واقعا نیازه به این پیاده روی ادامه بدهیم؟ من در همان پنج دقیقه اول فهمیدم شما از دسته آدمهای گروه الف هستی که آقای تام فلان و ویلیام بهمان تمام خصوصیاتتان را در کتاب هایشان شرح داده بودند و می دانم برای ایجاد یک ارتباط موفق ، موثرترین روش برخورد آدمهای دسته ب که ماهستیم با شما عبارت است از این که.
این همه با هم حرف بزنیم و بیرون برویم که چی بشود؟ خانم باربارا در کتاب « همه رازهایی که مردان باید درباره زنان بدانند» همه چیز را درباره تو نوشته بود. حتی می دانم این خاطره ای که الآن داری تعریف می کنی چه نیازی در روحت را برآورده می کند. اصولا زنها در برابر موقعیتی شبیه این، این جور رفتار می کنند و من باید این جمله را بگویم تا نشان دهم متوجه شده ام که تو نیاز داری که در چنین موقعیتی خاطره ای شبیه این را تعریف کنی.
فقط که کارهای روزانه را آسان نکرده اند. روابط انسانی هم آسان و سریع شده. دریک نیمروز می شود همسر موفقی از کار در آمد، دوستان موثر و مفیدی( دقت کنید که مفید اینجا کلمه مهمی است) پیدا کرد و مدیر کار آمدی شد.
اصولا پیش از اینکه کتابهای موفقیت با قطع های دوست داشتنی پیشخوان کتابفروشی ها را پر کنند، پیش از ظهورهمه مردانی که به یک شبه بالا رفتن ما می اندیشند، من که یادم نیست، شما یادتان هست ما چطور زندگی می کردیم؟ شاید ما برای به دست آوردن هر کدام از این رازها زندگی می کردیم. شاید برای کشف اسرار روح همدیگر ، دوست می شدیم .واقعا چقدر عقب افتاده بودیم که یک عمر با هم انس می گرفتیم. حالا آن هم تازه با یک آدمی که معلوم نبود به درد بخور باشد یا نه. چرا به این کلمه« بدردبخور» درست فکر نمی کردیم؟ به کلمه « فایده» چرا اهمیت نمی دادیم؟
روانشناسی های عامه پسند ودرس های موفقیت، اعتماد به نفس ما را بعنوان فاعل تقویت می کنند. چی بهتر از اینکه یکی با فرمول های ساده و روش های دودوتا چهارتائی یادت بدهد که در روابط انسانی چطور عمل کنی. ولی به عنوان مفعول چی؟ کدام ما خوشش می آید یکی با این فرمولها با او برخورد کند؟ بعنوان مفعول، این فرمولهای ساده کننده، عکس عمل می کنند. به جای بالا بردن اعتماد به نفس ، اعتماد به نفس جمعی انسانی را نابود می کنند. ما یکی از هزاران می شویم، یکی از میلیونها، مثل اجناس دیگر قابل دسته بندی می شویم. کسی می شویم با رفتارهای حدس زدنی و کی از این خوشش می آید؟ عزیز من! قبول نمی کنی ولی قوانین ساده ابلهانه ای بر رفتارهای روزمره ات حاکم است .ولی کی دلش می خواهد این را بپذیرد؟
ما در کتاب دبستان، درس فرهاد کنجکاو را داشتیم که کرم هایی را که در باران بیرون می آمدند مشاهده می کرد و با تکرار این تحقیق علمی، به نتیجه می رسید که پس کرمها در باران بیرون می آیند. معلم علوم می گفت این یعنی قانون علمی . قوانین موفقیت، به همین روش ساده علوم دبستان به دست آمده اند . مو هم لا درزشان نمی رود. علمی علمی اند. بس که ما آدمیزادگان در شرایط مشابه رفتارهای تکراری نشان داده ایم، فرهادهای کنجکاو به این قانون ها رسیده اند .
آن قدر محکوم به غرایز و طبیعتمان عمل کرده ایم که این دسته بندی های ابلهانه از تکرار واکنش هایمان درست شده اند. روح منحصر به فرد مان آن قدر بی استفاده مانده وما محکوم و منفعل شرایط و غرایز عکس العمل نشان داده ایم که از تکرار رفتارهایمان، به قانون رسیده اند. پس کجا مانده عقل سترگ ، کجا مانده پیچیدگی های روح بشری که ما را به بهترین نحو از هم جدا می کند؟ مردان بزرگی که فارغ از بند روزمرگی ها، خاص و عجیب ، عمل کنند ، مردانی که رفتارهایشان با قاعده های احمقانه قابل توجیه نباشد کجایند؟ کم شده اند؟ در نبود ادمهای بزرگ ، ما چه خفه کننده، حقیر شده ایم.
ما و این همه استاد و دوره و کتاب . کتابهایی که نوبت چاپ شان بالا و بالا تر می رود کتابهایی که حتی عنوان هایشان را از نقاط ضعف ما می گیرند . اسرار خوشبختی، رموز شاد زیستن، اسراری که درباره هم می خواهید بدانید . نه شرایط بومی نه تاثیرات دوران کودکی و نه جزئیات ریز انسانی، هیچ کدام مهم نیستند. روح منحصر به فرد انسانی آن قدر بی استفاده مانده که خودمان دست به انکارش زده ایم. دود این انکار به چشم خودمان می رود. دیر یا زود از این «یکی از همه بودن » افسرده می شویم. باور کنید!
] در روزگار عرب آن روز که شعر و بلاغت و افسانه و کلمه، سحرشان می کرد و بیش از هر چیز شیفته گفتن و حرف زدن بودند چقدر عجیب بود این مرد که عشق سکوت بود. چه حیرتزده می شدند وقتی مردی با این همه چیرگی در گفتن ، سکوت را ستایش می کرد مهارت غریبی است جمع کردن بین این دو تا. کلمه ها رام و دست آموز اوبودند و 25 سال توانست نگوید . وقتی بعد از آن همه سال دوباره لب به گفتن باز کرد گدازه هایی که از آتشفشان خاموش مانده می آمد از سر مردم روزگارش زیاد بود. خطبه هایش برای مردمی که سالها به حرف های سبک و ساده عادت کرده بودند سنگین بود. حق داشتند. چکیده حکمتهای همه هستی را می ریخت در کلمه و این چگالی عجیب از اندازه تحمل مردم روزگارش خیلی بیشتر بود.
تمام زندگیش کوتوله ها او را اذیت کردند. نه حرفش را می فهمیدند نه سکوتش را. حالا که رفته و اینهمه سال است که رفته،شاید وقت اندازه زدن ماست.وقتش شده که ما قد خودمان را با خطبه هایش اندازه بگیریم. و حد س بزنیم که اگر آن روزها در مسجد کوفه پای این حرف ها نشسته بودیم از کدام دسته می شدیم. وقتی که فریاد می زد:« حق سنگین و گوارا است و این باطل است که سبک است و مسموم»
بعضی سفارشها را می شنویم و فراموش می کنیم
بعضی سفارشها یکی دو روزی در گوشمان می ماند و فراموش می کنیم
بعضی سفارشها را یکی دو هفته ای عمل می کنیم و فراموش می کنیم
بعضی سفارشها به سال می کشند
فقط بعضی سفارشها هستند که که یک بار برای همیشه می آیند و جایی در اعماق روح باقی می مانند.
«فرق می کندحرف از دهان چه کسی بیرون بیاید» و آنهایی که این را می دانند با آنهایی که نمی دانند مساوی نیستند.
سعی کردم ترجمه درستی از این دعای باران صحیفه بکنم. اگر به نظرتان کلمه ای درست درنیامده بود بگوئید. خدائیش خیلی دعای قشنگی است. آخر شاعرانه و این حرف ها.
به فرشته هایت بگو بنویسند باران خوب. باران فراوان. همه جارا بگیرد. تند و شتابان باشد. بارانی بیاید که گیاه های مرده را زنده کند، پزمرده ها را سرحال کند ، دانه های منتظر را از خاک بیرون بکشد و خورد و خوراک همه با آن زیاد بشود. ابر بیاید. ابر پر پشت شیرین و دوست داشتنی که همه آسمان را پر کند. نه رگبار تند سیل آور بریزد نه اینکه برق بزند و بی بار باشد. به بنده هایت لطف کن و کاری کن میوه ها برسند و گل ها بشکفند تا شهر ها زنده بشوند.
دعای نوزدهم صحیفه
گفتم :« کیه این نصفه شبی در می زنه؟»صدایتان نازک بود. گفتید:« لذتها». شاید باران می آمد. هواسرد بود.همان ملافه گلداری که وقت خواب رویم بود مثل چادر کشیدم روی سرم و آمدم پشت در. چی می شد بقیه خوابم را می دیدم و محل نمی گذاشتم؟ پا شدم آمدم دم در که چی بشود؟ می خواستم بعدها پیرزن معروفی بشوم اسمم را تو قصه ها بنویسند؟ ولی خدائیش می ارزید؟ شما با چشم خودتان دیدید که من آن شب دختر جوانی بودم و هیچ چروکی توی صورتم نبود ولی شما متوجه نیستید آدم توی جوانی به معروف بودن احتیاج ندارد. خودم روایت ها را دستکاری کردم که وقت پیری دستم را بگیرد.آدمیزاد پیر که می شود به این افتخارها احتیاج دارد. وقتی لرزان و دولا می روی برای خودت شیر بخری نانها را بزنی تویش که دندانهایت بگیرد لازم داری مردم فکر کنند همان خاله مهربان خانه غربیلی هستی.شما مثل یک جوجه کوچک دوروزه توی خودتان جمع شده بودید و می لرزیدید .به خاطر تاریکی پشت در بود که این خیال را کردم چون وقتی آمدید تو دیدم سن و سالتان کم نیست. از من بزرگترید. شایدهم دلم می خواست جیک جیک تان را بشنوم تا برای راه دادنتان بهانه داشته باشم. چون یک احتمالی هم هست که اصولا این جوجه خیس بودن شمارا بعدابرای توجیه خودم در آورده باشم و گذاشته باشم تو قصه. این جور کارها ازم بر می آید. مثل همان کاری که کردم که شما را گذاشتم لای حوله تا بنویسند با مهربانی خشک شان کرد و نجاتشان داد.کسی نفهمید چقدر نرم و نازک وگرم بودید و بغل گرفتن تان چه کیفی داشت.
بعد از شما، رنجها آمدند. همه می دانند که اگر هم نمی رفتم پشت در، شاخ می کوبیدند و می آمدند. زورشان زیاد بود. شب بود.من هم فقط یک نفر بودم. بگذارید بچه های طفلکی فکر کنند که این همه مهمان آمده بود و من دیگر تنها نبودم. وقتی خوابشان رفت این جمله را بخوانید: -در تمام آن شب سرد من فقط یک نفر بودم_ ملافه گلدار روی سرم، پشت در، صدایم را صبور کردم و گفتم بیائید برای شما هم جاهست. رنجها خیس بودند هنوز باران می آمد و من جوانتر از آن بودم که پتو های زیادی از قدیم داشته باشم. همان یکی را که مال خودم بود انداختم روی تن بزرگ آنها .جا، خیلی کم شد. نمی توانستم پاهایم را دراز کنم و ملافه را بکشم رویم و بخوابم. زانوهایم را گرفتم بغلم و سرم را تکیه دادم به دیوار که یعنی خوابم. شرشر آب توی ناودان، تا صبح قطع نشد.
این که من صبح خواب ماندم و و شما نان تازه پختید و رنجها آتش به پا کردند و سفره انداختید و بعد تازه مرا تکان دادید که پاشو دورهم چیزی بخوریم، درست است. واقعا همین شد ولی نگذاشتم بفهمید که تازه همان دم صبح خوابم برده بود و تمام شب نشسته بودم آن کنار و به صورتهایتان که در نور هیزم های گر گرفته بخاری برق می زد نگاه کرده بودم. همان نیمه شب می دانستم که ماندنی هستید.زیر تنها حوله و پتوی من، روی بالش همیشگیم معصومانه خوابیده بودید. معصوم دوجور هست. یک نوع کودکانه هست،از همه چی بیخبر. شما شبیه معصوم از همه جا با خبر بودید.خروسخوان که شد رفته بودم توی این شک که اصولا شما کنار این بخاری خوابیده بودید من آمدم به خانه غربیلی یا من بودم و شما در زدید. فرقی هم نمی کرد. صبح، هر دو بودیم.
نان و چای. سفره هنوز باز بود که حرف رفتن و ماندن شد. مثل یک زاهد مثل یک مرتاض، آرام گفتم:« بروید لذتها که مرا شکننده می کنید. با شما آسیب پذیر می شوم.....». منتظر بودم شاد و کشدار بگوئید من که این جور می کنم برات آن جور می کنم برات، تا من قیافه بزرگوار بگیرم و اجازه دهم که باشید ولی شما فقط نگاهم کردید. دریغ از یک جیک جیک ساده.خودم را خیلی سبک کرده بودم. گفتم : « بمانید بمانید. نباشید تلخ می شوم».دیگر حساب دستم آمده بود. خودم زیر لبی گفتم رنجها هم که به درد شخم زدن می خورند و تحمل بارهای سنگین.
سالهای سال به خوبی و خوشی طول کشید تا بفهمم جور دیگری نمی شد این قصه را ساخت. شاید تنها راه ممکن این بود که از قصه بروم بیرون یا اصلا نیایم تو. ولی اگر نشسته بودم توی تاریکی کوچه یا ایستاده بودم تکیه داده به دیواری که هیچ کس نمی دید هوس نمی کردم بروم تو و ملافه گلدار و حوله خودم را داشته باشم؟ عجیب این است که شما لذتها و رنجها از پس هم بر می آئید. عجیب فقط همین این است. این را دختر خامی که یک شب تا صبح با وحشت مهمانهایش را تماشاکرد، نمی دانست. پیرزنه می داند.
وقت برای یقین تنگ شده.
دوستم زنگ زده دارد براي استادي كه تازگيها پيدا كرده پيام بازرگاني پخش مي كند. مي گويد:« يك جلسه بيايي، زير و رو مي شوي». مي گويد:« هماني است كه دنبالش مي گشتي، حرفهايش آب است رو آتش». به تلفنهايش عادت دارم. قبل از استادي كه حرفش را مي زد، تو خط ترجمه هاي عرفاني بود. «اشو»، «واسواني»، «بو.بن» .قبلش دنبال يك استاد ديگر. به شيفتگي هايش حسوديم مي شود. به اينكه باور دارد آن لحظه، مشخص و معلوم، از وسط يكي از اين جلسات يا كتابها ظهور مي كند. لحظه اي كه قبل و بعدش باهم دنيايي فرق دارند.
شايد خوشبخت تر بودم اگر هنوز فكر مي كردم ماجرا كلنگ و تيشه اي است. يك ضربه جانانه و تمام. حالا همه چي سخت تر شده. حالا مي دانم هيچ كي عصاي جادويي ندارد بزند به دل آدم گسل درست بشود و از دل گسل نور بزند بالا. ماجرا فقط ترك هاي باريك بي صداست كه گاهگاهي سراغ همه مان را مي گيرند. بايد حواست بهشان باشد و گرنه از دست مي روند.
كي مي داند آن شكاف ها آن ترك ها كي مي آيند سراغمان؟ شايد خسته و وارفته از يك روز اين در و آن در زدن ولو شده باشيم روي صندلي مترو، شايد خودكار قرمزمان روي جواب سئوال پنجم برگه هاي امتحان شاگردهاست كه امشب بايد تمام بشود. شايد داريم برنج آبكش مي كنيم لرزشي خفيف و ترك..
حباب هاي نازك، آرام از ترك مي زنند بيرون. صداي قلپ .
قرار است وسط همين هياهوها، وسوسه ها وولوله ها گوش به زنگ باشيم. مثل خرگوشي كه لاي جست و خيزهايش يكهويي تيز مي شود، يكهويي تمام تنش را مي دهد به صدا.
بحث نامزدهاي رياست جمهوري بين مهمانها داغ شده، دعوا سر تيم هاي فوتبال، ارباب رجوع ها حوصله مان راسر برده اند، رخت و ظرف ها نشسته است، همان وسط قرار است تن بدهيم به لرزش خفيف نزديك شدن ترك ها. شايد اگر اين دفعه هم محل نگذاريم ديگر هيچ وقت سراغمان نيايد. شايد اين آخرين قلپ باشد.
آمده ایم سفر. با شوق می رویم که از بازار سنتی شهری که آمده ایم یک جور یادگاری بخریم. دلمان می خواهد دست دوز باشد، دست باف یا دست ساز، دلمان می خواهد تحفه ای که می بریم حس مردم ساده همان شهر را داشته باشد. بازار، خودش خوب است. بوی کهنگی می دهد . صدای هزاران کاسب قدیمی فراموش شده می آید. نعلینی را داد می زنند که بخر یا کاسه ای یا کوزه ای.
از هیچ کدامشان خبری نیست فقط صدا مانده. حالا همه جا. در دهنه ها، حجره ها، زیر طاقی ها فقط جنس های چینی می فروشند. حتی دست فروشهایی هم که گوشه های تاریک کناره بازار نایلونی پهن کرده اند در بساطشان جنسی که از روستایی آورده باشند یا از کارگاهی یا خانه ای نیست. سنجاق سرهای چینی آورده اند، کش های رنگی مو و خنزرپنزرهای ساخت چین که می دانی اگر برای دختر بچه ای ببری اول از شادی جیغ می کشد و بعد تا می آید به خودش آویزان کند سوزنش در می آید یا پاره می شود و مجبور می شوی اشکهای همان دختر بچه را ببینی.، هیچ اثری از جایی که در آن هستی نیست. همه جنس ها شبیه همه جنس ها در شهر خودت است یا در همه شهرهایی که بوده ای. هیچ شیء اصیلی وجود ندارد. میناکاری های اصفهان را چین زده، قالیچه ها را با همان طرح ها زده ومی گویند در دورترین کارگاه های یزد، سرامیک ها، چینی بوده.
هنوز آرزو از دهانت بیرون نیامده، غول چینی چراغ جادو، نسخه بدلی و ارزان آرزوی تو را در حجم انبوه وارد بازار می کند. چیزی بهتر از این می خواستی؟یادم می آید کربلا که رفته بودم مغازه ها پرچم های قرمز زری دوزی شده می فروختند که رویش نوشته بود:« یا حسین شهید» و پشتش را که نگاه می کردی ریز زری دوزی شده بود: made in china یادم می آید وسط بازار کربلا یک آن زمان و مکان را گم کردم. مثل این بود که غریبه ها تا ته حیاط خلوت خانه ات آمده باشند.از پرده ها توی اتاقت را نگاه کرده باشند یا بی اجازه رفته باشند سر دفتر خاطراتت. حتی .برای عشق های مذهبی و محلی ما محصول پیش بینی کرده بودند و داشتند دسته دسته همان را به خودمان می فروختند.
همیشه وقتی از بازارهای تکراری و اشیائ شبیه، به تنگ می آیم فقط یک فکر خوشحالم می کند. آنها نمی توانند نسخه ارزان و بدلی از شعر ما بسازند. کلمه هنوز مال خودمان است. فکرش را بکن شعر خوب را نمی شود تولید انبوه کرد. نثرهای کهنه به همان کهنگی که بودند، به همان اصالت که روزی از دهان مولانا یا سهروردی یا بیهقی بیرون آمده اند هنوز مال ما هستند و می شود در آغوششان گرفت. کلمه هایی که محکم اند. سفت اند. با نیروی ارزان قیمت تولید نشده اند که زود پیچ و مهره هایشان در بیاید و چفت و بست شان از هم بپاشد. در این دلتنگی ناگهان قدرشان را می فهمیم. با انبوهی نیروی ارزان قیمت یک خط از آنها نمی شود تولید کرد. حتی اگر همه درها را بسته باشند و در اتاق های فکر، ساعتها طراحی کرده باشند.
همان جا وسط بازار دلم می خواهد حافظ همراهم باشد یا مقالات مولانا. یک خط تاریخ بیهقی به همه آن چراغ خواب های تقلبی و عروسکهایی که به زبانهای نامفهوم آواز می خوانند می ارزد. ماشین های کوچک کنترلی زیر طاقی ها، روی سنگفرش ها راه می روند و نور چراغ های قرمز شان می افتد روی قوس ها. بلورهای رنگی و گل های مصنوعی همین طور می آیند نزدیکتر می خواهند خفه ام کنند. از بازار می زنم بیرون. دلم کلمه می خواهد.