تبليغاتX
بگذریم ...

« اگر قرار است بعد از ازدواج دوم و سوم یا رابطه هاو خواستگارهای بعدی به این نتیجه برسی که مردها سر و ته یک کرباس اند یا زنها همشان مثل هم اند لطفا این واقع گرایی ات را با همین عشق اولت قاطی کن .باورکن ماجرای حذف یک آدم از زندگی اصلا به همین راحتی که طلاق گرفته های دیگر وانمود می کنند نیست. » دوستم داشت از مردش جدا می شد و من دلم می خواست این حرفها را بهش بزنم ولی نمی شد . دوتایی همدیگر را آن قدر آزرده بودند که دیگر نمی شد جلویشان حرفهای منطقی زد. مثل اسفند آتش زده بودند و خیال می کردند فقط خودشان دوتایند تو عالم که این همه همدیگر را اذیت کرده اند . اگر چیزی هم می گفتی می گفتند تو که نبودی تو که ندیدی چه بلایی سر من آورده. من حرفهایی را که لابلای بغض و گریه می گفت گوش می کردم و این طرف خط فکر می کردم کاش می دانستی فقط تو و مردت نیستید که این همه رفته اید روی آستانه های رنج  همدیگر . مردها و زنهای زیادی گناه آزار پنهان هم را بردوش می کشند ولی گاهی زندگی همین است مثل بقیه گناه هایی که می کنیم و دلمان می خواهد نکنیم گاهی فقط گاهی وقتی که خیلی سعی کنیم زخم هایی که به هم زده ایم شفا می گیرند اما حیف که بیشتر مان خیال می کنیم زندگی دونفره سعی نمی خواهد . 

دوست من زود رفت دادگاه. طلاق توافقی و تمام. دیگرانی که او را نمی شناسند حرفهایش را باور می کنند که می گوید چقدر راحت شده و چقدر آزاد است  ولی به من نمی تواند دروغ بگوید. می بینم که در ارتباط با آدمهای دیگر، در تجربه های تازه اش، مدام این فکر می آید سراغش که اگر قرار بود این عیب این یکی را تحمل کنم چرا عیب دیگر همان یکی را تحمل نکردم؟

دیگران می گویند خیلی خوش است. می گویند تازگی ها یکی را پیدا کرده که خیلی به هم می خورند. می دانم خوشش می آید به تمام شماره هایی که در دفتر تلفنش دارد زنگ بزند و با صدایی پر از سرخوشی پفکی تعریف کند که این مورد جدیدش خیلی همه چی تمام است و کاش زودتر با این آشنا می شد. فقط منم که در مکث های بین جمله های پر از خنده اش غم مرموز جای خالی یک نفر را احساس می کنم. مدام از این یکی تعریف می کند چون می خواهد به خودش و بقیه ثابت کند کار درستی کرد که از ان یکی جدا شد. عزیز من اگر این همه تلقین را که الآن داری به خودت می کنی آن موقع کرده بودی از همان مرد اولی هم معشوق رویایی درست می شد.

« پاک کن زمان، بلد نیست سایه کسی را که اولین بار و در سالهای پر شور و شر جوا نی ات دوستش داشته ای و دوستت داشته است از زندگیت حذف کند . سالهای سال سنگینی نامرئی او بر دوش روحت خواهد بود. باور کن ماجرا به همین سادگی دادگاه و رضایت و این حرفها نیست» کاش این را بهش گفته بودم .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:22 توسط مرشدزاده |

هرکس به اسم ایمان از دست رفته برای پست قبلی کامنت گذاشته بود لطفا جوابش را در همان کامنتهای پست قبلی بخواند.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 7:41 توسط مرشدزاده |

فايده هاي بزرگ اين قهرمان غايب مال آدمهاي بزرگ است. ما كوچكيم و او خيلي كم به درد كوچكها مي خورد. براي ما او همين اميدك كودكانه تقسيم پول هاي توجيبي است. تساوي هاي ساده و اينكه ديگر خانه هايمان امن مي شود. به خاطر دزدها و گداها ، خوشحاليم كه مي آيد.

ما هيچ وقت به خاطر گره هاي كور حقيقت، گريه نكرده ايم كه بفهميم آمدنش به چه دردي مي خورد. اما آدم بزرگ ها خوشحالند كه مي آيد چون همه عمر از رشته هاي ناتمام و رها، از خلاء هايي كه هيچ كس بلد نبوده پرش كند رنج برده اند. مي گويند راه هاي ميان بر بلد است.  قند تو دلشان آب مي شود . مي گويند اين خيلي خوب است كه قبل از اينكه زمين درهم بپيچد و آسمان متلاشي شود، آدم تو همين زمين يك بار همه حقيقت هستي را مي فهمد . قبل از اينكه درياها شعله بكشند و كوه ها پنبه بشوند، يكي به انسان مي گويد بابا اين بازي چي بود؟ اين همه سال چه خبر بود. حيف كه ما از دغدغه هاي آنها چيزي سردر نمي آوريم. براي ما همين كه عريضه هايمان را مي شود برايش بندازيم تو چاه و منتظر بشويم مريض هايمان را شفا بدهد بس است. 

توي اين سالها كه نبوده كلي زحمت كشيديم و يك راه حل حسابي كشف كرديم: عادت. الآن به هر چي شده و هر چي بشود عادت داريم.كلي رنج كشيديم تا به اين كشف رسيديم بيخودي كه نبوده. سر همين هم  نمي فهميم چرا بايد يكي بيايد و جهان را زيرو روكند. تازه ماجرا روتين شده. براي رنج هاي بشريت خودمان راه حل داريم. كانال را عوض مي كنيم يا صدا را مي بنديم و روي تصاوير صامت حرف هاي خودمان را مي زنيم تا برنامه محبوبمان شروع بشود.. ما الآن به اينكه لقمه تو دهانمان باشد و مجري بگويد چند نفر در نوار اشغالي و غزه كشته شده اند عادت داريم. ما الآن ديگر احساسي نيستيم و مدال طلايي واقع گرايي را زدند تو سينه مان. اما آدم بزرگها يي كه فايده هاي او را مي دانند مي گويند واقعيت رفته غيبت كبري و اين كه ما بهش مي گوئيم واقع، كابوسي بيش نيست. ما كه سر در نمي آوريم ولي بخيل هم كه نيستيم. خدا كند. خدا كند پا شويم و هر چه چشم بماليم و بزنيم تو صورتمان اين كابوس نباشد و او باشد. 

آن ها كه مي فهمند مي گويند خيلي مهم است كه نردبان، پله آخر دارد. ما كه سردر نمي آوريم. خدا كند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:24 توسط مرشدزاده |

سفر بودم و خبرهای توقیف همشهری جوان و حاشیه هایش را بریده بریده از تلفن های بچه ها فهمیدم. تحریریه جوان این چند ساله مجله را به طرز خنده دار یا گریه داری از بین این  آشوب های سیاسی رد کردند به نظر می آید یکی از سخت ترین هایش در راه است. نمی دانم برای مخاطب های جدید ماجرا چه طوری است ولی بین تحریریه جوان و مخاطب های قدیمی اش اتفاق جالبی افتاده. مرتب فشار زیاد می شود و مجبور می شویم فتیله را بکشیم پائین و پائین تر ولی یک جوری است که با اینکه تقریبا این قدر فتیله را کشیدیم پائین که پت پت می کند آن کورسوی نیمه نامرئی را مخاطب های قدیمی می بینند. انگار دو طرف می دانیم داریم درباره چی حرف می زنیم با اینکه حرف های زیادی نمی زنیم. 

حیف است که همین کورسوی نامرئی را از دست بدهیم. دیگر حالا همه مان این را می دانیم و به این راحتی ها رهایش نمی کنیم. همه آنهایی که یک وقتی اسمشان در شناسنامه مجله آمده یا هنوز هم می آید نسبت به باقی ماندن این ۶۴ صفحه متعصب اند. این پت پت نامرئی بین ماو دوستان قدیمی ارزش ماندن و تاب آوردن را دارد.       

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 8:55 توسط مرشدزاده |

 

آرزو نمی کنم الآن جوان بودم. دردسری است جوانی کردن در سالهای شما!

-         خام- چقدر دیگر این کلمه نیستید! بعضی هایتان از پخته هم آن طرف تر ایستاده اید. ته گرفته اید یا سوخته اید و هیچ کس خبر نمی شود. این بهت اش عجیب است. سکوت غریبی دورتان را گرفته.  حتی همان موقع که تکه پرانی ها و خنده هایتان اتوبوس یا پیاده رو را پر کرده سکوت دور و برتان هیچ ترکی بر نمی دارد . حباب سکوتتان جنس بامزه ای دارد. شوخی و قهقهه و بازی درآوردن هیچ ضربه ای بهش وارد نمی کند. همان جا هست که هست.

 گاهی می بینمتان روبروی مونیتور که هنوز همان تی شرتی که صبح تنتان بود پوشیده اید ولی تا همین لحظه عصر، روبروی آن صفحه، هزاران پیراهن پاره کرده اید و هیچ کس نفهمیده و مادرتان که از خرید می رسد بی خبر از همه جا  از آشپزخانه داد می زند:« من از صبح تا حالا ده تا کار کردم و تو هنوز همان جا پای این لعنتی نشسته ای» لعنتی چیز عجیبی است. سرتان را در یک روز می زند به صد تا سنگ و بلندتان می کند. در یک روز به اندازه جد و جده تان تجربه ملموس می کنید آن هم وقتی که فقط یک بار از جایتان پا شدید. آن یک بار هم برای این بوده که بروید دستشویی.

آرزو نمی کنم الآن جوان بودم چون باید سخت باشد ماندن در آن مه سکوت وقتی که درست نمی دانی آن آدم مه گرفته ای که دارد از روبرو می آید تا کجا رفته. چهل سالش شده یا هنوز سی است. سرعت تجربه هایتان چون با هم فرق می کند هم سن و سال پیدا کردن برایتان سخت شده. رفیق دبیرستانی شاید الآن از 90 گذشته باشد و دو کلام حرف جدی با او بزنی با سرعت نور افسرده شوی. آن یکی بغل دستی مدرسه سن خودش را هم به زور دارد و اگر حرف بزنی مات و مبهوت نگاهت می کند و در می رود. عدد شناسنامه ای تان دیگر به هیچ دردی نمی خورد چون وقتهایی هم که در آن هاله سکوت لعنتی تان مشغول تجربه های جدی نیستید، کودک اید. کودکی با سن و سالی باز هم بی ربط به عدد توی برگه اول شناسنامه.

آرزو نمی کنم الآن جوان بودم ولی چه لذتی است دیدن بعضی هایتان. نگاه کردن به چشمهای خسته تان مثل زانوزدن پیش پیرمردهای حکیم جهاندیده است که رفته اند و گشته اند و سالها بعد برگشته اند و سخت دارند سعی می کنند به همان سادگی قبل از رفتن  زندگی شان را بکنند. سخت دارند سعی می کنند زندگی شان را بکنند.   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:41 توسط مرشدزاده |

از جمعه که افتتاحیه المپیک را دیده ام مدام این فکر توی سرم چرخ می خورد: چینی ها فرهنگ شان را رویا کردند و ما را نشاندند پای رویایی که قرنها تمدن پشت سرش بود اما ملت من چی؟ رویای قومی ما کجاست؟

اولین و برترین حسی که موقع تماشای آن افتتاحیه به آدم دست می داد این بود که دارد خواب می بیند. یک خواب خوب که تمام خاطرات و افسانه های یک ملت تویش هست ولی نه به شکل شعار و کلیشه یا حتی شکل مشخصی. سیال و رها . درست مثل خوابها درهم و پیچیده بود ولی مثل خوابها نظم عجیب ناشناخته ای هم داشت. مثل خواب یک ملت بود. یک تمدن کهنه اگر بخواهد خواب ببیند همین را می بیند. کودکی و قصه ها و قهرمانی های تاریخی و خاطرات قدیمی همه در هم با نظمی ناشناخته.

تمدن ملت ما هم کهنه است. اما حیف تمدن ما بی رویاست. چون نظام حکومتی هنوز حتی تصمیمش را نگرفته که کدام بخش از این افسانه ها و خاطرات قهرمانی قدیمی را می خواهد نگهدارد کدام ها را می خواهد از ذهن ها حذف کند. حتی تصمیمش را نگرفته . تازه اگر تصمیمش را بگیرد و بخواهد اثری نمایشی بسازد  درکی از هنر ندارد که این از کار در آید. اثر نمایشی که دست اندرکاران فرهنگی ما  می فهمند حتما مثل یک بیلبورد باید باشد شعار داشته باشد و با نگاه اول فهمیده شود. هنر شکل سازی سیال از یک فرهنگ ؟!اصلا نمی دانند یعنی چه؟ حیف که ملت من حالا حالا ها بی رویا می ماند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 9:39 توسط مرشدزاده |

برای یک برنامه تلویزیونی ماه رمضانی قرار بود تعدادی مناجات بنویسم. بنا بود آنها بروند از موقعیت های مختلف انسانی در شهر تصویر بگیرند و من یک متن دعایی برای آن موقعیت ها بنویسم. فکر می کردند که متن ها را از خودم می نویسم چون باید مناسب فضای امروزی و شهری باشد ولی واقعا دعایی مناسب همه لحظه ها در صحیفه سجادیه بود. حتی گفتند دعایی برای لحظه ای که آتش نشان ها دارند می روند به ماموریت و فکر کردند که این یکی را دیگر در دعاهایی که از قرنها پیش برجا مانده نمی شود پیدا کرد ولی واقعا در صحیفه بود. گفتم شاید در روز تولد حضرت سجاد این دعاهای صحیفه بهتان بچسبد. برنامه تلویزیونی را اصلا خبر ندارم که ساختند یا موفق نشدند. مثل دفعه قبل اگر نظری درباره ترجمه داشتید که بهترش می کرد حتما بگوئید .

1

دعای راننده اتوبوس

 

چقدر آدم دیده ام که خواستند سربلند شوند رفتند پیش یکی غیر تو و کوچک و خوار برگشتند. چقدر آدم دیده ام که خواستند ثروتمند شوند رفتند پیش یکی غیر تو و فقیر برگشتند. چقدر آدم دیده ام که خواستند به مقام برسند رفتند پیش یکی غیر تو و پست و زیر دست برگشتند. آدم اگر عاقل باشد اینها را که می بیند راه خودش را درست می کند ، از این رفت و آمدها پند می گیرد . این درس عبرت ها او را می برد به راه راست.

خدایا من از کسی غیر تو خواهش نمی کنم. هر آرزویی دارم می آورم پیش خودت. قبل اینکه دیگران را صدا کنم تو را صدا می کنم . امیدم فقط به توست،کسی را شریک  نمی کنم. خواهشهایم فقط از توست، کسی را همراهت نمی کنم. تو و کس دیگری را با هم صدا نمی زنم.

 یکی بودن مال توست و قدرت و بی نیازی و توانائی و بالائی. ( چرا بروم پیش دیگری؟) دیگران خودشان در زندگی به مهربانی تو نیاز دارند. رحمت تو نباشد از پس کارهای خودشان بر نمی آیند در امورات روزمره شان هم شکست می خورند. دیگران یک روز خوب اند یک روز بد، خلقشان روز به روز فرق می کند. ولی تو بالاتری از این شبیه ها و مخالف ها، بالاتری از این همتایان کوچک. پاکی و خدایی جز تو نیست.

 

 

فکم قد رایت یا الهی- من اناس طلبو العز بغیرک فذلّوا، و رامو الثروه من سواک فافتقروا، و حاولوالارتفاع فاتضعوا، فصح بمعاینِۀ امثالهم حازم و فقه اعتباره و ارشده الی طریق ثواب اختیاره

فانت یا مولای دون کل مسئولٍ موضع مسئلتی و دون کل مطلوب الیه ولی حاجتی، انت المخصوص قبل کل مدعو بدعوتی،لایشرکک احد فی رجائی و لایتفق احد معک فی دعائی و لا ینظمه و ایاک ندائی

دعای بیست و هشتم صحیفه

 

دعای آتش نشان

 

خدایا به من وظیفه ای دادی که خودت آن را بهتر از من انجام می دهی. قدرت تو برای این کار و تسلطتت برمن بیشتر از قدرت من است. پس خودت کاری کن من این وظیفه را جوری انجام بدهم که تو را راضی می کند . هم تو راضی باشی هم من سلامت بمانم.

خدایا من طاقت سختی زیاد ندارم. برای بلاهای تلخ خیلی صبور نیستم خودت به تنهایی آرزوی مرا بر آورده کن و هوای مرا داشته باش. حواست به من باشد. در همه کارهایم هوای مرا داشته باش. چون اگر بسپاری دست خودم درمانده می شوم و همان کاری را نمی کنم که مصلحتم باشد.

خدایا کاری کن در همه احوالات محفوظ و پوشیده باشم. دست نیافتنی باشم. در پناه و امان باشم. این کاری که گذاشته ای برعهده من که برای بندگانت انجام بدهم، خودت هم کمکم کن در آن موفق بشوم. اگر بدنم برای این وظیفه ضعیف است اگر به اندازه کافی قدرت ندارم اگر جان و رمقم به این کار نمی رسد تو خودت من را در این کار موفق کن.

 

اللهم انک کلفتنی من نفسی ما انت املک به منی و قدرتک علیه و علی اغلب من قدرتی، فاعطنی من نفسی ما یرضیک عنی و خذ لنفسک رضاها من نفسی فی عافیۀ

اللهم لا طاقۀ لی بالجهد و لا صبر لی علی البلاء، بل تفرد بحاجتی و تول کفایتی و انظر الی و انظر لی فی جمیع اموری فانک ان وکلتنی الی نفسی عجزت عنها و لم اقم ما فیه مصلحتها

 

و اجعلنی فی کل حالاتی محفوظا مکلوئا مستورا ممنوعا معاذا مجارا. اللهم صل علی محمد و اله و اقض عنی کل ما الزمتنیه و فرضته علی لک فی وجه من وجوه طاعتک او لخلق من خلقک و ان ضعف عن ذلک بدنی و وهنت عنه قوتی و لم تنله مقدرتی

دعای بیست و دوم صحیفه

 

دعای صبح شهر شلوغ

 

امروز یک روز نو است، یک روز تازه که آماده ایستاده ما را نگاه کند. خوبی کنیم از ما تشکر می کند و می رود، بدی کنیم اخم می کند و می رود. خدایا، ما را با این روز دوست کن. گناهی نکنیم که با قهر و خشم از ما جدا شود. نه گناه کوچک نه بزرگ. امروز پر برکت ترین روزی باشد که تا حالا گذراندیم، عزیزترین دوستی باشد که همراهش بودیم  و بهترین وقتی باشد که گذراندیم.  

 

و هذا یوم حادث جدید، و هو علینا شاهد عتید، ان احسنا ود عنا بحمد و ان اسانا فارقنا بذم. اللهم صل علی محمد و اله و ارزقنا حسن مصاحبته، و اعصمنا من سوء مفارقته بارتکاب الجریره، او اقتراف صغیره او کبیره...... اللهم صل علی محمد و اله و اجعله ایمن یوم عهدناه، و افضل صاحب صحبناه، و خیر وقت ظللنا فیه

دعای ششم صحیفه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 7:59 توسط مرشدزاده |

خیلی وقت است داستانک ننوشته ام. شاید نوشتنش به کل یادم رفته باشد. به هر حال تلاشم را کردم. به نظرتان چطور است؟

مزه

 اولین باری که باهم رفتند بیرون، دختر توی مغازه برای خودش آدامس برداشت  گفت:« مزه pk  قرمز بیشتر از همه شون می مونه» . بعد از آن پسره همیشه جیب هایش پر از pk  قرمز بود. تا دختره می گفت:« کاش آدامس داشتیم» در جا یکی در می آورد می گرفت جلوی دختر که یکی بردارد.

توی پارک که جلوی رهگذرها دختره داد زد:« تا کار درست حسابی پیدا نکردی دیگه نیا دنبالم» پسره هیچی نگفت. دو تا دستهایش را کرد توی جیب هایش و دور شد.. سر راه  تمام pk  های قرمز ته جیبش را ریخت تو سطل آشغال کنار پیاده رو.  

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:55 توسط مرشدزاده |

کاش یک رساله ای در می آمد که در سطر سوم از باب دومش نوشته بود:« و حرام است که دست آدم بی سلیقه به مفهوم مقدسی بخورد و چناچه او مفهومی را لمس کرد احتیاط واجب است که بگذارید زمان زیادی که عرف آن را تعیین می کند بگذرد تا بشود دوباره سراغ آن رفت.».
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:31 توسط مرشدزاده |

 

فكر كن يك صبحي ليوان چايي به دست بنشيني روي صندلي هميشگيت، پايت را گير بدهي به لبة جلو، دكمه كامپيوتر را بزني و مثل هميشه منتظر موجي از رنگ و تصوير و خبر بماني. منتظر قتل ها، دروغها رسوايي ها،

كليك، يك هورت چاي، اينتر و ناگهان روي صفحه ات، فقط نوشته شود:« اي فرزند آدم»

فكر كن اي ميلت را باز كني و كسي پيام گذاشته باشد:« پس به كجا مي رويد؟(1)»

مي چسبد؟ نه؟

كي گفته آدم وسط عصر« دگمه ها و صفحه ها » دلش تنگ پيامبري نمي شود؟ دلتنگ يكي كه ماموريت داشته باشد دل بسوزاند. يكي كه رسالتش اين باشد كه زنجير و قلاده هاي مرا باز كند.(2)

اين درست كه من الآن سراپا لاي بند ها هستم سراپا غل و قلاده. آن قدر به بند ها عادت دارم كه نمي دانم قبل از تنيدن آنها چه بوده ام. و اصولا يك فرضي هست كه اگر اين ها را بردارند ، من آن زير مجسمه اي شكسته و خرد باشم و درجا فرو بريزم. همه اين ها درست، ولي هوسش كه هست. هوس پيامبري مبعوث بر من كه به او گفته باشند:« پيدايش كن، خيلي تنهاست.»هوس اين كه يكي با چشم هاي دلسوز و هراسان، مهربان نگاهم كند. به جا نياورد. ناباورانه چشم بمالد و بعد گريه اش بگيرد:« پسر آدم چه بلايي سرت آمده؟». هوس يكي كه با دهان باز از بهت، خيره بماند به تن بنفش و روح آماس كردة من، به زخم هاي چرك ريز و تاول هايم زير بندها و حلقه ها. يكي كه بيايد جلو، تك تك حلقه ها را بردارد، تيغ ها را جدا كند، زخم ها را بشويد و لاي هقهقي غمگين بپرسد:« كي تو را از پروردگارت جدا كرد؟»(3)

 اين روزها به آمدنش نياز ندارم؟

 

حتي توي خواب خيلي سنگين هم آدم هوس يكي را مي كند كه مامور باشد با ظرافت، حتما با ظرافت، او را بيدار كند. گيرم كلي ناز كنم و خودم را بزنم به خواب، از سرلج تا لنگ قيامت بخوابم، حتي توي همين وضع هم خيلي حال مي دهد يكي آمده باشد كه با لطف مرا بيدار كند.

گيرم از ترس روشنايي تندي كه از پنجره  گشوده مي يزد، چشم باز نكنم، حتي توي همين حال هم صداي ماموري مهربان لذت دارد. صداي يكي كه دست مي كشد بر سر روح و به نجوا مي گويد:« پاشو برويم» من غلت مي زنم، خميازه مي كشم و پشت مي كنم به او و او باز زمزمه مي كند:« به زمين چسبيدي؟»(4) هراسان مي پرسد:« به همين جا راضي شدي؟» (5)

 

بايد برگردد، نه؟ خيلي لازمش داريم. بايد دوباره مبعوثش كنند. دور شده. كلمه شده. تاريخ شده. رفته لاي كتابها. مي روم پي او، در كوه ها، سنگ ها، غارها. به هر غاري مي رسم تار عنكبوت بسته، آشيانة يك جفت پرنده بياباني هست و چوپان يتيمي كه ناگهان به نام او خوانده باشد نيست.

نيست چون من هنوز غريبه ام. چون او از شهر نادان ها شبانه گريخته. چون من خود را به خواب زده ام و نوازش كاري برايم نمي كند. چون انسان حوصله فراخ پيامبران بزرگ را سرريز كرده است.

 

مي نشيني روي صندلي، ليوان چايي به دست. با حس تنهايي و هوس داشتن « برادري بزرگ». اسمش را مي دهي به نرم افزار جستجوگر:« محمد(ص)». خيلي محمد هست. كدامشان را مي خواهي؟ محمدي كه زير سنگيني بار كلمات فرود آمده، مدهوش روي سنگ ها افتاده. اين در توضيحات يافته هاي نرم افزار نيست. چون ما از اين زاويه به رنجي كه كشيده، فكر نكرده ايم. آدم اگر بخواهد از وزن چيزي مظنه داشته باشد، بايد يك بار مشابهش را ياحالا تكه اي از آن را بلند كرده باشد. من و تو مدتهاست وزن سبك الهامي را هم حس نكرده ايم چه رسد به اين كه .... چند وقت است به دلمان چيزي برات نشده؟ چطور قرار است بفهميم او زير بارش كلمات بزرگ چه حالي داشته؟

گفته اند وقتي وحي فرود مي آمد، شانه هايش خم مي شد، جوري كه انگار شي سنگيني روي آن نهاده اند. سر پائين مي انداخت و چون سر بلند مي كرد تمام پيشاني خيس عرق بود. اين تازه مال وقتي بود وحي با واسطه جبرئيل مي آمد. گفته اند هر بار كلمه ها بي واسطه مي آمدند، از حال مي رفت.

گفته اند از حرا فرود آمد. چون بيدي باد ديده مي لرزيد. رسيد خانه. خديجه هرچه عبا و پتو در خانه بود انداخت روي دوش هاي او. هنوز از پس لرزه هاي خواندن بي سواد خواندن رها نشده، دو باره كلمه فرود آمد:« اي كه در پارچه ها خود را پيچيده اي برخيز و هشيارشان كن» (6) چه تكليف دشواري خدا از شاگرد محبوبش مي خواهد. فكر كن بايستد آن جا تنها با شانه هايي نحيف و خدا در گوشش نجوا كند:« بگو به بندگانم كه من نزديكم. صدايم اگر كنند جواب مي دهم»(7). معلوم است بي هوش مي شود. اما ما از رنج اين واسطه نجوا چه مي فهميم؟

 

 

1-                      ۱.  فاين تذهبون سوره تكوير

2-                            ۲.  يضع عنهم اصرهم... سوره مائده

3-                              ۳.ما غرك بربك الكريم سوره انفطار

4-                            ۴.  اثاقلتم الي الارض سوره توبه

5-                            ۵.  ارضيتم بالحيوه الدنيا سوره توبه

6-                             ۶. يا ايها المدثر قم فانذر سوره مدثر

7-                           ۷.   و اذا سئلك عبادي عني فاني قريب سوره بقره

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 7:29 توسط مرشدزاده |

 

قصه هاي بازاري و عامه پسند، استامينوفن اند، يا شايد بروفن يا آسپيرين. در فرصت هاي كوتاهي كه توانائي كشمكش با دنياي واقعي را از دست مي دهيم مسكن هاي به درد خوري هستند اما ادامه دادن يا عادت كردن بهشان ايمني و مقاومتمان را به كل نابود مي كند. توانايي دست و پنجه نرم كردن با بالا و پائين هاي زندگي را ازما مي گيرد. مصرف مداوم اين كتابها، اراده تغيير دادن وضع موجود را از ما مي گيرد و موجوداتي آسيب پذير و رويايي برجاي مي گذارد.

اين قصه ها كه اسمها و عنوانها و صفحاتشان عشق باران است، اتفاقا بيشترين لطمه را به همين واژه مي زنند. تصويرهاي ايده آل و آدمهاي بي عيب و ايراد اين ماجراها، نمي گذارند سادگي حضور عشق را در لابلاي زندگي معمولي و روزمره حس كنيم. صداي سم اسب شاهزاده اي همه چي تمام كه از درون اين رمانها بيرون مي زند نمي گذارد نجواي نرم و آهسته عشق را بشنويم. ما سالها روي ايوان، منتظر فرود صاعقه وار عشق مي مانيم تا از جاده هاي دور  بيايد نگو كه همه اين مدت او دور و بر ما مي پلكيده و مي زده روي شانه مان. سادگي محبت ها و آرامش هاي واقعي را نميفهميم. چون داستانهاي بازاري گوشهايمان را از صداي اسب شاهزاده اي كه نمي آيد پر كرده اند. عشق روي ايوان است ولي باورش نمي كنيم. مي گوئيم نه اين نيست. چشمهايمان را مي بنديم و ترجيح مي دهيم زيبايان خفته باشيم. بخوابيم و در رويا و انتظار بوسه هاي جان بخش تقدير بمانيم. به خيالمان خوشبختي هاي يك شبه در راهند.

اين داستانها، شكل هايشان با هم فرق مي كند. زبان  و زمان و مكان عوض مي كنند ولي ريشه هايشان جايي دور و بر همين شاهزاده افسانه اي به هم مي رسد. سعي مي كنند در لباسهاي امروزي و با همه ادا و اطوار زمانه خودشان ظاهر شوند، آخرين تكيه كلام ها و فرهنگ زباني مردمي را به كار مي برند، در مكانهايي مدرن و نزديك اتفاق مي افتند اما با همه اينها باز هم به شدت شبيه افسانه هاي قديمي ملت هاي دنيا هستند. اين رمانها دست به دست مي شوند و فروش مي كنند دقيقا به همان دلايلي كه افسانه ها در روزگار خودشان دهان به دهان مي چرخيدند و فراگير مي شدند.

عشق هاي كاملي كه ناگهان سر مي رسند ، بازي هاي سرنوشت كه زندگي ها را زير و زبر مي كنند، قهرمانهايي دوست داشتني كه هيچ عيب و نقصي ندارند و خيلي ويژگي هاي ديگر، افسانه و رمان بازاري را دو نيمه يك سيب مي كند. همان طور كه داستانهاي قديمي و بومي تجلي آرزوهاي ساده بشري بودند، اين رمانها هم از لايه آرزوهاي سطحي و ساده ما تغذيه مي كنند و همان چيزي را به ما مي گويند كه دوست داريم بشنويم. آنها گرد تخديري شان را از گياهي كه درون خود ما مي رويد برداشت مي كنند. نويسندگان بازاري، آرزوهاي خود ما را در بسته بندي هاي جديد و مارك داري به ما مي فروشند و ما از اعجاز اين مسكن ها و مخدرهاي تازه به هيجان مي آييم. نوعي حس آشنايي و نزديكي هم كه وقت خواندن آنها داريم دقيقا به همين دليل است كه مواد اوليه شان از روياهاي نوجوانانه ما گرفته شده، نه به اين دليل كه با شخصيت ها همذات پنداري مي كنيم.

اما اينها همه پيش لطمه اي كه به عشق مي زنند، هيچ است. يادمان نمي دهند كه همين آدمهاي نزديك ملموس را مي شود با همه نقص و شكافهايشان دوست داشت و مهمتر از اين، بهمان نمي گويندحتي براي دوست داشتن و دوست ماندن هم بايد سعي كرد. اين است كه تا بين زوج هايي از اين دست، دو تا بگومگو مي شود خيال مي كنند در انتخاب محبوب ابدي اشتباه كرده اند و او جاي ديگري منتظرشان نشسته است. در حاليكه داستان اصلا اين نيست. به قول ناتاليا گينزبورگ:« پس از سالهاي بسيار ،فقط پس از سالهاي بسيار، پس از اينكه بين ما و او تور درهم تنيده اي از عادات، خاطرات و تضادهاي شديد بافته شد، آن وقت است كه مي فهميم او همان شخص مناسب ما بوده است. در تمام اين سالها گاهي بين ما و او، تضادهاي شديد روي مي دهد اما مهم اين است كه اين صلح بي نهايتي كه بين ما است از بين نمي رود.». 

داستانهاي بازاري و عامه پسند اين را اصلا يادمان نمي دهند و اين بد است. شايد هم خيلي بد است..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:46 توسط مرشدزاده |