تبليغاتX
بگذریم ...

یک نوع آزادی و روشن بینی در برش های وصیت امام علی به امام حسن هست که بعضی مترجم ها حتی مجبور شده اند با نوعی از کلمات جایگزین آن را ماست مالی کنند چون به نظرشان می آمده حضرتش نباید به این راحتی به پسرش بگوید اگر حرفم را قبول نداری از مسیر تحقیق جلو برو ولی خودتان به این نامه عجیبُ واقعا عجیب نگاهی بیندازید. شباهتی به تصور سنتی ما از رابطه پدری و پسری در ائمه ندارد. من فقط بخش هایی را این جا می آورم.

فرزندم

این روزها  که می بینم دنیا پشت کرده، روزگار سرکش از من می گریزد

و آخرت نزدیک می آید

از فکر و ذکر دیگران رها شده ام

به بیرون از خود اعتنایی ندارم

نگاهم از مردم به درونم برگشته، به خود می اندیشم

نزدیک شدن مرگ ،  از فکرها و  خواهشها  هم مرا منصرف کرده

و  حقیقت  و جودم را عریان پیش چشمم نهاده

مرا مشغول  اموری جدی کرده که شوخی برنمی دارند    

 به حقایقی کشانده که عین واقعیت اند

فرزندم

(  این روزها  از فکر دیگران  بیرون آمده ام

ولی  به تو فکر می کنم)

چون تو  پاره وجود مني

نه، بالاتر از اين،

تو، خود مني!

رنجی به تو برسد، به من رسیده

مرگ اگر سراغت بيايد، سراغ من آمده

 حال و احوال  تو،  حال و احوال من است

به همین خاطر اين نامه را مي نويسم

مي نويسم تا پشت و پناه تو باشد، چه من زنده بمانم چه نمانم. .....

پسرم!

بدان ! خوشايندترين چيزي كه دلم مي خواهداز وصيت من بگيري، پرواي خداست،

اكتفا به هرچه مقرر اوست و راه افتادنت در همان مسيري كه پدران و نيكويان خاندانت طي كردند.

چون آنها مدام دل و روحشان را مي پائيدند

همان جور كه تو مي پائي

به خود فكر مي كردند

چون تو که اهل فكر و مراقبه اي

در نهايت، اين مراقبه ها، آنها را رساند به اين كه، بايد به حقايقي كه مي شناسند، عمل كنند

و هرچه تكليف شان نيست، واگذارند

اگر قلب تو، اين دستاورد نياكانت را نمي پذيرد

اگر مي خواهد خودش حقيقت را بداند

همانطور كه آنها دانستند

پس مراقب باش خواستن و جستجو يت، براي دانستن و فهميدن باشد

نه غوطه در شبهه ها و تشديد جدلها

قبل از آغاز جستجو، از خدا كمك بخواه

به او با شوق رو كن تا توفيقت دهد

هرچه تو را به شبهه و دودلی مي اندازد، كنار بگذار

دلت که يكرنگ شد و سر فرود آورد،

رأي و نظرت كه از پريشاني درآمد و كامل شد، 

آن گاه به حقايق اين وصيت، دقت كن

اگر دلت یکرنگ نشد

فكر و خيالت آرام و آسوده نشد

پس بدان! چون شتري شب كور به بيراهه ميروي 

و در تاريكيها غوطه ور مي شوي

آنكه در جستجوي دين است، به بيراهه ها نمي رود و تاريكي و روشني را به هم نمي آميزد

در این آمیختگی ها، ايستادن بهتر از رفتن است.

.........

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:52 توسط مرشدزاده |

به  کتابخانه محل تان بگو یکی از زردترین  رمان های عامه پسندش را که زن های بیکار یا دختردبیرستانی های رمانتیک مرتب امانت می گیرند بهت بدهد. تاکید کن روی جلدش عکس دختری باشد که دارد اشک می ریزد و سایه پسری هم آن عقب ها پیدا باشد. بعد که این کتاب را گرفتی، به همان کتابدار بگو یکی از این کتابهای زندگی عرفا در سطح عوام را بدهد. کتابهایی که مجموعه یک سری خاطره از کرامات عارف مورد نظر هستند بدون اینکه گفته باشند چه مجاهده هایی کرد تا به این درجه رسید بدون اینکه این خاطرات از نظر صحت جایی کارشناسی شده باشند یا اصلا توجه شده باشد که کرامت مورد نظر آیا بنا بوده که همگانی و عمومی گفته شود یا نه . چون این کتابها زیاد هم شده زود برایت پیدا می کند.

حالا برو بنشین در سالن مطالعه . چند پارگراف از آن رمان اشک انگیز زرد را بخوان  چند پارگراف عرفان کرامتی . بامزه می شود؟ نه؟ تو الآن سریال روز حسرت را روبرویت داری. همین طور  درهم این دوتا کتاب را بخوانی تاآخر سریال رفته ای. البته بعد از شب های قدر وقتی رو به آخر ماه می رود ده تا پارگراف عرفان دم دستی بخوان، سه تا رمان که دوز کار اندازه باشد و مجوز هم راحت بگیری.

تبریک می گویم. به راحتی توانستی الفبای این ژانر جدید را یاد بگیری فقط حواست باشد هرجا خواستی از نوع کارت حرف بزنی عبارت معنا گرا را فراموش نکنی . تومنی صنار فرق می کند.

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:56 توسط مرشدزاده |

 و خدا در این ماه مردم را کم حرف کرد. طرف دارد خواب چرت و پرت دیشب اش را که از سرشب تا خود صبح طول کشیده سکانس به سکانس برایم تعریف می کند که ناگهان کم می آورد و لبهای خشکش که موقع آب و تاب ماجرا زیادی به هم می چسبند حوصله خودش را سر می برد و مجبور می شود بگوید خلاصه نمی دانم چی شد که پریدم و من دلم می خواهد بگویم:« تبارک الله به این ماه! چه معجزاتی می کند» و تو چه می دانی این چه نعمتی است ؟ 

و فقط این ماه است که گاهی خودم ، خودم را متعجب می کنم چون وسط بحث هایی که همیشه فکر می کردم باید آخرش همه بفهمند حق با من است یکهو به فکرم می رسد که شاید هم زیاد مهم نیست که بفهمند من بهتر فکر می کنم و انگار ممکن است که حرف را همین جا که من هنوز پیروز نشده ام قطع کرد. بعد از دوران کودکی و تغییرات تند آن سالها، این تنها ماهی است که خودم از خودم حیرت می کنم . و انسان چه می داند که چه بهشتی است در این کم گفتن؟

رمضان مثل یک ویراستار حرفه ای روی حرف هایمان ، کار می کند. دور بعضی بندها دایره می کشد، از دایره، فلش به بیرون خط و علامت حذف. و این سکوت، نعمتی است که در بهشت به نیکو کاران وعده داده شده .

مینی مالیست می شویم .دیالوگ ها از تمام اضافات خالی می شوند. خود همینگوی هم نمی تواند به این خوبی هرس کند. بعد مثل همیشه یک ویرایش خوب و شجاعانه، سحر می کند و از داستان ساده روزمره معمولی ، داستانی بیرون می آید که می شود آن را جدی گرفت. می شود بهش فکر کرد. و تو چه می دانی که این چه برکتی است؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:46 توسط مرشدزاده |

توی کامنت ها یکی پرسیده بود چرا اسم وب لاگ را گذاشته اید بگذریم؟ بس که این کلمه گاهی معجزه می کند . درست وقتی که حرف های طرف یا خودت دارد می رسد به ته افسردگی یک« بگذریم» موضوع حرف را پرت می کند به جایی که زندگی دوباره شروع می شود.

بماند اینکه ته غیبت ها و خاله زنکی هایمان  را هم همیشه با همین واژه رهایی بخش می بندیم و این خودش برای مقدس کردن یک کلمه کافی است. من عاشق آن لحظه ای هستم که یکی که از حرف هایش به ستوه آمده ام این کلمه را به زبان می آورد . یعنی تمام شد. یعنی می شود رفت.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:38 توسط مرشدزاده |

چه غمگین است که خواننده های سه ساله همشهری جوان تا نیمه مهر مجله محبوبشان را نخواهند دید.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 9:26 توسط مرشدزاده |

این واقعیتی است که دلت برای چای تنگ می شود. صبح ماه مبارک بلند می شوی دهانت خشک است و چیزی می خواهی که تو را راه بیندازد خماری خواب های درهمی را که دیده ای ببرد . واقعیتی است که صبح از آشپزخانه که رد می شوی به خودت می گویی «چایی را اگر اجازه می دادند توی روزه بخوریم بس بود» . اجازه نداده اند. همین؟

چه خیال غلطی است اینکه فکر می کنیم این عبادتها ریاضت اند فقط نبودن و نکردن و نگذاشتن.. چیزی از جنس نه. از جنس گرفتن و برداشتن و دریغ کردن. از کودکی یادمان داده اند که فقط چیزهایی را بناست نکنیم . خودمان را آگاهانه و به سختی بناست از لذت هایی محروم کنیم چون خدا گفته است. چون در رساله ها نوشته اند. همین؟ خدا و محروم کردن؟ خدا و گرفتن ؟ خدا مثل بزرگتر سخت گیری می آید و اسباب بازی کودکانه ما، چای و عادتهای دیگر ما، را از دستمان می کشد و می برد و می گوید حالا یک ماه هم بزرگ باش؟ بچه که اسباب بازیش را بگیرند بزرگ نمی شود فقط گریه می کند. فقط بهانه می گیرد.

واقعیت این نیست که خوردن را گرفته اند که رنج بکشیم. که لذت بچه گانه مان را نداشته باشیم تا شاید بزرگ شویم. واقعیت رمضان این است که جای آن دلخوشکنک های ساده کوچک لذت بزرگتری را بخشیده اند. لذت کلمه. لذت فهمیدن کلمه. یکی شدن با کلمه. ما این را  نادیده می گیریم. چون بلد نیستیم به آن تن بدهیم . لذتی است که بهش عادت نداریم پس بهش راه نمی دهیم. می گویند جای همه لذتهای کوچکت راه را باز می کنیم یک دل سیر از کلمه لذت ببر. به قول خودمان حال کن. نه اینکه فقط بعدا در قبر و قیامت و معاد و بهشت جایگزین این خلا را می دهند. خلا کجا بود؟ کلمه و چای؟

و ما فقط روزه می گیریم و نهار ظهر را نمی خوریم و چای را و نان و برنج و گوشت را و وقت نمی کنیم قرآن بخوانیم و وقت نمی کنیم دعا بخوانیم و کلمه نمی خوریم و معلوم است که خیال می کنیم فقط چیزهایی را گرفته اند. ماجرا این است که جای برنج و نان و گوشت و سالاد، کلمه را آورده اند نزدیکتر. ذات کلمه را آورده اند دم دست ولی ما وقت نمی کنیم دست دراز کنیم و کلمه را لمس کنیم و بگذاریم بعد این لمس همه رنجها اصلا همه هستی یادمان برود این است که دهانمان خشک می شود و دلمان برای همان چای کیسه ای ابلهانه اداره و بوفه دانشگاه هم تنگ می شود. کلمه خشک را که در طول سال برای امثال ما قابل خوردن نبود این ماه دم می کنند می توانی هورتش بکشی. اسم این را می گذاری محرومیت؟

 

 شب هفتم و هشتم و دهم و پانزدهم می گذرد و صفحه دعای ابوحمزه مفاتیح خانه ما باز نمی شود. چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 9:12 توسط مرشدزاده |

این یادداشت را دوسال پیش برای همشهری جوان نوشتم ولی برخلاف بعضی کارها که مدتشان تمام می شود برای خودم هنوز تمام نشده . هنوز هم دوستش دارم و ماه رمضان که می شود می بینم هنوز همان حس را دارم.

نه سیب و نه حوض

از همة حوض ها و همة سيب  قرمزهايي كه توي حوض مي افتند، خسته شده ايم. بس كه كليپ هاي عرفاني تلويزيون، همة اين عناصر را خراب كرده اند. از هر اناري كه بي خود و بي جهت، خودش را رها كند و بتركد يا در آب كاسه اي يا تشتي يا هر چيزي شناور شود، بدمان مي آيد. باز ماه رمضان مي شود و بساط ايوان و گلدان، توي همة كانال ها راه مي افتد. باز شمعداني و رحل و عبا و مهتاب است كه برنامه هاي تلويزيوني افطار و سحر بر سرمان نازل مي كنند.
همان موقع كه ما با لب خشك و دهان تلخ، لاي مسافرهاي اتوبوس داريم مچاله مي شويم تا با شكم گرسنه و ضعف روزه، سركلاس دانشكده يا پشت ميز اداره بنشينيم و با چشم هايي كه گاهي سياهي مي روند كارهاي روزانه مان را بكنيم، مجري هاي راديو پيام به ترجيع  بند ياس سر سجاده و چادر سفيد گلدار و كتاب  دعاي كهنة پدربزرگ مبتلا مي شوند و تا خود غروب به اين تكرارهايشان ادامه مي دهند.
براي ما خيلي سال است كه ماه رمضان، ديگر اين ها نيست.
توي ترافيك عصرگاهي پيش از افطار با لب هاي به هم چسبيده نشسته ايم روي صندلي تاكسي، و سرمان را كه ديگر نمي توانيم راست نگه داريم، تكيه مي  دهيم به پشتي چرمي عرق كردة صندلي. در راديو، يك روحاني، ماجرايي از صدر اسلام مي گويد و ما كلماتش را لاي بوق ماشين هاي دور و بر، يك خط در ميان مي شنويم. هر چي چشم مي بنديم و باز مي كنيم، باز همان جا در خيابان ولي عصر يا بزرگراه مدرس يا ميدان ونك هستيم و فقط چند قدم رفته ايم جلوتر. خانم گوينده، اول تا آخرِ چند تا الهي نامه را مرور مي كند و ما همان جاييم. انواع نثرهاي سنگين قديمي و رباعي هاي معنوي را مي خوانند و ما فقط به ميدان هفت تير مي رسيم يا انقلاب يا نزديكي هاي آزادي. شجريان اين دهان بستي مولانا را مي خواند و ما به همان صندلي چسبيده ايم. الملك القدوس العزيز الحكيم... و ما از پشت شيشه، فقط آهن تن مسافركش هاي ديگر را مي بينيم و بلندي ساختمان هاي سيماني و سنگي كه خورشيد پشت آن ها گم شده.
خانمي كه كنارمان نشسته، درِ يك ظرف يكبارمصرف پلاستيكي را برمي دارد و به ما و بقية مسافرها خرما تعارف مي كند. خرما لاي انگشت هاي مان است. يك روز ديگرِ رمضان تمام شده.
خرما را مي بريم نزديك لب ها و تنها جمله اي كه يادمان مي آيد بگوييم يا حالش را داريم كه زمزمه كنيم، شايد يك صلوات است.
با دست هاي نوچ، دستگيره  را مي چرخانيم كه هسته را از شيشه پرت كنيم توي جوي سيماني. يكي از بندهاي آن الهي نامه  هاي پيش از افطار كه مجري راديو، تصنعي و خشك مي خواند، مانده در ذهنمان و همين طور پشت هم دارد تكرار مي شود.
رسيده ايم نزديكي هاي خانه و آن بند الهي نامه مثل جمله هاي روي همة بيلبوردهايي كه از صبح ديده ايم، در شلوغي ذهنمان گم نشده. هنوز واضح و روشن، همان جا مانده و دارد قلقلك مان مي  دهد. كليد كه مي اندازيم توي در، داريم جمله ها را تكرار مي  كنيم و اشك توي چشم  هايمان است. باز مثل هر سال، مهماني رمضان، غافلگيرمان كرده. جايي كه اصلا فكرش را نمي كرديم.
شايد اين سال ها، وسط زندگي صنعتي و ماشيني مدرن، گرفتن يك سهم از مهماني رمضان سخت شده. ولي هنوز هم يك جايي، يك روزي، يك شبي، وسط هاي ماه، اول هاش يا آخرهايش، مي بينيم ما سر جاي قبلي مان ايستاده  ايم و او يك قدم آمده جلوتر.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:57 توسط مرشدزاده |

امروز خیلی ها رفته اند استقبال.من هم دوست دارم بیایم جلوی راهت. ولی نمی دانم چرا مدام این جمله های دعای عرفه یادم می آید

 من چطور به پیشوازت بیایم؟ با چشمهایم؟ با گوش هایم؟با پاها یا دستها؟ همه اینها مگر هدیه های خودت به من نیست؟ و من همه این هدیه های تو را آلوده کرده ام

فبای شیئ استقبلک یا مولای ام بسمعی ام ببصری ام برجلی ام بیدی ؟ الیس کلها نعمک عندی و بکلها عصیتک؟ 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 7:45 توسط مرشدزاده |

  دلم می خواست یک لوله کش ماهر را که با یک نگاه می فهمد عیب از کجاست یا با ظرافت تمام لوله ها را جا به جا یا وصل می کند نخبه اعلام می کردند. به یک برقکار یا یک گچ کار زبر دست  که کارش حرف ندارد و توی کار خودش تک است  می گفتند نخبه یا مثلا به یک آرایشگری که دستهایش در حد معجزه و اینها روی مو و صورت حرکت می کنند و از موجود زیر دستش یک نسخه نو می سازد. در مملکت من  یک جوان کاشی کار که در کارگاهی سنتی نشسته و با مهارتی برتر از همه پدرانش دارد آن فیروزه ای های دست نیافتنی را تراش می دهد تا مسجد یا حمام یا هر بنای تاریخی دیگری را مرمت کند اسم و صفتی ندارد ولی آن که یک سال عمرش را نشسته زیر عکس ها و زیر و بالای صفحه های کتاب درسی را چلانده در مغزش و روزی نوزده بیست ساعت تست زده و تست زده  خیلی اسم و صفت ها دارد .« تست زن» مورد نظر را باید روی تخم چشم گذاشت و نگذاشت آب توی دلش تکان بخورد و باید مواظب بود که فرار مغزها نکند ولی مهم نیست که جوانی در جایی دارد گره می زند و گره می زند  تا  قالی چینی بازار را از قالی ایرانی ندزدد.

 دستها و چشمها و پاهای ماهر مهم نیستند. مهارت، این معیار باستانی سنجش فراموش شده است. آن قدیمها شاگرد برتر هر درسی بودی باید هنری هم می آموختی تا بشود نامت را گذاشت آدمی ولی الآن لازم نیست. الآن لازم نیست و ما بدون هنرهای کوچک بدون مهارت های لذت بخش، چه زود غمگین، چه زود افسرده و چه زود تمام می شویم. آن چیزی که قدیمها اسمش را می گذاشتند مهارت یا هنر همان که در رزومه طرف می پرسیدند «فلانی چه صنعتی بلد است؟» آن چیز در واقع لمس زندگی بوده است. لمس ذات زندگی. یا با آتش طرف باش یا خاک یا نخ یا گیاه، با آهن یا چوب . مهم است. گیرم در درسی از استادت سر شده ای، شده ای که شده ای  باید با یکی از اینها هم مانوس باشی. دستت باید بخورد به همان چیزها که دست مردمان می خورد تا زندگی یادت نرود. 

من خیلی طرفدار فرار مغزها هستم. فکرش را بکن اگر همه این نخبه هایی که دور و برمان می بینیم و می شناسیم بخواهند اینجا بمانند ما چقدر آدم خواهیم داشت که بلد نیست زندگی کند؟ چه او ضاع غیر قابل تحملی خواهد شد؟بعضی هایشان از بدوی ترین مهارت بشری که ارتباط با ادمهای دیگر است هم دور مانده اند بلد نیستند در جامعه خودشان زندگی کنند. با مردم کوچه و بازار نمی دانند چطور باید تا کنند.( البته تا دلت بخواهد زرنگی بلدند . زود می توانند بفهمند برای ثبت اختراع چه فوت هایی هست و برای گرفتن فلان وام یا هزینه کنفرانس چه کلک هایی می توان سوار کرد) نخبه ای که مردمش را نمی شناسد( یک بار نگذاشته اند توی صف نانوائی بایستد یا برود سبزی و گوشت بخرد)،تحفه ای که فرصت دست و پنجه نرم کردن با سختی های زندگی با آدمهای دیگر با طبیعت و با درونیات خودش را نداشته است چه دردی از ما دوا خواهد کرد؟ نخبه ای که خودش را هیچ جوره نساخته است اصلا فرصت تجربه خودش و لمس درونیات خودش را نداشته است معلوم است که هنوز نمی داند چه مرامی می خواهد داشته باشد. به چه حقایقی می خواهد پایبند باشد. فکرش را بکن یک نخبه که می تواند خیلی زیرک و پیچیده باشد مرام راستی و درستی نداشته باشد. باید دعا کنیم  فرار کند. برود آن جا اقلا سیستم اجتماعی قانونمند، ادبش می کند دست و پایش را می بندد، اگر اینجا بماند ...... باید دعا کنیم فرار کند.         

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:57 توسط مرشدزاده |

خیلی خسته ام. این جور وقتها باید بروم بنشینم نزدیک زانوهای مادرم. چون تنها زنی است که مرا در روزهایی که سرگردان نبودم درآغوش کشیده. صورتم چه بویی می داد وقتی ذهنم این قدر خسته نبود؟  بگذار شانه هایت را بو کنم.من شادترین گریه هایم را اینجا کردم. فقط برای گرسنگی یا جای خیس؟ فقط برای همین ها؟.من واقعا از چیزی تعجب میکردم؟ بعد می خندیدم؟ بلند؟ از ته دل؟ فقط چون قلقلکی بودم؟ فقط از بقال سر کوچه می ترسیدم؟ چون سبیل های بلندی داشت؟ ابروهایم چه شکلی بود وقتی هنوز این قدر تلخ نبودم؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 7:42 توسط مرشدزاده |