تبليغاتX
بگذریم ...

آنها مرا نمی شناسند. اصلا نمی دانند چنین آدمی در دنیا وجود دارد. روحشان خبر ندارد که در کودکی ، نوجوانی، جوانی و ادامه زندگی من همیشه بوده اند. کسی آن طرف ها در سززمینهای اشغالی نمی داند فلسطین، لبنان، نوار غزه ، حزب الله و دیوار حایل سالهاست مثل منظره های ثابت عکاسخانه های قدیمی ، پس زمینه زندگی من هستند. نمی توانم حساب کنم چند بار همراه تصویرهای خبری ارسال شده از آنجا شام خورده ام. چند بار لقمه ها را که فرو می داده ام خبرنگاری با حماسه یا غم یا خشم یا هر احساس انسانی دیگری داشته از کنار آن مسجد گنبد طلایی گزارش می داده و میکروفن را گرفته بوده جلوی زنی با روسری سفید عربی که گریه می کرده یا دستهایش را مشت کرده بوده و به زبان گرم خودش کلماتی خشمگین می گفته. شاید حساب کنم بشود همه شبهای این سالها. درست اگر بشمارم عدد جوانهای عربی که روی برانکارد دیده ام خیلی زیاد می شود، مشق می نوشتم، یا درس می خواندم یا تست می زدم، ظرف می شستم یا بچه می خوابانده ام یا کتاب می خواندم، همه این شبها آنها بودند.

هنوز مدرسه نمی رفتم که خواهر بزرگترم کتاب «خانه» را برایم خواند. آن موقع ها مد روز بود و همه یکی از آنها برای بچه شان می خریدند. هر صفحه اش یک نقاشی قشنگ داشت و فقط یک جمله. نوشته بود مرغ آشیانه دارد بعد صفحه بعد نوشته بود لاک پشت خانه دارد و می رفت تا آخر که نقاشی یک بچه فلسطینی گریان بود و نوشته بود فقط کودک فلسطینی خانه ندارد. آنها در اعماق ناخود آگاه کودکانه من بودند.

زنگهای تفریح مدرسه وقتی دست همدیگر را گرفته بودیم می چرخیدیم و آلیسا آلیسا چی چی آلیسا بازی می کردیم بلندگوی مدرسه سرودهای حماسی عربی می گذاشت به علامت اینکه آنها در منطقه ای پیروز شده اند یا دوباره حمله ناجوانمردانه ای بهشان شده است. سرودهایی که ما از کلماتشان فقط یک الله اکبری که لابلای کلمات تکرار می شد را می فهمیدیم.

سوار تاکسی های زیادی شده ام که رادیویشان داشته کسی را آن طرف ها محکوم می کرده. کسی که چند خانه دیگر را خراب کرده بوده یا شهرک های جدیدی ساخته بوده. پول را می داده ام به راننده و ناگهان هردو مجبور می شده ایم با داد حرفمان را بزنیم چون همان موقع رادیو صدای تظاهرات آنها را پخش می کرده و صدای من و راننده در آن شلوغی دیگر به هم نمی رسیده.

سوار اتوبوس های زیادی شده ام و ایستاده دست به میله، همان طور که نگاهم بی هدف از خیابان ها می گذشت دیوارهایی را دیده ام که روی آنها مردی را با چفیه و مشت گره کرده نقاشی کرده بودند. گاهی هم گنبد طلایی می کشیدند که از لای ستاره ای که شکل میله های زندان شده بوده در می آمد. آن وقتها بیلبورد و تبلیغات نبود. بیشتر از همین چیزها می کشیدند و کنارش می نوشتند. امروز ایران، فردا فلسطین یا می نوشتند القدس لنا .

آنها مرا نمی شناسند و روحشان خبر ندارد که این همه در پس زمینه زندگی من حاضر بوده اند. هیچ وقت جلوتر از پس زمینه نیامده اند. نمی شده  که زیاد بهشان فکر کنم چون کاری از دستم بر نمی آمده. خوب یادم هست این حس ناتوانی درد آلود دست کم در جوانی خیلی اذیتم می کرده. حتی همین حالا هم که دیگر مثل یک عادت ده ها ساله شبها باز هم تصویرشان را می بینم آن اعماق لرزه مرموزی عبور می کند. یک جور حس ناتوانی. همین که هیچ کاری از دستت بر نمی آید و خشم یا اشک یا هر حس دیگری که داری به درد آن که آن دورهاست و خانه ندارد یا بچه اش را کشته اند نمی خورد. حس ترس از این عادت ساکت آشنا. حتی همین حالا ها هم که مثل یک مراسم آئینی به پس زمینه خبرهای آن جا مانوسم باز هم هرشب وقتش که می شود یک جورهایی انگار کوچک تر می شوم. قدم آب می رود و حقیر می شوم.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:10 توسط مرشدزاده |

 

دوستی که دوستش می دارم از جهان خسته است و حرفهای غمگین می زند. چند روزی است پی نقطه های گرم اصیل می گردم که بشود  نشانش داد و گفت : « هی! ببین! هنوز هستند.»

سخت شده. کم شده اند . این روزهای جستجو که به این چشم دور و برم را می پایم، روزهای تلخی شده اند. کاش دوست شما هیچ وقت غمگین نشود. نشانه های خوب اصیل پیدا کردن برای دوست سخت گیر آسان نیست.

حق با دوستم نیست.هنوز چیزهایی که ارزش احساس ما را دارند وجود دارند..به این ایمان دارم ولی از این یقینم که حرف می زنم دلش می خواهد مثال بیاورم و مثال ها هم که هی دارند از انگشتان دست کمتر می شوند. هم کمتر می شوند هم می روند پشت و پستوها. خدا کند شما هیچ وقت مجبور نشوید یک طرح مدادی کمرنگ را توی یک بوم شلوغ نشان کسی بدهید.

حالا این وسط، مردان بازرگان هم اوضاع را به هم ریخته تر می کنند. مردان بازرگان روی ته مانده احساس همه ما سرمایه گذاری می کنند. روی لحن های عاشقانه،روی آهنگ های عزیز تاریخ موسیقی، سس مایونز کم چرب، کرم قوزک پا یا شامپوی ضد شوره آگهی می کنند.شاید مهم نیست ولی اذیت که می کند. دفعه بعد که موسیقی مورد نظر را گوش کنی، به جای فرورفتن در اعماق روحت، می رود روی سطحی ترین لایه حافظه و اسم برنج فلان یا مایع دستشویی را در ذهنت تکرار می کند.

همین یکی را حساب کن که.جمله هایی که می گذارند روی بیلبورد، به همان قطعیتی است که عادت داشتیم از ایده آل و آرمان هایمان با آن کلمه ها حرف بزنیم. این روزها مردان بازرگان بچه تخس هایی هستند  که ادای همه را بلدند در بیاورند. بچه ای که برای اینکه محلش بگذاری، سر به سرت می گذارد و آنهایی را که برایت عزیزند، تقلید می کند.  مردان بازرگان همین جور دارند جلوتر می آیند. مجبوری خودت را دور بگیری که نفهمند تازگی ها چی سر ذوقت می آورد چون زود می روند سراغ ذوق تو و چشم به هم بزنی نفله اش کرده اند. فکرش را بکن خانه خدا را نشانت می دهند که پنج هزار تومن بگذاری توی حساب سپرده با نک فلان چون فهمیده اند بعضی ها با این عکس اشک توی چشمشان جمع می شود. ده سفر کربلای معلی جایزه اینکه حواست جمع نبوده و لو داده ای که الآن دوست داری بروی آن گنبد را ببینی. معلوم است که دوست من برمی گردد می گوید مذهبی بودنتان هم غیر رنگ و اسم و صدا چیزی نیست. با چه قسم و آیه ای باید بهش بگویم که این لایه سطحی را اینها درست کرده اند اصلش از آن ناب ها ست که ارزش احساس دارد.

 

این روزها آدم وقتی دارد دنبال یک تکه اصیل می گردد که دوست افسرده اش را سر حال بیاورد تازه باید قایمکی هم این کار را بکند چون یکهو ده تا کپی ازش درست می شود که ادم نسخه اصلی خودش را  گم می کند و برگ برنده باز می رود دست دوستت که از آن خنده تلخ ها بکند بگوید هیچی اصیل نیست. بگوید همه اش رنگ است. کاش رفیق شما هیچ وقت دلتنگ  برش اصیلی نشود چون  تجربه های عجیبی می کنید مثلا یکی اش اینکه باید اگر گنج هم پیدا کردید ازش سرد حرف بزنید چون لو می رود. چون یکهو می بنیید بچه تخسه دارد ادایش را در می آورد یا می بینید نسخه صد بار دستمالی شده گنج که دیگر هیچ شباهتی به اولش ندارد به خودتان فوروارد می شود. این می شود که یاد می گیرید از نقطه های گرم، سرد حرف بزنید بعد به سرد عادت می کنید. بعد....

دارم شبیه دوستم حرف می زنم؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 7:27 توسط مرشدزاده |

  هر چي فكر مي كنم يادم نمي آيد  كه توي انباري خاك گرفته اي چراغ جادويي غول داري پيدا كرده باشم. شايد  يك وقتي دستم خورده به سنگي سحر آميز و خودم حواسم نبوده. شايد يك روز طوفاني ماهي عجيبي صيد كردم و بعد رهايش كردم برود . شايد يك روز  برفي پرنده يخ زده اي را از جنگل آوردم كنار اجاق كلبه اي . شايد پسر گمشده اي را رساندم خانه اش كه بهم دانه هاي جادويي داده. حتما يك موقعي كه الآن ديگر اصلا تو خاطرم نيست يكي از اين اتفاقها افتاده. حتما يكي از لاي مه غليظ، از لوله چراغ يا از تن پرنده و ماهي زده بيرون و بهم گفته: « سه تا آرزو كن ». هيچ كدام اينها را الآن يادم نيست  ولي عجيب است كه اين قدر مطمئنم آخر اولين آرزو ايستاده ام .  همان جا كه قهرمان قصه ها مي گويند :« نه اين نبود. اين را نمي خواستم. مرا برگردان سر جاي اول» . اجي مجي.

 

 اجي مجي. سرجاي اول ايستاده ام تا براي دومين بار آرزو كنم. چقدر مي ترسم .

 

من از بچگي از آخر اين جور افسانه ها مي ترسيدم . آخرش هميشه مي نوشتند برگشت به همان چيزي كه بود و سالهاي سال به خوبي و خوشي زندگي كرد. حتي همان موقع هم مي دانستم نمي شود آدم همه سهميه آرزويش را مصرف كرده باشد بعد به خوبي و خوشي روزگار بگذراند. نمي شود سه جور ديگر شده باشد، سه جاي ديگر رفته باشد بعد سر جاي اولش احساس كند خوشبخت است. تو همان عالم بچگي هم اين را مي فهميدم. به نظرم خيلي بي مزه مي آمد كه آدم ديگر نتواند چيزي بخواهد.  

 

اجي مجي. اول آرزوي دوم ايستاده ام و اگر اين هماني نباشد كه مي خواهم فقط يك فرصت ديگر برايم مي ماند و يكي خيلي كم است.

نمي خواهم بروم تو شهر احمق هاي خوشبخت . يكي از اين سه تا آرزو بايد درست دربيايد وگرنه مثل آنها تا ابد سر جاي اولم خوش و خرم مي مانم.  اجي مجي . يكي نيست كمك كند؟

پري ها اگر راستي پري اند ، اگر مي خواهند كمكي كرده باشند چرا از اول نمي گويند چي بهتره؟ چه جوري دلشان مي آيد آخر سومين اميد، وقتي داريم با گريه مي گوئيم نه اين هم نبود ظاهر بشوند و بگويند تمام شد؟چي مي شود آنها كه آخر كار را مي دانند همان اول لب تر كنند و احمقي مان را به رخمان نكشند؟ چرا تصميم هميشه گردن ماست؟ كي به قهرمان قصه اين قدر سخت مي گيرد؟ اگر بازي قرار است اين جوري تمام بشود، سنگ هاي سحر آميز مال خودتان. پسرهاي گمشده  توي كوه ها بمانند. پرنده ها حقشان است يخ بزنند. من يكي را مي خواهم بهم بگويد چي آرزو كنم؟ فقط همين. اجي مجي .كي مي آيد به من كمك كند؟ 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:33 توسط مرشدزاده |

یکی توی وب لاگ ها ادعا کرده بود که داستان به همین سادگی را از داستان کوتاه او در آورده اند و دلیلش هم این بود که  زن قصه من هم دو تا بچه داشت و اسمش هم طاهره بود . طاهره قصه من برای بچه هایش سیب می برد اتاقشان که بخورند قهرمان فیلم شیر و کیک می برد. پیدا کردن شباهت های خنده داری از این دست در هر داستانی که راجع به زن خانه دار باشد اصلا کار سختی نیست و ده ها نفر می توانند بگویند که این را من نوشتم.

بی تردید داستان فیلم به همین سادگی مهر و امضای خاص سازندگانش را داشت چون پر از جزئیاتی بود که می توانند داستان را به تمامی مال نویسنده اش کنند اما با وجود این راز عجیبی هم وجود داشت. فیلم نه در ظاهر داستانی بلکه در لایه های خیلی عمیق تر ، در نگاه قهرمان، در شخصیت پردازی ها در روند و ریتم، در شالوده پنهانی که در واقع روح اثر محسوب می شود مدیون کتاب «چراغ ها را من خاموش می کنم» بود. به شدت مدیون بود.

با اینکه حتی اشتراکات ظاهری دو داستان هم زیاد است- قهرمان کتاب و فیلم هر دو استعداد نوشتن دارند ولی فرصت نوشتن ندارند، در هر دو تا مرد همسایه ای هست که زن پی در پی کارهایش را دنبال می کند، دو تا بچه ها و شخصیتشان و تکرار گذشته های مادر در کارهای بچه هاو.....- ولی این لایه رویی مهم نیست. مهم در آوردن کاراکتر زنی است که برای همه مادری می کند. کاراکتری که همه به او تکیه می کنند و فکر نمی کنند که او هم برای خودش وقت و آرامش لازم دارد. دست خودش نیست چه برای زن مسن بالایی چه برای همسایه تازه آمده چه برای مرد همسایه که نمی داند چطور ماکارونی اش چسبنده نشود چه برای مرد خودش، برای همه مادری می کند. مدام در گیر پیدا کردن وقتی برای خودش است، لحظه ای فراغت و آرامش برای نوشتن برای فکر کردن به علاقه های شخصی اما مدام دیگرانی هستند که به او تکیه می کنند. این روح اصلی اثر زویا پیرزاد در بستر فیلم تنیده شده. نکته دیگر چشم جزئی نگر و ریز بین زن است که اصولا زیاد می بیند. هر نکته ریزی را می بیند و به خیلی چیزها و کس ها فکر می کند.. جای اشتباه سفره عقد دختر همسایه ، کارهایی که باید در خانه انجام شود و خیلی نکته های دیگر. این را هم وام دار زویا پیرزادند که یک بار برای همیشه نحوه فکر کردن و درون پر هیاهوی زن میان سال خانه دار را بیرون ریخت.

حتی کاراکتر های فرعی فیلم، درون عمق دهنده شخصیت شان را وام دار آن کتاب بودند. به شباهت های روحی زن حامله همسایه و خواهر چاق کلاریس فکر کنید. خودتان در ذهنتان تناظر های دیگر را هم پیدا خواهید کرد.

اینها را نگفتم که بگویم اشکال بود. خیلی هم خوب بود که کسی بتواند روح واقعی یک رمان یا اثر ادبی را بگیرد و با آن چیز دیگری خلق کند. این طوری جلو می رویم و این خیلی خوب است. فقط کاش این جور وقتها لا اقل ادای احترامی به کتاب یا نویسنده ای که وامدارش هستیم بکنیم.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:57 توسط مرشدزاده |

اگر در پس این با هم بودن، کودکانی بیایند، چه خوب، بگذار بیایند، زندگی کنند، پر و بال بگیرند، مانند دیگران شوند. من این موجودات مقدس را همچون کرونوس، همچون پدری پر صلابت و وحشتناک خواهم بلعید. با آن ها مهربان خواهم بود و همچون شاه لیر خواهم گذاشت فریبم بدهند. آن ها را همسو با زمانه پرورش خواهم داد. نیمی برای زندگی در میان گرگ ها و نیمی پاک و منزه. در راهی که پیش و رو دارند چیزی همراهشان نخواهم کرد: نه دارایی و نه اندرزهای خوب: همچون مردی از این عصر و زمانه.

 

اینگه بورگ باخمن/ کتاب مجموعه نامرئی

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:42 توسط مرشدزاده |

 

باید داد بزند یک نفر نوبنیاد ، نوبنیاد یک نفر و چهار چشمی مواظب باشد ماشینهای رهگذر مسافرها را قاپ نزنند. می شود بین این فریادها ذکر بگوید؟ لازم است داد بزند:« اقا مگر کوری؟ ما اینجا ایستادیم  تو از راه رسیده مسافر می زنی؟ » می شوذ همان موقع در حال مراقبه باشد؟

 تازگی زندگی چند تایی از عرفای قدیمی را خوانده ام که خیاط و نجار و آهنگر و پنبه زن و پالان دوز بوده اند و حالا دارم با خودم زندگی راننده خطی نوبنیاد پارک وی را تجسم می کنم تا ببینم می شود او یکی از اولیای خدا باشد. کتابها می گویند خیلی از عرفای خاص بین مشاغل روزمره آن موقع ظهور می کردند. معمولا هم همین دسته به مقاماتی می رسیدند که از اطراف و اکناف همه می آمدند  تا نفس حق این اولیائ الله بخورد به صورتشان . خوب الآن که مردم پالان برای مرکبشان نمی دوزند و چوب را در کارخانه های ترکیه به مبل تبدیل می کنند ، به نظر میآید نوبت آقای پیراهن چروک عرق ریز راننده خط باشد که به اندکی از مقامات اشراق و الهام برسد. خدا که لابد در اشراق و عرفان را تخته نمی کند.

اما  این ولی معاصر خدا چقدر وقت برای مراقبه دارد؟ اگر از لحظه «آقایون خانمها کرایه ها را اول بدهید» شروع کنیم، او دقیقا همزمان با وقتی که مسافرین بحث قیمت بنزین را شروع می کنند باید در مرحله اول مراقبه فرو رود و با یاد آوری عبارت« آقا! نمی خواهی نده این نرخ مصوب اتحادیه است» از یک مرحله قرب به مرحله دیگر منتقل شود. البته این برگ برنده را نسبت به قدیمی ها دارد که نیازی به تسبیح ندارد و می تواند برای نگهداشتن عدد ذکرهایش از تعداد نیش ترمزهایی که در ترافیک بزرگراه صدر می گیرد استفاده کند.

. اگر فرض کنیم رادیو پیام را نمی گیرد چون از طریق پیام های بازرگانی پی در پی به دنیا و هوس های زود گذر آن آلوده می شود، او را به ابتلائ بزرگتری انداخته ایم چون مجبور می شود دیالوگ های عاشقانه زنی را که در صندلی جلو نشسته و یکریز با موبایل حرف می زند بشنود و البته آدم حسن ظن خود حضرت عیسی مسیح را هم داشته باشد نمی تواند حرف های پسر جوانی را که در صندلی عقب نشسته و با دوستش یکهو از خنده غش می کنند به مبحث پاک و پاکیزه ای  تبدیل کند. پس رادیو پیام جهت سرگرم شدن مسافرین ضروری به نظر می رسد . فقط باید مجاهده کند که بتواند مضمون بعضی ترانه ها یی را که رسانه محترم پخش می کند به مفاهیم قدسی تاویل کند چون گاهی با هیچ زور و ضربی نمی شود معشوق غیرمجازی برای تعبیرات صریحی که خواننده محترم می گویند پیدا کرد. گاهی از رند و می و زلف و اینها می گذرد و با ذهنیت ارتباط دهنده یک نابغه هم نمی شود تاویلات عرفانی کرد .

وفراموش نکنیم که این مجاهد بزرگ ،با صبوری و متانت یک قدیس باید هر چند وقت یک بار بگوید:« آقا پیاده می شوی در را یواش ببند تازه آوردمش از تعمیرگاه»

ضمنا این ولی خدا احتیاج دارد که از انواع معجزات  و نیروهای فرابشری استفاده کند تا بتواند برای نماز اول وقت خودش را به مسجدی برساند بتواند با یک نظر سبز کند دیوار روبرو را رد کند تا مجبور به دورزدن نشودطی الارض داشته باشد یعنی بتواند در یک ان خودش را از جایی به جای دیگر برساند و دست آخر بتواند چشمهای پلیش مورد نظر را از کار بیندازد چون تمام قسمت های دور مسجد پارک ممنوع می باشد.به نظر می اید نیروهای فوق طبیعی بیشتری از زمانهای قدیم احتیاج دارد.

 

 

کرامت های کوچک ! این اولیای جدید دیوار جا به جا نمی کنند مریض های دکتر جواب کرده ، شفا نمی دهند، در آمدن و نیامدن باران شاید تاثیری ندارند، به خواب کسی نمی آیند اما وسط این شلوغ ی ها و سر و صداها فقط دیدنشان کمی آرامتت می کند. همین که ماشین را که روشن می کند بسم الله می گوید .

همین1

 

شاید کرامت های بزرگ تقسیم شده اند بین این اولیای متوسط 1 اولیا زیاد شده اندپخش در سطح شهر. و در چنته شان فقط اندکی آرامش هست. همین

 

معجزات پیامبران حتی مناسب دوره خودشان بوده است. اگر زمانه سحر بوده عصای ماری داشته اند اگر زمانه طبابت های عجیب بوده کور شفا می داده اند و علیل به راه می انداخته اند چطور می شود کرامت ها مناسب زمانه نباشند. کرامت های کوچک این اولیای متوسط، همه از جنس ارامش است آنها فقط می توانند به تو اجازه دهن در چند ثانیه ای که از کنارشان می گذری یا گذارت بهشان می افتد پرونده ات می رود زیر دستشان یا سوار پیکانشان می شوی از لابلای صورتشان آرامش بریزد روی چهره تو . چند متر جلوتر حس کنی که هنوز دلت می خواهد زنده باشی و دلت می خواهد مردم را دوست داشته باشی. همین نتیجه گیری چند ثانیه ای که هنوز همه بد نشده اند. فکرش را بکن گاهی چقدر به این جمله که از ذهنت بگذرد نیاز داری: هنوز همه بد نشده اند.. معجزه این اولیای متوسط همین است. آنها این جمله را بر ذهن تو نازل می کنند. آنها برای یک دو دقیقه آرامت می کنند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:59 توسط مرشدزاده |

خوابها و افسانه ها هم در امان نیستند.

 سرعت تغییر دنیای جدید آن قدر زیاد است که نمی شود همان رویاهای قبلی را دید. کاراکترهای رویا ها هم باید دست کاری بشوند. دختر امروزی نمی شود آرزو داشته باشد سفید برفی شودیا سیندرلا یا راپانزل چون آرزوها فردا را درست می کنند و دنیای نو دلش نمی خواهد  فردا این شکلی باشد پس خودش دست به کار می شود و برای دختربچه ها خوابهایی درست می کند که لازم است. معنی ندارد که سفید برفی خانه بماند و هفت تا کوتوله بروند هیزم بشکنند و غذا تهیه کنند. اصولا این سه شخصیت، سیندرلا و سفید برفی و راپانزل هر سه زندانی جادویی می شوند و بعد شاهزاده ای پیدا می شود که دوستشان دارد و نجاتشان می دهد و این خیلی عیب دارد. همه افسانه های ملل دنیا که پر است از همین مضمون نجات و دختران زیبای مهربان منتظر باید فراموش شوند. اصلا هم مهم نیست که چرا هر قبیله دورافتاده یا هر قومی یکی از این داستانها دارد و چرا طبیعت آدمیزاد در هرجای جهان یکی از این قصه ها ساخته است .اصلا هم نباید شک کرد که نکند این همه افسانه ریشه ای در یک رویای مشترک ناشناخته دارند . فعلا آنچه که مهم است این است که این را باید تغییر داد . انیمیشن ها و فیلمها و قصه های کودکانه بعدی ، متفاوت ساخته می شوند. زنهای قدرتمند، زنها در نقش هایی عجیب . حتی لازم نیست هیچ کدام را نام ببریم. در ذهن خودتان چند تا کارتونی که این اواخر دیده اید مرور کنید و به کاراکترهای مونث آنها فکر کنید. مدیره کمپانی هیولاها یا کاپیتان کشتی فضایی که به سمت سیاره گنج می رودیا.... 

باید خوابها را  دستکاری کرد.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:32 توسط مرشدزاده |