تبليغاتX
بگذریم ...
این روایت را دوست دارم چون خیلی وقت ها می توانم حرف هایم را با معیارش محک بزنم. حرف های آدمهای دیگر را هم همین طور.

عاقل که حرف می زند بعد  هر جمله  حکمت و مثل می آورد، احمق که حرف می زند بعد هر جمله سوگند و قسم می آورد

امام علی/ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید/ ج20

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 22:38 توسط مرشدزاده |

برای بچه ها دمپایی خریده ام و جوراب و خرت و پرت. سبزی و خوراکی هم در نایلونم هست . از نان سحر خمیر پیتزا گرفته ام و مواد پیتزا که برای تولد دخترم پیتزا درست کنیم که خیلی دوست دارد بعد با همه این نایلونها که مثل بقچه ای بزرگ زیر چادرم باد کرده اند می روم سینما که فیلم کنعان را ببینم. می دانم که اگر بروم خانه باز هم نمی شود و این سه هفته هی خواسته ام بروم و هی کارهای خانه و بچه ها و همشهری نگذاشته.

منظره ای است . به زحمت نایلونها را لای صندلی های سینما جا می دهم و به نگاه حیرت زده عاشقان فرهیخته ای که دور و برم نشسته اند وقعی نمی نهم. بعد یک صبح تا ظهر دویدن و کارهای مختلف کردن قیافه ام بیشتر شبیه زنهای جوراب فروش توی مترو است تا مشتری فیلم مانی حقیقی. در همان فضای روشنفکری دور و برم تا فیلم شروع نشده زنگ می زنم خانه و می گویم عدس پلو را گرم کنید و با ماست بخورید و سفارشهایی حتی بی کلاس تر از این هم می کنم . مردمان با فرهنگی که دورم نشسته اند احتمالا مطمئنند که سالن را عوضی آمده ام و بلیطم مال آن یکی فیلم بازاری است که همزمان با این روی صحنه است.

فیلم داستان تناقضها ی زندگی زن شهری امروزی است. البته از نوع مرفه اش و فیلم خوبی است که باید در باره اش یک پست بنویسم ولی موجود متناقضی که خودم هستم از کنعان پیچیده تر است. گاهی سخت می شود این حرکت بین لایه های متضاد آدمها برایم. گاهی طول می کشد تا از یک نقشم دربیایم و بروم توی آن یکی و اگر یک روز حوصله کنم و همین ها را بنویسم داستان خنده دار خوبی خواهد شد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 19:47 توسط مرشدزاده |

جوان که بودم  ناراحت می شدم اگر دوستی فامیلی یا نویسنده ای به خدا بد می گفت. حرص می خوردم از دست اینهایی که تا طوری می شود  خدا را نفرین می کنند . جوش می خوردم و توضیح و دلیل پیدا می کردم که خدا هست و خدا به یاد بنده هایش هست و عادل است و مهربان است و این حرف ها. استدلال های مختلف می آوردم برای اینکه این سختی ها و غم ها نشان این نیست که خدا یی نیست یا اینکه خدا به یاد بنده هایش نیست.نمی دانم چرا خیال می کردم باید حافظ منافع خدا باشم. بس که توی مدرسه و سر منبرها توی گوشمان خوانده بودند که برای خدا کار کنید خیال می کردم برای خدا یک کاری باید کرد و گرنه از دست می رود.

گذشت و گذشت و من کلی  توی زندگی سر همین موضوع رو دست خوردم . هی من مواظب بودم مردم حرف بد به خدا نزنند بعد یکهو یک چیزی می شد و می دیدم همان ها که دارند به خدا مثل چی بد و بیراه می گویند یک  بده بستان های حسابی با خدا دارند و رابطه شان از من و خدا خیلی هم بهتر است . از دست خدا حسابی کفری می شدم که فرق من حافظ منافع و آن آقای کفرگو را متوجه نمی شود( می بینید که چه کفری در همین برداشت هست؟!)

گذشت و گذشت و من دیگر خسته شدم از اینکه مردم آدم را می گذارند سرکار و حرصی می کنند و بعد خودشان تا تیکی به تاکی می شود یواشکی می روند سراغ خدا و پنهانی روابط برقرار می کنند . همین شد که خدا را به حال خودش گذاشتم و استعفا دادم از اینکه مواظب باشم مردم با او بد نشوند. نوع روابطش با آدمها از نظر من یک جور بی حساب کتابی بود که آدم ضایع می شد اگر می خواست ازش دفاع کند. با بیشتری ها همین جور الکی( از نظر من) خوب بود . کار نداشت که آنها راست راست راه می روند می گویند : (چه امیدی؟ به خدا؟ حیف امید!). کار نداشت که آنها راست راست توی وبلاگشان به هرچه خدا و ایمان است می خندند یا می روند توی کامنت دونی های هرکی از خدا حرف می زند تیکه می اندازند و می نویسند کدام حقیقت؟ فکر کردم به من چه. حالا که خودش این کارهای عجیب غریب را می کند خودش هم از خودش دفاع کند. من چرا این قدر حرص و جوش بخورم.

جالبیش این است که بعدا فهمیدم خدا  این جور,مواقع اصلا حرص و جوش نمی خورد. دلیل و توضیح و توجیه هم نمی آورد. مسخره شان می کند. اصلا نمی ترسم این تعبیر را به کار ببرم. خدا اهل مسخره است( الله یستهزی بهم). مسخره های تیزی هم دارد. اصولا یک سری آیه با نکته سنجی طنز داریم که تا به حال از این چشم دیده نشده اند. دیدم خدا تنها واکنشی که در برابر این ها نشان می دهد این است که می خندد بهشان. این آیه را نگاه کنید:

هرکه می پندارد خدا در دنیا و آخرت با او نیست و کمکش نمی کند طنابی بردارد یک سرآن را به گردنش ببندد یک سر آن را به آسمان بعد طناب را قطع کند ببیند این کار چیزی از عصبانیتش کم می کند؟                 حج ۱۵

 دو تا مسخره توی این آیه هست. سر طناب که وصل کن به آسمان و بعد هم آن را ببر. یعنی ماجرا این قدر بدیهی است و این قدر خودت می دانی که داری چرت می گویی که مثل دار زدن خودت با اسمان می ماند و بعد هم تازه طناب را قیچی کنی و خیال کنی مرده ای. خودت را مسخره کرده ای که می گویی نیست و کمکم نمی کند و اینها.

این لحن را مقایسه کنید با انواع توجیه ها و مواضع انفعالی که بعضی اهل منبر دارند. مثل جوانی های من اند که خیال می کردم اگر مواظب خدا نباشم مردم از او دور می شوند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 21:11 توسط مرشدزاده |

ترانه های ما چه آنهایی که  قربان صدقه معشوق می روند چه آنها که می گویند برو و پشت سرت هم نگاه نکن حول موضوع روابط انسانی ما دور می زنند تازه آن هم فقط با یک نفر. ترانه های خارجکی ولی تنوع موضوعی بیشتری دارند. برای انواع سلیقه ها و حال و هواها می شود بین شان متن مرتبطی پیدا کرد. گرچه همه جای دنیا حجم بیشتر به همین موضوع اختصاص دارد ولی برای رابطه های دیگر انسانی شان، برای موضوعات اجتماعی و برای نوستالژی هایشان ترانه های خوب دارند. آدم بعضی وقتها دلش می خواهد یک چیزی بشنود که راجع به حس های خودش و درونیات خودش با خودش باشد کاری به اینکه فلانی رفته یا آمده نداشته باشد. کاری به اینکه معشوق مورد نظر خندیده یا اخم کرده نداشته باشد. درباره تجربیات مشترک زندگی باشد، نوستالژی هایی که همه دارند. درباره هیجان اتفاقهای نیامده باشد . فکرش را بکنی می بینی چقدر سوژه بی ترانه هست؟

همین پائیز را حساب کن. ترانه درست حسابی و متنوع درباره این حس عمیق و مشترک که در دل همه مان چنگ می زند چقدر کم داریم. فقر ترانه های جدید ما به خصوص در رابطه ادم با طبیعت خیلی مشهود است. اگر هم سراغ طبیعت می رویم باز هم به بهانه حس هایمان در رابطه با همان رفیقی است که الآن در وصلش هستیم یا فراق. پس خودمان چی؟ خودمان به خودی خودمان با این فصل ها، رنگ ها،  لذتهای لمس طبیعت هیچ رابطه ای نداریم؟ سراغ باران و باغچه هم اگر می رویم برای این است که او در باران آمده یا در باران رفته . پس خود باران ، این تجربه عجیب رابطه آدم با دنیاهایی که نمی بیند چه؟ شگفتی و لذت اولین بارهایی که در کودکی نیروهای طبیعت را کشف می کردیم حسی ترانه ای نیست. کویر ، این موجود شگرف مملکت ما، که می شود درونش غرق شد و عمیق ترین سکوت جهان را در آن تجربه کرد، سوژه ترانه نیست؟

حیف است این همه خودمان را در این رابطه دونفره انسانی داریم خفه می کنیم. همین پائیز را حساب کن. حتما که نباید به یکی که در برگریزان یک خیابان ما را تنها گذاشته و رفته فکر کرد خود پائیز، این رنگها، این حس های معلق در هوا که مثل گرده های پراکنده از منافذ پوستت به درون می آیند، ترانه ندارد؟

دانشجوهای پیش از انقلاب که برای تجمعات پنهان سیاسی شان می رفتند کوه شعرهایی داشتند که توی دره ها و گردنه ها همه با هم می خواندند. من خیلی از این شعرها را از توی نوارهای قدیمی شان شنیده ام. یکی از معروفترین هایش یک شعر پائیز بود که الآن که حرف ترانه های پائیزی را زدم یادش افتادم. آوای خاصی دارد . از آن نوارها یک بندهاییش را الآن یادم هست .از مبارزین قدیمی بپرسید خیلی ها آهنگش را برایتان می خوانند:

پائیز آمد درمیان درختان

لانه کرده کبوتر

از تراوش باران می گریزد

خورشید ازغم

پشت ابرسیاهی

عاشقانه به گریه می نشیند

.......

خودش معشوقی است این پائیز. حیف است بند کردیم به آن یکی. بی خیال.

   

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 9:48 توسط مرشدزاده |

 تصویر واقعی و کوتاه بده بستان در روابط انسانی :« قشنگ نوشتی. به وبلاگ من هم سر بزن»
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:7 توسط مرشدزاده |

چند تا دختر شاعر می شناسم که حالا زنهایی ژورنالیست شده اند با یادداشتهای صریح و سرد؟ فکرش را که می کنم انگار زیادند. زیادیم.

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 23:42 توسط مرشدزاده |

توی نماز عید فطر یک روزنامه مینی خورشید پخش می کردند( خورشید روزنامه ای است که با هیاهو و جنجال زیاد همین روزها قرار است منتشر شود و فعلا یک اشانتیون از آن را آورده بودندنماز). کیفیت کاغذ بالا و چاپ خوب و تعداد زیاد. تقریبا هر کسی که می دیدی یک خورشید داشت( چه جمله نمادینی شد). بگذریم از اینکه پشت این ظاهر درخشان هیچ نوری نبود و کیفیت مطالب در فرآیند نه سیخ بسوزد نه کباب به صفر رسیده بود و هیچ ارزش ژورنالیستی نداشت. از اینها بگذریم. من در یک نوع راستای دیگری می خواستم به خواهران و برادران روزنامه نگار آن جا پیام بدهم. با اینکه احتمالا هیچ کدامشان این وبلاگ را نمی خوانند:

خواهران و برادرانم! باور کنید نان سازمان تامین اجتماعی خوردن ندارد. من اصلا کاری به موضع سیاسی و انتخاباتی روزنامه و این حرف ها ندارم من فقط راجع به ماجرای رزق و روزی حرف می زنم. آدم با پول هرجایی می تواند فکر کند روزنامه دربیاید غیر از تامین اجتماعی. فکرش را بکنید اگر یکی از آن مریض هایی که توی بیمارستانها مستاصل می شوند و از پس مخارج درمانشان بر نمی آیند نفرین کند حقوق سر برج شما چه قدر خوردنی می شود؟ از ما گفتن بود خود دانید. این بود پیام من.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 15:40 توسط مرشدزاده |

......آن مواعید که کردی مرود از یادت
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 15:26 توسط مرشدزاده |

برای  مجله ای قرار بود یک متن کوتاه  با موضوع تولد بنویسم. این چیزی است که از کار درآمد. به نظرتان چطور شده؟

شتاب

می گویند همه چی مرتب است ولی نیست. خودم می دانم که نیست.  تا یک جایی مثل همه مادرها و نوزادها بودیم مثل ده تا زن دیگری  که جیغ کشان می آیند این تو و پتوی نرم سفید تو بغل می روند بیرون بعد یکهو در یک ثانیه که شبیه همه ثانیه های دیگر بود ما دو تا با بقیه فرق کردیم. نوزاد کبود آمد بیرون و گریه نکرد. نوزادهای میلیونها زن دیگر که درست  همان موقع در همه جهان  به دنیا می آمدند گریه کردند ولی او نکرد. زدند پشتش. آن قدر زدند که جای دستهایشان روی پوست نازکش ماند. اول فایده ای نکرد  بعد خیلی دیر، وقتی که رفته بودند گوشی هایشان را بیاورند آرام و  ضعیف گریه کرد. اما دیگر خیلی دیر شده بود. ما از صف معمولی ها  اخراج شده بودیم. آن گریه دیر و آرام نمی توانست ما را برگرداند بین همه.

پرستار سعی کرد لبخند بزند:« خیالت راحت باشه زنده است». دکتر بخش، خودکارش را از جیب کناری روپوش سفید آورد بیرون روی تخته شاسی بالای سر من و بچه نوشت: « نوزاد عقب افتادگی دارد». به خاطر یک ثانیه دیر گریه کردن تا آخر عمرش از بقیه آدمها عقب افتاده بود.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 9:47 توسط مرشدزاده |