تبليغاتX
بگذریم ...
به دلیل اسباب کشی مدت کوتاهی از آپ کردن معذورم. فعلا در هیبت کلفتی و عمله گی هستم و هیچ نوع کار فرهیخته ای نمی توانم انجام دهم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:9 توسط مرشدزاده |

 

 

تازگيها كلاسها را توي دبستان به جاي عدد، با گل و گياه اسم مي گذارند: دوم ياسمن، سوم صنوبر. اگر مي شد به  نسلها هم به جاي اين كه شماره بدهيم اسم ميوه و گل و جانور بدهيم، خيلي خوب بود. من به اين نسل سه يا چهار – عددش را درست نمي دانم – مي گفتم نسل خرمالو.

هر روز تو تاكسي دوباره ياد اين فرضيه ام مي افتم. به شباهت هاي عجيب دو همزاد فكر مي كنم. به ميوه اي فكر مي كنم كه احمقانه شيرين نيست و گسي زندگي واقعي را دارد و به نسلي كه عينا همين جوري است.

 

شايد نسل مادربزرگ پدر بزرگ هايشان سيب بودند. خوش و قرمز و شيرين. شعر و بگو بخند و دورهم بودن. ولي حالا واقعا فصلش گذشته.. از آنجا رد شديم .بد جوري هم تند ردشديم. ديگر فكر برگشت هم مسخره است.. حالا اين امواج سرگردان توخيابان ، دنياي واقعي اي را تجربه مي كنند كه با يك من عسل هم نمي شود واقعيت هايش را خورد. اگر گس نشوند عجيب است. اگر خرمالو نشوند ولاي پوسته كلفت تلخي پناه نگيرند عجيب است. ولي من گزندگي شان را دوست ندارم. يك چيز لطيفي تو مزه اين نسل كم است. يك جور چاشني يا سسي بايد باشد كه بشود با آن واقعيت را لطيف تر قورت داد. كجاست؟ خدا كند زودتر پيدا بشود وگرنه اين خرمالوهاي نارس،  تلخ تلخ مي شوند.

نسل «خرما سياه» هم نيستند. اين يكي اخلاقشان خيلي خوب است. آيه ياس خوان و افسرده و غمگين ابدي نيستند. بلدند از چيزهاي كوچك خوشحال باشند. خوشبختي هاي ساده و راحتي دارند. پايشان را مي گذارند يك جايي، درست مثل جادوي رنگ نارنجي، مردگي فضا را مي گيرند. فقط همان عرياني و صراحت بيش از اندازه شان است كه اذيت مي كند. مي خواهند ديرباور باشند، چون از زودباوري لطمه خوردند. همين كار را سخت كرده. ديگر حتي همديگر هم باور نمي كنند. اندازه فاصله اي كه توي دوستي هايشان هست، هميشه من را وحشت زده مي كند. دوستي هايشان بيشتر شبيه تنهايي است.

حالا اينها همه به كنار، بيشتر از همه چي براي عشق نگرانم. مي ترسم عشق اندازه ديرباوري اين خرمالوها، صبر نكند. بگذارد برود. نسلي كه به يك چيزهايي تو دنيا عشق نورزد، زنده مي ماند؟

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:36 توسط مرشدزاده |

این ذکر را روی یک تکه کاغذ ده بار می نویسی  می گذاری توی جلد موبایلت که با بند چرمی آویزان کرده ای به گردنت. تا دیدی چشمهایت دوباره افتاده به سوزشُ ته گلویت آن تیزی می آید گیر می کند دست می کشی روی کاغذ دوباره می کشی روی همان نقطه تیز . جواب می گیری. تواعتقاد داشته باش شک نکن که جواب می گیری.بنویس:

بعد از آخرین برف٬ نطفه گیلاس بسته می شود. بعد از آخرین برف نطفه گیلاس بسته می شود.بعد از ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:2 توسط مرشدزاده |

خدا کند یادم باشد این دستهای من اند که بی معنی می شوند وقتی کسی بهشان احتیاج ندارد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:33 توسط مرشدزاده |

چه ما بخواهيم، چه نخواهيم، بخشي ازحقيقت، پاره پاره و تكه تكه بين همين آدمهاي معمولي و ساده تقسيم شده. گاهي پاره اي از حقيقت، در دستان كسي است كه اصلاَ به سر و وضعش نمي آيد از اين چيزها در چنته اش باشد. ولي هست.

حواسمان باشد كه اين رسولان ساده و معمولي را انكار نكنيم. شايد در كولة همين مردماني كه نه مي توانند كوهي جابه جاكنند، نه قصرهاي طلائي دارند، تكه اي از حقيقت باشد. سهم كوچكي از خدا.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:59 توسط مرشدزاده |

مداد هست، کاغذ ،عشق، نفرت، زیبائی و آزار ، چرا  پس من نوشتن یادم رفته؟ رویاهایم پشت کدام پلکی که زدم، جا مانده؟ هنوز دلم کابوس های دلهره آور می خواهد. ترس گرم. یکی را باید به خاطر این جنایت سرد در حق روزهایم محکوم کنم ولی حیف که شاهدم حرف نمی زند و گریه هم اتهام کسی را ثابت نمی کند. همه مدارک این که روزگاری می خواسته ام کس دیگری باشم، الآن محو شده اند معلوم است که ختم محکمه را اعلام می کنند و صداهای خفه ای که از گلوی من می آید فقط ترحم ناظرانی که صندلی ها را ترک می کنند جلب می کند . ترحم ، تنها چیزی است که یادم است آن وقتها هم مثل الآن دوستش نداشتم.  

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15:35 توسط مرشدزاده |

 نظام دنیا برای متوسط ها ساخته نشده. برخلاف آنچه همه خیال می کنند. نظام دنیا برای رفتن تا آخر طراحی شده. برای نزدیک شدن به ته همه چیز. و ما خیال می کنیم که داریم متعادل راه می رویم و الان هم خرما را داریم هم خدا. تقدیر خدا و خرما و داران پریشانی است و این فقط خودشان اند که در توهم احمقانه خوشبختی روز گار می گذرانند. این بندبازی مسخره بین دنیا و دین این راه رفتن روی لبه از خود سقوط گاهی احمقانه تر است. چون در واقع افتاده ای و داری آن پائین راه می روی ولی فقط خودت یک جور توهم داری درباره اینکه هنوز کمی بالایی و آهسته و پاورچین و با وسواس و تلخ و هراس راه می روی و حداقل رهایی آنها که می دانند افتاده اند را هم نداری. جهنم آوارگی و سرگردانی تقدیر همه آنهایی است که نمی خواهندبه حقیقت بیش از یک اندازه ای نزدیک شوند. ماجرا این است که رسیدن به حقیقت حتمی است. تو یا با پاهای خودت تا آنجا می روی یا بعد تو را به آنجا می رسانند. در سفری سخت و فشرده و هراس انگیز. فرار از همه اعماق کمکی نمی کند. حقیقت بالاخره جایی در عمق ایستاده است. تو اگر دامنت را بچسبی که گرد نگیرد. کلاهت را بچسبی که بادی نبرددستت را آلوده هیچ جستجویی نکنی این جور نیست که هیچ اتفاقی برایت نیفتد. نظام هستی را جوری ساخته اند که اگر سر جایت بایستی گم می شوی و فقط وقتی قبول می کنی که گم شده ای و به بیراهه هاسر می زنی از سرگردانی نجات می یابی .

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:5 توسط مرشدزاده |

.

چند روز پیش یکی بهم گفت که آدم متعادلی شده ام و بیچاره شاخ در آورد از اینکه دید از این تعریف مثل ناسزایی زشت، حالم بد شد.

 

به گمانم آن چه اسمش را می گذاریم تجربه یا تعادل، لحظه پایان ایمان به وجود چیزهای ناب است. جوان که هستیم باور داریم که هنوز نقاطی هستند که ارزش پافشاری دارند. چیزهای اصیلی هستند که می شود به آنها عشق ورزید به خاطرشان افراط کرد و گذاشت دیگران هرچه می خواهند بگویند.بعد ها میانسال که می شویم ترس هایمان ایمان های کوچک مان را می خورند. حرف مردم مهم می شود.دیگر برای هیچ چیز خطر نمی کنیم، توجیه مان هم این است که هیچی اصیل نیست پس باید همه چی را یک ذره داشت. همه چی رانسبی و نصفه نیمه. و اسم این را دقیقا اسم این را می گذاریم تعادل. برای اینکه از دلبستگی هایمان سرخورده نشویم تعداد آنها را زیاد کنیم و محبت مان را بین آنها تقسیم کنیم که از فرو ریختن هر کدامشان نابود نشویم و به رشته های دیگری وصل باشیم. زندانی هزار چیز می شویم که یک زندانبان نتواندتنهایی نابودمان کند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:46 توسط مرشدزاده |

  

جوانتر که بودیم از کلمات قصار خیلی خوشمان می آمد. حظ می کردیم که جملات کوتاه نویسنده ها و مشاهیر دنیا را درباره زندگی بخوانیم، در دفتر همدیگر بنویسم یا بگذاریم بین یادداشتهایمان. آن حرف های کلی خوش آب و رنگ به نظر می آمد جهان پراکنده، احساسات متفاوت انسانی و بالا و پائین های ناشناخته این دنیا را برایمان جمع می زنند و قانون های کوچک ساده تری درست می کنند. زندگی یعنی این یعنی آن یا مثلا سرنوشت این جور و آن جور.

این آیه های کوتاه نازل شده از دهان میکل آنژ یا تولستوی یا خلیل جبران یا هگل می شدند لذت های یک روز. بالای کتاب درسیها یا جزوه های دانشگاه سال اول آنها را می نوشتیم تا حس کنیم زندگی چیزی غیر از گوش کردن به حرف های بی در و پیکر و بی نتیجه و بی معنی استادی است که دارد آن روبرو حرف می زند. می خواستیم فکر کنیم سرنوشت، خیلی باشکوهتر از زدن این همه تست فیزیک برای یک کنکور یک روزه است.

 

حیف که الآن از آن لذت خبری نیست. زندگی پراکنده تر از این شده که جملات کوچک آدمهایی هرچقدر بزرگ آن را جمع ببندد. کلاف های رها در ذهن ما تاب می خورند و تن به گره های ساده نمی دهند. پدیده ها این قدر متفاوت اند که دوتایشان را با یک تفسیر نمی شود تحلیل کرد چه برسد به چند تایشان. پدیده ها تکرار نمی شوند قانون نمی پذیرند. تناقض ها از سر و روی ما بالا می روند و حرف های استادانه وب لاگ هیچ کس حل شان نمی کند. بیهوده در وبلاگ ها زور می زنیم با تفسیرهای شخصی مان دوتایشان را بگذاریم کنار هم و نتیجه ساده درست کنیم. این طوری فقط جهان پراکنده تری درست می کنیم چون به تعداد همه ما نتیجه درست می شود و بعد باید این نتیجه ها را گذاشت کنار هم و جمع زد و ما خودمان به تناقض های رها دامن زده ایم.

حیف که دیگر با همه این نوع کلی ها باید خداحافظی کنیم. کلمات کلی و جدی قصار را می دهیم به نوجوانهای دوره راهنمایی. متاسفانه دیگر تن ما نمی روند. با اینکه دوستشان داریم ولی می دهیمشان به خواهر کوچکترمان تا در دفتر های یادگاری دوستانش بنویسد و عشق کند.

پس خودمان چی؟برای ما دیگر نسیم نجات فقط از سمت طنز می وزد. پیامک های نکته پرداز، سریالهای طنز و فیلم های قهقهه ساز. فقط خنده به دردمان می خورد. زنده باد هرکس که این وضعیتمان را با نگاه جزئی طنز به خودمان نشان دهد تا به خودمان بخندیم. به این همه پراکندگی و رشته رهای بی سرانجام که دور ما را گرفته اند فقط می شود خندید. زنده باد همه آنها که از ما از تصویرهای واقعی دور و برما طنز  نکته پرداز می سازند. زنده باد. الآن فقط همین به دردمان می خورد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 7:46 توسط مرشدزاده |

ازکلمه خسته ام. نمی خواهم کسی با کلمه بگوید چطور می شود خوب بود یا چه باید کرد.

صورتهای خوب نشانم بدهید. چشمهایی نشانم بدهید که بگوید می شود می شود می شود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:54 توسط مرشدزاده |

شک ندارم که کسی گم شده است. یک نفر که من او را می شناختم. شاید دوست بودیم.اسمش یادم نیست.نمی دانم دوستش داشتم یا نه؟ طرح لب و ابروهایش یادم نمانده، اما می دانم که بوده.

 شاید حرف که می زد، دست می برد لای موها .شاید کلافه که بود  ناخن شستش را می کشید در شیار دندانهای جلو.شایدوقت خستگی، پشت سرش راتکیه می داد  به بالای صندلی. شاید هم اینها نبود. ولی باورکن یک نفرکه عادتهای ساده کوچکی داشت گم شده .   

در خوابهایم دریا هست و یکی که با تن شن آلود دور می شود. در خواب فقط شانه هایش را می بینم، از پشت .حتی همان موقع که بیدار نیستم می دانم جایی همین نزدیکیها روی شن،  حفره ای به اندازه یک نفر جا مانده.

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 8:8 توسط مرشدزاده |