تبليغاتX
بگذریم ...

فکرها-6

حجرالاسود

  • روایتها می گویند جایی با خدا حرف های پنهانی زدی (البته الآن اصلا خاطره اش یادت نیست). با هم قرار و مدار گذاشتید، امانتی داد دستت، تو هم عهد بستی و آن روز فقط این سنگ شاهد بود. سنگ گواه .[1]
  • دوست ها اگر کنار سنگی حرف بزنند یادگاری می گذارند ، دو اسم و یک تاریخ یا علامت های رمزی که اگر باز گذارشان به همان جا افتاد یاد هم بیفتند. یاد قول و قرار ها. سنگ سیاه، یادگار مرموزهمان روز گمشده تو و خدا نیست؟ آقای کاروانتان نگفته به حجر که می رسید این ذکر را بگوئید:« امانتم را ادا کردم، به قولم وفادار ماندم، حجر! تو گواهی بده»؟
  •  کاش این قدر شلوغ نبود و می شد نزدیک سنگ ماند، نه اینکه فقط گوشه لب یا سر انگشتت برسد. شاید اگر مدتی می ایستادیم و با این موجود، چشم به چشم و دست به دست می شدیم، غم غربت از بین می رفت. چون گفته اند حجرهمراه آدم از بهشت آمده که اگر دلش تنگ شد، نگاهش کند آرام بگیرد. سنگ مونس.
  •  حاجی های همه جای دنیا عادت دارند وقتی در هر دور طواف به حجرمی رسند دست می آورند بالا و می گویند الله اکبر. به نظرت لحن این الله اکبر عجیب نیست؟ مثل این است که از قشنگی،  یا خوبی کسی ناگهانی تعجب کرده باشند. تو نزدیک حجر، یاد امام پنهان منتظر نیفتادی؟

    [1] علل الشرایع/ جلد2/ باب 164
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 8:18 توسط مرشدزاده |

فکرها-5

تاریخ

  • دوستان خدا پای برهنه این جا راه رفته اند. فکرش را بکن. دستهایشان همین سنگها ی سیاه را لمس کرده .  از ابراهیم تا حالا ، ناله های مردمانی از همه جای زمین پیچیده این دور و بر . مردمان سالهای دور، به خدای این خانه چه حرف هایی زده اند؟ چه گفته اند؟ چه گرفته اند؟ نجوا کرده اند یا گریسته اند؟ 
  • ناگهانی یادت می آید بچه حضرت آدم هستی و بی نهایت پدر و پدر بزرگ داری که خیلی هم شبیه تو بوده اند، فکرداشتند نگرانی، غم، شادی. باورکن این کشف بدیهی خنده داری نیست. نمایش حج را راه انداخته اند که همین چیزهای ساده را یادمان بیندازد. خدا استاد یادآوری های ساده است. انسان استاد فراموشی های احمقانه. پیچیده ها را نگه می دارد بدیهی ها را از یاد می برد. پیامبرها کارشان برگرداندن حرف های ساده بوده. حرف هایی شبیه همین که قبل تو مردان و زنان بسیاری بوده اند بعد تو آدمهای بسیاری می آیند پس سرت را زیاد بالا نگیر. 
  • با پیوند خوردن به جد و آبادت، با چفت شدن به تاریخ ، من تازه ای پیدا می کنی که جان و رمق و روح بیشتری دارد. من قبلی، مثل حبه قندی که با گردش توی چای گوشه ها و ضلع های خودش را از دست می دهد در هر دور که می زنی گم و گنگ تر می شود. خدایا می شود این من تازه را گم نکنم؟  
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 19:0 توسط مرشدزاده |

فکرها-4

دایره

  • پرده یک طرف خانه را می گیری و التماس و گریه، این لمس ناتمام به چه درد می خورد؟ ضلع ها و گوشه های دیگر را از دست می دهی. برای نزدیک شدن به یک چند وجهی، چه کار باید کرد؟  فکرش را بکنی بهترین گزینه، دور زدن است، دایره است.
  • می گویند این جا مرکز است. پایان راه خوبها. می گویند اهلش مثل براده ای از دور می آیند و به این مرکز نزدیک و نزدیکتر می شوند. ولی چرا آخر خط خوب ها، نقطه نیست؟ چرا راهشان پاره خط نیست که برسند به نقطه آخر و بنشینند و بگویندتمام؟ می رسند به دایره. بازهم باید دور بزنند.  قطعیت و سکونی در کار نیست. شعاعشان کم می شود و لی باز باید دور بزنند. انگار بنا نیست هیچ کس با خیال تخت گوشه ای لم بدهد. اندکی سرگردانی تا پایان باقی می ماند و اندکی حرکت. پایان دایره ای را که به چشم خودت دیدی.
  •  یک آقای روحانی حرف قشنگی می زد. می گفت نه که هم دوستش داری و هم از او می ترسی، سرجمع این بیا و برو، برآیند این کشش و رانش می شود دایره. البته کلمه های خودش بهتر بود.می گفت خدا هم صفت جمال دارد هم صفات جلال، این است که نزدیک شدن به او می شود دور زدن. [1]

 



[1] درس های حج آیت الله  محمد شجاعی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:9 توسط مرشدزاده |

فکرها-3

مردم

  •  همسفرها می گویند تا آدم با خدا گرم می گیرد یک آفریقایی، عرب یا ترک آرنجش می خورد تو پهلوی آدم. خیال همه این بوده که با خدا باید  در خلوت معبدی نجواکرد ولی خدا خانه اش را  شلوغ کرده. می آیند و می روند.  بنا هم نیست گوشه ای بنشینند شانه به شانه دورمی زنند. این مناسک جمعی و درهم ، با تصورت جور در نمی آید؟
  • روایت معتبری می گوید: مردم خانواده خدایند. روایت را به منظره بیت الله وصل کنی، منظره با عقل جور در می آید. ذکر و فکر و حال، همه را بین این خانواده ، وسط این مردم، باید پیدا کنی. با اینها، از مسیر اینها . می شود خودش را بخواهی بی خانواده اش؟  
  • چرا همان حسن، احسان، الهام، مژگان که خودت را به آن می شناسی نیستی؟ موجودی شده ای که کاملتر از کسی به شماره شناسنامه فلان یا کارمند اداره کذا است. چه اتفاقی افتاده؟ هر کدام این آدمها که با تو می چرخند، پاره ای از خدا را دارند. با هم که هستید، پاره ها با هم حقیقتی یک تکه درست می کنند.  بعضی ها مهربان اند، بعضی ها بخشنده اند، چند تایی لابد شجاع اند، تک و توک شاید صادق اند، در هر کدام صورتی از خدا پر رنگ است. صورتها که کنار هم اند موجودی می شود که  پاره بزرگتری از خدا را دارد و تو این حقیقت جدید را حس می کنی . اسم این موجود انسان نیست؟ 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 6:29 توسط مرشدزاده |

فکرها-2

حاجت

  • گفته بودند چشمت به خانه افتاد، این را بگو آن را بگو. دعاها یادت نیست؟ مات ایستادی؟ بچه همسایه را بگو شفا بدهد. امتحان فوق  قبول شوم. درد زانوی مادر . دختره بگوید بله. پسره بیاید خواستگاری. مهریه جور شود. نمی گویی؟
  • شده بود  قبل و بعد یک لحظه مهم نباشد؟ فقط بچگی ها این طور بودیم. همان آن کودکانه برگشته. همان لحظه خالی. هرچه می خواهد شده باشد. هرچه می خواهد بشود، الآن من هستم و این ثانیه دوست داشتنی که معلوم نیست از چیزی پر است یا از همه چی خالی.
  • یک عمری ذهنت پر از فایده و هدف بوده. پر از قبلش چه شد و بعد چه می شود. به تجربه بی فکری عادت نداری. ترس می آید سراغت. انگار توی حباب، معلقی. آقای کاروان مگر آیه را نخواند که اینجا خانه آزاد است.؟[1] یک توک مزه از آزادی را گذاشتند بچشی ولی می ترسی . می خواهی خودت را از این لذت نا آشنا نجات بدهی. نکند حافظه ام پاک شده.. حاجت هایم چی بود؟ آهان !گناهانم! خدایا من...
  • خنده دار است گناهی یادت نمی آید. پناه بر خدا انگار معصوم دنیا آمده باشی. شاید عجیب نیست. درست کنار کریم و لطیف و رحیم ایستادی، می خواهی گناه یادت بیاید؟
  •  فقط یک آرزو برایت مانده:« مرا از این تجربه عجیب بیرون نبر! خدایا ترا به خدا این لحظه را نگهدار»

 [1] سوره حج29

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 19:11 توسط مرشدزاده |

این یادداشت ها را در ویژه نامه عمره دانشجویی جوان چاپ کردیم. ۷ تا فکر است به تعداد حرکات حج. گفتم که حالا فصل حج است بگذارم تا شاید به درد کس دیگری هم بخورد. منابع مورد استفاده در این یادداشتها کتاب حج برنامه تکامل آقای ضیائ آبادی و اسرار حج آیت الله جوادی آملی بوده است.

فکرها- 1

خانه

  •  خیلی آشناست. انگار نه انگاربار اول است که می آیی. چرا غریبی ات نمی شود؟شاید قبلا سالها اینجا بودی یا همیشه اینجا بودی و هر جا فکر می کردی هستی، خواب بوده . شهر، اداره، خیابانها و بازارها، همه دورند. زمین زیر پایت، برای اولین بار واقعی است. سفت و قابل لمس. نکند بقیه زمین ها، سرزمین های خیالی بودند؟
  • حاج آقای کاروان مرتب توضیح می دهد. می ترسد کسی اینجا گم بشود؟ خودش یک آیه خواند که می گفت این اولین خانه ای است که برای مردم بنا شده.[1] مردم آمده اند خانه قدیمی خودشان. اجاره ای نیست. عاریتی نیست. سندش به اسم خودشان است. به در و دیوارهایش انس دارند، عادت دارند، دلشان آرام می شود. کسی توی خانه اش گم می شود؟
  • مثل خانه دوره کودکی ات، مثل همه خانه های قدیمی، پر از خاطره است. خاطره هایی که دور و گنگ شده بودند، دلتنگشان هم نبودی ولی حالا که برگشتند می بینی چه قدر جایشان خالی بوده. مثل خانه های قدیمی پر از بوی آنهایی است که دوستشان داشتی و فراموش شان کردی. پر است از چیزهای خوبی که جا گذاشتی .
  • چرا می گویند بزرگی خانه آدم را می گیرد ؟ این بزرگی که خیلی آشناست. 

 [1] سوره آل عمران96

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 7:55 توسط مرشدزاده |

یادداشت همشهری جوان این هفته که برای تولد امام رضا نوشته ام

فقط دو حالت دارد

آدمها یا بلدند به یکی بزرگتر از اندازه های خودشان سلام کنند یا بلد نیستند یا بلدند با یک روح بزرگ نجوا کنند یا بلد نیستند. خوبی اش این است که اصلا به قیافه و ادا و حرف  نیست. بعضی ها که خیلی حرفش را می زنند خیلی قیافه اش را می آیند و زورش را می زنند از پس این سلام ساده بر نمی آیند و ساختگی بودن ادایشان به راحتی لو می رود. بعضی ها که اصلا بهشان نمی آید آن قدر نرم و سبک از پس این رویارویی بر می آیند که تماشایش از بیرون مثل لذت ایستادن روبروی تابلویی شاهکار است.

زیارت، قیامت کوچکی است. باورها و شک هایمان را عریان می کند.تجربه ساده تری است از حضورکه به پیچیدگی رویارویی روز بزرگ نیست ولی آزمایش ساده همان لحظه است. درست مثل همان روزبزرگ، دو حالت بیشتر ندارد. یا حضور کسی را در آن روبرو حس می کنی یا نمی کنی. همین. همین مارا به دو گروه تقسیم می کند. دو حالت و دو گروه. یک تقسیم ساده.

 در آوردن ادای زیارت یکی از سخت ترین اداهاست. زود معلوم می شود چه کاره ای.مردمی آن جا هستند که ساده ترین و پیش پا افتاده ترین آرزوهایشان را جوری می گویند که انگار نه و آره اش را  همان لحظه می گیرند انگار اشارات سر و چشم روح بزرگ را می بینند. کنار اینها، ادادر آوردن خودش را زود معلوم می کند. تصنعی بودن سلام آنهایی که باور ندارند توی چشم می زند. ادای ملاقات در آوردن کار راحتی نیست.

هر زیارت، قیامت کوچکی است که پاهایمان را می لرزاند. یعنی این بار حضورش را باور می کنم یا از دسته دوم می شوم؟ می رویم زیارت تا این آزمایش ساده را از خودمان بگیریم و ترس دارد اینکه نتیجه آزمایش منفی باشد. 

مشهد خوبیش این است که آزمایش قیامت را در ساده ترین حالتش از خودت می گیری. تست حضور را اگر با کسی که اسمش رضا است از خودت بگیری معلوم است که خیلی راحت تر جواب می دهد . یکی آن جاست که خیلی زود راضی می شود به تو مزه ملاقات بچشاند. مشهد خوبیش همین است . ترس آدم را می ریزد. با رویی از خدا روبرو می شوی که روی راحت راضی شدن اوست. مشهد رفتن، خودش زرنگی است. آدم باید بلد باشد که با خدا از کدام در وارد شود.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:5 توسط مرشدزاده |

داستان -این زنها- را که قسمت اولش را گذاشتم و نظر دادید دارم می نویسم ولی از آنچه فکر می کردم جدی تر شده و احتمالا بیشتر طول می کشد. این داستانی را که می خواهم بگذارم شاید ۴ یا ۵ سال پیش نوشتم. الآن خیلی از اشکالاتش را می دانم ولی با وجود آن اشکالات شاید هنوز هم ارزش خواندن داشته باشد. یک وقتی فکر می کردم داستانهایم را زیاد می کنم و مجموعه داستان در می آورم. حالا به نظرم این آرزو دیگر دست نیافتنی می آید. هرچه می گذرد تنبل تر و وسواسی تر می شوم. گفتم این داستانها را بگذارم توی وبلاگ دست کم خوانده شوند .

دیوال 

تند پيچيدم تو كوچه پنجم.گفتم فقط يك خداحافظي سريع با ستاره مي كنم بعد مي افتم دنبال بقيه كارها.قرار بود عصر آن روز خرت و پرت هام را با وانت بفرستم سمنان،خودم هم دو روز بعد بروم. بهمن كه پايان نامه ام تمام شد از دانشگاه آزاد سمنان زنگ زدندگفتند ده واحد تدريس برايتان گذاشتيم. اول مردد بودم، جواب ندادم. گفتند استادها خيلي تعريفتان را كرده اند اگر بياييد مأموريتي حساب ميكنيم.براي اقامت هم خانه هاي اساتيد هست، با امكانات فلان و بهمان. ديدم رقمش واقعاً خوب است،راحت ميشود يك پس انداز حسابي كرد،گفتم مي آيم. شايد خودشان هم زياد احتمال نمي دادندقبول كنم. زنها معمولاً مشكل خانه و خانواده دارند. ولي براي من اتفاقاً از كار توي تهران بهتر بود. كم كم اش اينكه از غر غر هاي مامان سر اينكه زياد كار نكن و تا نصفه شب بيرون نمان خلاص ميشدم. خودم وخودم، هماني كه هميشه مي خواستم و هميشه يكي بود كه دل بسوزاند و نگذارد.

كوچه ي  پنجم خيلي گشاد بود تازه وسطش را هم نميدانم براي آب يا گاز ،كنده بودند. گير افتادم. پشت سر، هم ماشين مي آمد،نميشد دور بزنم. لازم نبود متلكهاي راننده سبيلوي پيكان پشت سري را درباره رانندگي زنها بشنوم، از تكان لبها و حركات صورتش ميشد فهميد دارد چه چيزهايي بارم مي كند. حرصم گرفت،آن قدر تند كشيدم كنار كه وسط متلك ها،دهانش باز ماند. در راننده چسبيده به ديوار، پارك كردم و راه دادم رد شود. تا وقتي دور ميشد توي آينه،مرا نگاه ميكرد. خودم از در سمت كوچه بايد پياده ميشدم. از روي دنده رفتم روي تپه كاغذي كه روي صندلي كناري درست شده بود.يك كپه از مقاله هاي ژورنال مهندسي مكانيک2003.فاكتور وسايلي كه اين چندروزه خريده بودم براي خانه سمنان، به اضافة روزنامه هاي چند روز قبل، كه فقط رسيده بودم تيتر ها يشان را توي ترافيك بخوانم. آمدم پياده شوم يادم افتاد چند وقته يك مجموعه شعر فروغ گذاشتم تو داشبورد كه بياورم براي ستاره. لاي كتابهام پيدايش كرده بودم. فكر كرده بودم به درد كي مي خورد؟ يادم افتاد بود به ستاره. دختري هايش به شعر علاقه داشت.كتاب را تو دوره ليسانس از كتابفروشي هاي خيابان انقلاب خريدم. همان چند وقتي كه اهل حال شده بودم و از اين جور چيز ها هم مي خواندم. فقط تو جمع و جور ها دقت نكرده بودم كه توي صفحة سفيد بعد از جلد، چند خط نوشته مدادي هست. تازه توي ماشين ديدم. زشت بود كه اين جوري كتاب را بدهم بهش. تو ماشين هم تنها چيزي كه پيدا نميشد، پاك كن بود. يادداشتها خط خودم بود،ريز و كج و كج، پايين صفحه. احتمالاً چيز هايي كه آخر شب ،وسط خواندن شعرها يادم مي آمده و ميترسيدم صبح يادم نماند:

1ـ فرم « حذف و اضافه» را از آموزش بگيرم.

2- سفارش به معلم رهام دربارة ساعت شربت اش

3- چرا معلم شان سر كلاس نقاشي نمي گذارد بچه ها حيوان ها را همان جور كه دوست دارند بكشند؟ مدل نبايد بدهد

كتاب را برگرداندم توي داشبورد . لاي آچار ها و مدارك.چند دقيقه ، دست روي دستگيرة در نشستم وزل زدم به روبرو. ماشين ها از خيابان اصلي تند رد مي شدند. ته كوچه، يك دسته كارگر با لباس كارهاي خاكستري نشسته بودند كنار مته سوراخ كردن آسفالت و يك دسته لوله. لابد سركارگرشان هنوز نيامده بود. فكر كردم براي چي آمدم اينجا؟خبر دانشگاه سمنان را تلفني هم ميشد گفت. خداحافظي جانانه هم نمي خواست. سفر قندهار كه نمي رفتم. 300 كيلومتر بود تا تهران، دست كم ماهي يك بار هم براي سرزدن مجبور ميشدم بيايم. بعد فكر كردم امروز هيچي، هميشه براي چي مي آيم اينجا؟ دفعه پيش كه آمدم هفت تير مانتو بخرم، چي شد كه الكي پيچيدم تو كوچة پنجم؟ مثلاً دلم تنگ ميشود براي ستاره؟ من و دلتنگي؟ 

ستاره را از اول دبستان مي شناختم. خانه شان تو كوچة كناري بود. يك روز صبح، در خانه را كه بستم ديدم پشت سرم ايستاده. روزهاي قبل تو راه ديده بودمش كه دست تو دست مامانش مي آمد مدرسه. من تنها مي رفتم. رويم را كه برگرداندم، تند گفت :«مامانم مريض بود گفت با تو بيام» و دست چاقالوي كوچكش را گذاشت تو دست من. يك ريز هم تا مدرسه حرف زد انگار صد سال باشد كه آشنائيم. ديگرعادت كرديم با هم برويم. صبحها راه هاي ميان بر جديد پيدا مي كرديم، عصر ها هم يك مسير هايي پيدا مي كرديم كه ديرتر برسيم خانه. تا آخر دبيرستان برنامه مان همين بود. تو مدرسه دوست هاي خودمان را داشتيم ولي رفت و آمدمان با هم بود.

 بهش مي گفتيم سفيد برفي. راستي هم شبيه يود. حالا يك كم كوتاه تر و تپل تر. امتحان هاي سال آخر، برادر يكي از بچه ها آمد خواستگاريش. روز كنكور، با ماشين نامزدش رفتيم سر جلسه.ده روز بود كه عقد كرده بودند. پسره پشت هر چراغ قرمزي مي گفت:« طولش ندهي ها» ستاره مي خنديد: «مي خوا هي نصف تست ها را نزنم؟» روي صندلي غقب ، من كاغذ ها را ولو كرده بودم دورم و داشتم خودم را با نكته هايي كه گل چين كرده بودم براي دم آخر، خفه مي كردم. 

پسر اولي اش كه دنيا آمد، من سال دوم دانشكده بودم تازه با سياوش نامزد كرده بوديم. پسر دومي اش ولي ده روز بيشتر با رهام من فرق ندارد. من كه از جا بلند شدم خودش از بيمارستان زنان زنگ زد و گفت:«دو يك، به نفع من». آنموقع كم همديگر را ميديديم. دوتايي گرفتار بوديم. فقط يادم است يك روز با پسرش آمد ديدنم. رهام تا كمر كثيف كرده بود، ستاره كه آمد تو،،من رفتم رهام را بشويم بعد لاي حوله آوردم  گذاشتمش روي تخت. تمام حواسم به اين بود كه كارها را تميز و درست بكنم. به نظر خودم، تو كارهاي بچه. ناشي و دست و پا چلفتي بودم.ستاره ساكت نشسته بود لب تخت و چايي اش را هورت مي كشيد. پسرش هم خوابانده بود كنارش. ديدم يك جور عجيبي نگاهم ميكند. منتظر بودم يك عيب و ايراد حسابي از بچه داري ام بگيرد.  فقط بهت زده پرسيد:«چرا قربان صدقه اش نميروي؟» 

از روي گودال كه تا دم ساختمان پهن شده بود،پريدم. كارگرها نگاهم ميكردند. زنگ چهارمي را فشار دادم. مثل هميشه در را باز نكرده، برگشت تو آشپزخانه، زير كتري را روشن كند. موبايل را گذاشتم روي روميزي قلاب بافي، صفحه اش روبروي چشم. گفتم:«ستاره بشين، دو دقيقه ببينمت وبروم» روميزي بافت خودش بود شك نداشتم. گلهاي ميناي بافتني - يكي در ميان سفيد و صورتي – دست هاي ظريف و نازك زنجيره ايشان را قلاب كرده بودند تو هم و دور ميز حلقه زده بودند. حلقه كوچكتري هم وسط بود. مثل بازي دو حلقه اي دختر هاي دبستاني (آليسا، آليسا، چي چي آليسا).

روي صندلي يك وري شدم طرف آشپزخانة اوپن:«بچه ها كجايند؟» و درجا فكر كردم مثل يك زن همساية فضول اين را پرسيده ام ، هنوز حال خودش را نپرسيده بودم. ستاره شيشة شربت آلبالو را از يخچال درآورد:« پدر عزيزشان ناپرهيزي كرده پسرهاش را برده پارك» وخنديد، انگار كه در - پدر عزيزشان - همةطنزش را به كار برده باشد. پيراهن مردانة گشاد رنگ و رو رفته اي تنش بود كه چند لك روغن جيب هايش را زرد كرده بود. استين ها را تا زده بود و دستكش ساق بلند پلاستيكي صورتي را تا آرنجهايش كشيده بود بالا. شربت را ريخت توي دو ليوان پايه بلند نقره اي. گفتم:« باور كن عجله دارم» تا مرا ميشناخت ،عجله داشتم.  تو مهماني دوره همكلاسي هاي قديم، اگر هم مي رفتم، با همان مانتو مي نشستم. فقط دگمه هايم را باز مي كردم، روسري رو شانه ها. حلقه كليدهاي ماشين تو دستم. بيكار نبودم كه مثل بقيه.

دو تكه يخ سر خوردند توي ليوان. دو قاشق دم بلند طلايي. هنوز هم نمي فهميد چرا هول ميزنم. آنوقت ها با چال نازنين كنار لب هاي كوچكش بهم مي خنديد:«چي مي شود اول نشوي؟» يك لنگه پا از خط گچي ليلي كف كوچه مي پريد،دوتا دم موي بافته اش تو هوا:«چيزي نمي شود، فقط برايت دست نمي زنند». ولي كف زدن ها براي من مهم بود. مثل يك ني لبك جادويي بود كه قد آدم را بلند مي كرد.فكر مي كردم اگر قدم بلند نشود، بين خواهر و برادر هايم گم مي شوم و كسي مرا نمي بيند. خيال مي كردم مادر اصلاً مرا نمي بيند.يادش مي رود من هم بچه اش هستم. اگر يادش نميرفت پس چرا يك كاري كه مي خواست بگويد بكنم اسم همه خواهر هايم را مي گفت شايد اسم من هم قاطي آنها بيايد سر زبانش (ليلا،مريم،زهره...)؟ مادر ستاره همين يك دختر را داشت. قربان نمره ده هاي ديكته اش هم ميرفت.

شربت ها را گذاشت جلوي من: «مي روم اين لباس كلفتي را عوض كنم. بوي وايتكس و پياز داغ مي دهم حالت بد مي شود» و رفت طرف راهرو باريكه اي كه در اتاق خواب ها به آن باز مي شد.

بلند گفتم:«ترا خدا ستاره!»

از لاي در اتاق خواب گفت:«روزنامه روي صندلي است. بخوان وقتت تلف نشود»

گفتم:«دير كني مي روم»

قيژ در كمد آمد. بعد همه جا ساكت شد. آن قدر ساكت كه فكر كردم اگر موبايلم الان آهنگ بزند مثل ناخن كه روي يك سطح صاف بكشند تن آدم را مورمور مي كند.«همشهري»ديروز، لت و پار شده، روي صندلي كناري بود. حتماً نيازمندي هايش را براي پاك كردن شيشه ها كشيده بود بيرون. گشتم دنبال خبرهاي علمي. يك ويروس جديد افتاده بود به جان كامپيوترها..... حوصله خبرهاي كوتاه علمی را هم نداشتم. خيره شدم به پنجره، فكر كردم دور و بر كوچة پنجم كه پارك نيست، حتماًبچه هاش رفتند آن زمين بازي كوچيكه كه شهرداري تو خرابة نزديك ميدان درست كرده. دوتا بيد نازك، يك سرسرة قارچي و يك تاب. بزرگ هم تابلو زده «بوستان شادی». بچه ها تویش دو قدم بدوند، مي خورند به ديوار.

داد زدم:«خواستگاري كه نيامدم ستاره، زود باش»

صداي خندة بلندش از توي اتاق آمد. يكهو ياد كابوسي افتادم كه يكي از شب هاي دبستان آمد سراغم و چند شب از ترس اينكه دوباره همان خواب را ببينم چشمهايم را نمي بستم. توي يك زمين بازي بوديم، دور و برمان هيچ كي نبود. من بودم و ستاره. ستاره داشت تاب مي خورد. من از يكي از اين شبكه ميله اي هاي رنگ و وارنگ مي رفتم بالا. يكي دوتا ميله مانده بود به آخرش.انگار مي خواستم بنشينم آن بالا و بگويم:« هي!ستاره مرا ببين» بعد يكهو ديدم اين ميله قرمزي كه دست من است به هيچ جا وصل نيست. همه ميله هاي دور و بر ناپديد شده بودند. خواستم برگردم زير پايم هم هيچي نبود. شروع كردم به داد زدن، ولي ستاره فقط تاب مي خورد و بلند مي خنديد. دامنش را مي ديدم كه توي هوا پف مي كرد، بعد جمع مي شد. با جيغ صدايش مي كردم، همان جا نشسته روي تاب برايم دست ميزد.

بالاخره خانم از اتاق آمدند بيرون، با بلوز چسبان آبي روشن، دامن لي بلند و يك آرايشك بفهمي نفهمي. دوباره يك راست رفت تو آشپزخانه:« ميوه بياورم، بعد مي آيم مي نشينم». مي دانستم كه از همين جا بايد حرف هايم را بزنم و بروم. هردفعه كه مي آمدم همين اوضاع بود تا نصف يخچال را نمي چيد جلوي من،نمي نشست.

گفتم:« از برو بچه ها چه خبر؟»

هيچ علاقه اي به گزارش جزء به جزء ازدواج، توليد نسل و سوانح مربوط به دخترهاي قديم ـزنهاي جديد هم دوره اي مان نداشتم ولي اين تنها دنياي مشترك من و ستاره بود. هر دفعه از همين بايد شروع مي كرديم.

دگمه اش را زده بودم. سيب ها را يكي يكي مي چيد توي سبد حصيري و سر فصل هاي خبري را مرور مي كرد. من از كنار بازوهاش، به بالكن كوچك كنار آشپزخانه نگاه مي كردم. يك بند آپارتماني آنجا بود پر از لباس هاي خيس و نيمه چروك. ستاره پرسيد كه آن دختر درازه را كه ناخنش را مي جويد يادم هست؟كه يادم نبود. به هر حال خوب بود بدانم كه پسرش يعني پسر همان هم كلاسي ناخن خورمان گم شده و مادرش دارد از افسردگي ديوانه ميشود. حافظة ستاره تو اين چيزها بي نظير بود. دختر خالة سرايدار مدرسه را هم هنوز يادش بود. اتفاقي هم براي هر كي مي اقتاد، تا شب نچ نچ مي كرد و آه مي كشيد. انگار طرف فاميل درجه يك اش باشد.. سرم را با تأسف تكان دادم.حواسم به شلوار گرمكن هاي پسرانه روي بند بود. سر زانو هاي شلوارها سابيدگي داشت و نخهاي بافت زير شان پيدا شده بود. تنم مور مور شد. انگار همين الآن دلمه هاي خون خشك روي زخم زانوي كوچكي را كنده باشم و «بتادين» ماليده باشم روي آن. ستاره پشت كرد به من تا از كابينت پائيني پيش دستي در بياورد. تمام بند رخت پيدا شد. عرق گير ركابي كوچكي لاي دو گيره تاب مي خورد. باد كه مي زد، سر و ته مي افتاد روي بند، مثل پسركي كه روي ميله اي بارفيكس بزند.،

تا ستاره با سبد ميوه و بشقاب ها از آشپزخانه درآمد، كارگر هاي توي كوچه مته شان را راه انداختند. صداش اول يواش بود بعد كم كم مغزسوراخ كن شد.

گفتم« بيا اين هم مارش نزول اجلال، دارند مي زنند بلكه حضرت عالي ديگر بنشينيد»

خنديد. ميوه ها را چيد جلوي من:« طرف تو خبر جديدي نيست؟»

پا شد پنجره را ببندد. صدا فرقي نكرد. مي دانستم منظورش از خبر چيست. هر دفعه همين را مي گفت. دلش نمي آمد روراست از اوضاع سياوش و رهام بپرسد، هي مي گفت « خبر مبر چي داري؟» موبايلم آهنگ زد. خاموشش كردم. شمارة دفتر دانشكده روي صفحه بود. لابد ژورنال هايي كه سفارش داده بودم پيدا كرده بودند.

گفتم:« توي تلفن كه خبرش را دادم. سياوش سه ماهه كه زن گرفته. رهام هم پيششان است. خوش و خرم»

ستاره چندش بچه گانه اي دواند توي ابروها و چين هاي صورتش:« زنه كي هست» قيافه اش خنده دار شده بود.

گفتم:«‌ يك خانم خانة معمولي. هماني كه سياوش مي خواست. ديپلمه است. كلاس خياطي هم ميرود.»

سیبی كه برايم پوست كنده بود، پره پره گذاشت تو بشقاب« لياقت تورا نداشت»

گفتم:« من ديگر ديدن رهام نمي روم. اين طوري به مادر جديد زودتر عادت مي كند»

همة مدتي كه سیب را می جویدم نگاهم كرد بعد يك دفعه اي پا شد:«بروم شعلة خورش را كم كنم.» بغض كرده بودو نمي خواست ببينم. هنوز مثل دختري هايش دل نازك و دم به گريه بود. پشت به من، دم كني برنج را برداشت. بخار زد بالا و هاله زد دور صورتش. كاغذ مچالة برنامه كارهاي روز را از جيبم درآوردم. از هفت رديف كاري كه نوشته بودم فقط دوتاش تيك خورده بود. قرار بود چند نمونه آگهي كلاس كارشناسي ارشد پيدا كنم، اگر مي شد مي خواستم تو سمنان كلاس كنكور فوق راه بيندازم. مي گفتند تو شهرستان ها هنوز كلاس حسابي نيست. به شركت باربري بايد زنگ مي زدم براي هماهنگي ماشين. پس چرا نشسته بودم آن جا و زل زده بودم به ديوار هاي تميز خانة ستاره كه جاي لك دست بچه ها رويش نبود؟ حتماًصد بار بهشان مي گفت:«دست نزنيد به ديوار»،‌«توپ نزنيد»‌و گرنه پسربچة اين قدري ديوار سالم باقي نمي گذارد.  

رهام كه حرف افتاد ماشينش را مي كشيد روي ديوارها:«برو ديوال» من از آشپزخانه هي مي گفتم:«رهام ديوال نگو، ديوار» سياوش جوشي مي شد:«بگذار همين جور بچه گانه بگويد» مي گفتم :« وقتي مي تواند ، چرا درستش را نگويد» و دوباره كلمه را تكرار مي كردم. سياوش بغلش مي كرد:« بابا فداي ديوال گفتنش بشود» يك جور بامزه اي بابا شده بود. انگار قبل اين، هفت هشت تا بچه داشته. بعضي مردها شايد ژن مخصوص بابايي دارند. 

از راه پلة بيرون صداي حرف و خندة بچه ها آمد. گفتم:«‌دستشوئي تان كجاست ستاره؟ دستم نوچ شده به دلم نمي گيرد». در دومي توي راهرو باريكه را نشانم داد وخودش رفت در خانه را روي بچه ها كه انگشت از زنگ برنمي داشتند ، باز كند. هيچ وقت اين قدر توي خانه اش بند نشده بودم كه دور و بر را ديده باشم. هر دفعه، همان دم در مي ايستادم يا چند دقيقه توي هال مينشستم. بار اول بود كه راهرو باريكه و تابلوي گل چرمي روي ديوار روبروئي اش را مي ديدم.

از پشت سر صداي ستاره آمد كه كلمه ها را مثل آدامس مي كشيد:« سلام پسرا! خوش گذشت؟»‌

آدم آهني كوچك چشم قرمزي را كه جلوي پام افتاده بود با نوك پا زدم كنار. خورد به در اتاق اولي. در باز بود و رخت و وسايل بچه ها را از آن لا مي شد ديد. ستاره به شوهرش سفارش خريد مي داد:« يك كيلو هم گوجه، اگر با ماشين مي روي بچه ها را با خودت ببر»

نفهميدم چي شد كه رفتم تو و منگ ايستادم وسط اتاق. چند تا خرس پشمالوي چشم دگمه اي و يك پليس فلزي، از روي كمد زل زده بودند به من. من داشتم راست تخت كوچك كنار پنجره را نگاه مي كردم. برايم جالب بود كه دور تا دور ميله هاي چوبي تخت، يك پوشش پشم شيشه با روكش عروسكي كشيده بودند.حتماً براي اينكه وقتي بچه غلت مي زند، سرش به ميله ها نخورد. پسرك هاي عروسكي روي روكش از لاي ميله ها پيدا بودند. دست تو دست هم، يك صف بلند درست كرده بودند. همه شان داشتند مي خنديدند. راه افتادم بروم طرف تخت كه صداي داد ستاره‌ آمد:« مواظب بچه ها باش» صداي شوهرش آمد كه گفت خوب و صداي در خانه كه بسته شد. تند برگشتم طرف در اتاق. درست توي چهار چوب خوردم به ستاره كه آمده بود توپ بچه ها را بگذارد سر جايش.

زود پرسيدم:« كدام در را مي گفتي؟ اين جا كه اتاق بچه ها است» صدايم لرزش داشت.

 به زور خنديد:« دردوم را گفتم خانم مهندس، نه اين يكي»

از كنارش تند رفتم تو راهرو. ولي يك آن چشم به چشم شديم. بي ربط به نظر مي آيد اما يكهو حس كردم داريم از زير رديف چنار ها مي رويم مدرسه. دوتا دختر روپوش سرمه اي، شانه به شانةهم. ساعت ده امتحان جبر و احتمال داريم. بهش مي گويم:« من كه عين خيالم نيست. هر چي شد، شد. ده هم بشوم خوب است» و مي خندم. دست هايم يخ كرده. از هول روده هايم مي پيچند تو هم. باز بيخودي مي خندم. چندتا كوچه را رد مي كنيم. هنوز زير رديف چنارهاييم. ستاره دارد از مهماني بله برون دختر عمه اش حرف مي زند. من يكهو كتاب جبر را از كيفم مي كشم بيرون. تند ورق مي زنم. نمي دانم دنبال چي مي گردم. يك بار از اول تا آخر، دوباره تند از آخر به اول.فقط ورق ميزنم.بعد سر بلند مي كنم و مي بينم ستاره خيره مانده به لرزش دستهام. 

دستگيرة طلايي در دستشويي را پيچ دادم به راست. ستاره همان جا ايستاده بود،  تكيه داده به چهار چوب در اتاق، توپ آبي رنگ پسرها تو دست ها يش بود. 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 20:50 توسط مرشدزاده |

مردان دین که بتوانند به زبان نسلهای متفاوت حرف بزنند چند تا بوده اند؟ چقدر حوزه های معارف اسلامی ما برای شناختن زبان و فرهنگ نسلها و طبقات مختلف اجتماعی تلاش کرده اند؟ تعداد آدمهایی که یادمان می آید زیاد نیست. مرتضی مطهری را یادمان می آید، امام موسی صدر را و چند تایی دیگر..... گاهی حتی فکر کرده ایم شاید لازم نیست. خوب مردم اگر می خواهند از حرف های علما سر در بیاورند زحمت بکشند بروند همه اصطلاحات و فضای فکری و فرهنگی آنها را یاد بگیرند. آنها که نباید وقت صرف این چیزها کنند . ولی حقیقت واقعا این نیست. آشنایی به زبان و فکر و فرهنگ مردمی که وظیفه داری با آنها حرف بزنی و به راهشان بیاوری جزو وظایف مردان دین است. این روایت را از عیون اخبار الرضا گوش کنید .

ابا صلت هروی می گوید که امام رضا با مردم از هر گروه و هر ملیت و قومی می آمدند به زبان خودشان صحبت می کرد. می گوید :« به خدا قسم امام به هر زبانی از خود اهل آن زبان داناتر بود و رساتر از خودشان به آن زبان صحبت می کرد.» روزی به ایشان گفتم: « یا بن رسول الله! من از آشنایی شما به این زبانهای گوناگون در شگفتم. فرمود: « ای ابا صلت! خدا حجتی را بر مردمان قرار نمی دهد که زبان آنها را بلد نباشد»

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 20:5 توسط مرشدزاده |

فصل بعضی چیزها دارد تمام می شود. اگر دوست دارید می توانید کمی از هرکدام  را فریزری کنید تا در فصلهایی که دیگر هیچ اثری از این مواد نیست قدر یک نخود از آنها را  از فریزر بیاورید بیرون واز  این نوبرانه ها  به عنوان تزئین استفاده کنید. این مواد عبارتند از: غیرت، تعصب، عشق، مرام......

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 6:41 توسط مرشدزاده |

از همه آنهایی که حوصله کردند و داستان را خواندند و نظر دادند ممنونم. نظرها خیلی به دردم خورد. داستان را بر اساس آنها بازنویسی کردم و انشاء الله قسمت اول بازنویسی شده و قسمت دوم را بعدا با هم می گذارم.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 7:11 توسط مرشدزاده |

لحظه شماری می کنم که کل سریال روزگار قریب را بصورت مجموعه ای وارد بازار کنند . آن وقت اولین کاری که می کنم این است که نوار یا سی دی سریال را می گذارم صدای تلویزیون را می بندم و می نشینم در سکوت و سرصبر به جزئیات صحنه ها خیره می شوم. به حرکات  ریز بازیگران. حالا که کل داستان را دیده ایم و لذت زیبائی های درشت تر کار کیانوش عیاری را چشیده ایم در باز بینی دوباره تازه می توانیم خرده اعجازهایی را کشف کنیم که صحنه ها در سحر تماشاچی از آنها استفاده می بردند. همان وقتهایی که انگشت به دهان می ماندیم از شدت باور پذیر بودن داستان و حس می کردیم داریم مستندی از گذشته ها را تماشا می کنیم نه داستانی بازسازی شده.

حقیقت این است که واقع نمایی سریال دکتر قریب فقط مدیون بازی گرفتن های استادانه از مردمان معمولی، زبان درست و دیالوگ های متناسب با شخصیتها و حتی لوکیشن های خاص و تنظیم شده نبود، کنار همه اینها بافت دقیقی از حرکات سنجیده و فضاسازی درست وجود داشت که در نگاه اول شاید اصلا به چشم نمی آمد. پرتقال پوست کندنها، بشقاب جا به جا کردن ها، دست شستن ها و مجموعه کارهای دیگر همراهان بیمار در اتاق بیمارستان یادتان هست؟ کارهای ساده ای که درست از کار در آمدنشان می تواند در طبیعی در آمدن داستان معجزه کند اما کارگردانان ایرانی افعال ساده ای شبیه این را اصلاجدی نمی گیرند.

اگز کسی یک بار هم داستان نویسی را امتحان کرده باشد می داند که یکی از سخت ترین کارهاست اینکه معلوم کنی کاراکترهای داستانت مشغول چه کاری باشند وقتی دارند دیالوگ های پیش برنده داستان را می گویند یا اطلاعاتی که لازم است را منتقل می کند. سخت تر از قهرمان اصلی، آدمهای حاشیه صحنه اند که طبیعی بودن افعال و واکنش هایشان بی اندازه به طبیعی شدن صحنه ها کمک می کند. برای اینکه بتوانی اینها را خوب دربیاوری باید سالها به حرکات همه آدمهای مختلف موقع حرف زدن یا عادتهای ریزشان موقع انجام کار دقت کرده باشی و کیانوش عیاری این کار را کرده بود. شخصیت هایش فقط با دیالوگ ها و زبان متفاوت شان از هم تفکیک نمی شدند بلکه عادتهای کوچک و ساده شان با هم متفاوت بود و این یکی از حیرت آورترین جزئیاتی است که یک کارگردان کمال گرا می تواند به آن دقت کند. اما وقتی کارگردانی این کار را کرد آدم آفریده است و آدمی که به تمامی آفریده شده باشد و این همه از خودش هویت داشته باشد به این راحتی ها از ذهن تماشاگر یا حتی صحنه گیتی محو نمی شود.

دلمان نمی خواهد روزگار قریب تمام شود. می ترسیم عیاری هم برود و مثل بقیه کارگردانهایی که دوستشان می داشتیم با کاری دم دستی و پیش پا افتاده و دوست ناداشتنی برگردد. این روزها از تکرار این پدیده چشم ترس شده ایم.

آقای عیاری ! سطح سلیقه ما به اندازه تعداد شب های سریال قریب بالا رفته است. یادت باشد که حالا ما از دیدن کارهای سهل گیرانه سفارشی بی مایه بعضی کارگردانان دیگر، خیلی غمگین تر از قبل می شویم. قبلا فرق خیلی چیزها را با هم نمی فهمیدیم که حالا می فهمیم و مسئول این غم تویی.

ما سر صبر منتظر می مانیم. شاهکارها ارزش انتظار دارند. تو باز سخت بگیر، فشارها و کم مهری ها و قدر نافهمی ها را تاب بیاور، بازیگرها را عصبانی کن، عوامل صحنه را خسته کن ، سخت بگیر و سخت بگیر و در تمام این مدت به ما فکر کن که شب های درازی را بی هیچ لذتی به تلویزیون خیره می مانیم بی آنکه داستانی بتواند مارا از روزمرگی های روزمان بکند و به رویا ببرد.

سخت بگیر و یادت باشد که ما یاد گرفته ایم برای شاهکارها صبر کنیم . ما حالا می دانیم انتظار کشیدن برای یک شاهکار خیلی آسانتر از این است که فکر کنیم مجبوریم  به همین چیزهای کوچک مبتذل عادت کنیم.    

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 9:48 توسط مرشدزاده |

اگر وقت کردید و داستان این زنها را که در پست قبلی گذاشتم خواندید لطفا یک نظری بدهید که بفهمم بد شده یا خوب
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 18:2 توسط مرشدزاده |

  زمانه پر آشوبی می رسد که مردم مونسی جز کتابهایشان ندارند

امام صادق/کافی ا/ 52/۱1

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 7:15 توسط مرشدزاده |

یک داستان دنباله دار خیلی ساده دارم می نویسم . قسمت اولش را می گذارم اینجا. شاید شما نظر بدهید و حوصله ام بیاید زودتر قسمت های بعدیش را بنویسم.

این زن ها

قسمت اول: محترم خانم 

ساعت 11 شب مادر شوهرم خبر می دهد که فردا می آید تهران خودش را نشان یک دکتر بدهد. دوروز بوده سردلش تیر می کشیده و دکترهای همدان هم که چیزی نمی فهمند . ساعت 12 همان شب من دارم مثل شب پره گیر افتاده ای، وسط اشپزخانه این در آن در می زنم. در کابینت ها را باز می کنم چیزهایی را می کشم بیرون. چیزهایی را می گذارم توی  یخچال .

تمام روز روزنامه بوده ام و جای یکی از همکارها که مادرش مریض است هم اضافه ایستاده ام و این خبر درست همان موقعی که فکر می کنم نمی توانم یک لحظه دیگر روی پا بمانم رسیده.رفته بودم مسواک کنم که صدای رضا آمد :« قدمت روچشم مادر . نمی شد زودتر خبر بدی . من و شیوا فردا سرکاریم.» عجیب است که آدم چقدر می تواند بعد از آن لحظه ای که فکر می کند آخری است باز هم سرپا بماند. قبل از اینکه بیایم آشپزخانه  اولین کاری که کردم هدیه های خانواده شوهرم را از انباری و ته و توهای خانه بیرون کشیدم. الآن همه گل مصنوعی ها، بلورها و ظرف گلدارهای حاشیه طلایی که فامیل های دورشان هم داده اند آمده دم دست و چیده شده جلوی چشم. حالا نوبت فریزر و یخچال است.

حواسم نیست  در پاکت نخود فرنگی فریزری شهروند  نیمه باز است و تا  بیایم از آن طرفی اش کنم نخودها پخش می شوند و تا دورترین نقاط و گوشه های آشپزخانه می روند. جیغ خفه ای می کشم و  گونه هایم را در سکوت چنگ می کشم. الآن فقط همین را کم دارم که سارا هم بیدار بشود.  تا فردا صبح احتمالا مراسم برداشت نخود دارم. دوسه تایش این پشت و پستوها بماند دوروز دیگر بوی گندیدگی شان آشپزخانه را بر می دارد. بماند اینکه نسبت حس بویایی مادر شوهر من به یک زن معمولی حتما یکی از عددهای مهم کتاب گینس است. فکرش را بکن می نویسند: «رکورد بویایی محترم خانم از همدان  چند برابر رکورد قبلی بویایی است که در اختیار  یک مرتاض هندی بود. ». به طرز حیرت آوری از همان جا ته اتاق که نشسته دگمه های افتاده و درزهای پاره را می دوزد می فهمد که آب لیموی سوپ کم است.

ساعت 1 نیمه شب است و من هنوز در مناسک برداشت نخود هستم. یاد معلم ریاضی سوم دبیرستان افتاده ام  می گفت صبح یک انارا دانه می کنم می پاشم کف اتاق. بچه نوپایم تا ظهر سرش گرم است. یکی یکی انارها را پیدا می کند می خورد. دقیقا مثل بچه نوپای معلم ریاضی کلاس سوم چهار دست و پا شده ام و دارم سعی می کنم با نوک جارو نخودها را از زیر کابینت بدهم بیرون. نمی شود. چند تایی گوشه سمت راست مانده. می خوابم کف آشپزخانه و دستم را تا جایی که می شود می دهم تو. صدای رضا می آید: «چی شده؟ » دزد اگر می دید اجتمالا کمتر از این می ترسید. حواب نمی دهم. از فکر منظره ای که ساعت 1.5 شب  دارد می بیند خنده ام گرفته. همان جور خوابیده، سرم را می چسبانم به سرامیک سرد کف و  بلند می خندم. اوضاع بدتر می شود. این دفعه از ترس داد می کشد:« شیوا! خوبی؟»

ساعت 2.5 شب است. رضا را فرستاده ام دوباره بخوابد. پشت میز آشپزخانه چرت می زد هر دفعه هم می پرید می گفت:« بیا بریم بخوابیم. مادر من باید بالاخره درک کند این چیزا رو» و دوباره چرتش می برد. طفلک مادرت چطورممکن است درک کند؟ مربای مغازه ای را هم چیزی در حد مرگ موش و اینها می داند که بعضی مادرها می دهند بچه هایشان بخورند تا زودتر بمیرند.

عملیات انهدام مواد تا اینجا خوب انجام شده. سیب زمینی سرخ کرده های آماده شهروند را ریخته ام توی ظرف پلاستیکی سفید بستنی گردویی کاله و داده ام ته فریزر. کنسروهای لوبیا و خوراک مرغ های مائده را کرده ام توی یک کیسه برنجی و گذاشته ام توی انباری. فقط مانده کنسروهای قورمه سبزی را باز کنم بریزم توی قابلمه پیاز داغ فریزری ها را اضافه کنم بهش. یک مشت شنبلیله خشک که خود مادرجون دفعه پیش آورده بریزم توی روغن و قاطی قورمه سبزی کنم تا عطر سبزی اش هم درست شود بعد هم بگذارم چند تا جوش بزند جا بیفتد..

می روم بخوابم که یادم می افتد قوطی های کنسرو توی کیسه زباله اند. دوباره بر می گردم آشپزخانه. فقط دو سه تا گربه تو کوچه هستند که از دیدن زنی با چادر گلدار فرار می کنند. همسایه دو خانه آن طرف تر هم کیسه اش را دیر گذاشته و مامورها نبرده اند. اگر فضولی ها را طبقه بندی می کردند لابد بدترین درجه اش می شد اینکه سرک بکشی تو آشغال همسایه که ببینی چه چیزهایی می خورند. خنکی هوای نیمه شب سرگیجه ام را کم می کند. کیسه را  می اندازم توی سطل سیاه سرکوچه . قوطی قورمه سبزی ها می خورد کف سطل صدا می کند. سر راه کیسه زباله مانده همسایه را بر می دارم . خدا خدا می کنم توی پله ها اهالی هیچ واحدی را نبینم. اگر کسی من را ببیند خیال می کند فیلم را دارند برعکس پخش می کنند و طرف به جای اینکه زباله را ببرد پائین دارد با خودش می برد بالا.کیسه را می گذارم در پاگرد جلوی واحد خودمان.  زباله ها را با پا کمی تکان می دهم  که ساقه های سبزی پاک شده معلوم باشد.

«  جعفری ها که همه به ساقه موندن. اسرافه مادر. » نفس راحتی می کشم.  آشغال های پشت در را دیده.  7 صبح مادر شوهرم می رسد درست وقتی  آخرین دگمه مانتویم را بسته ام . می خواستم قبل اینکه برسد رفته باشم که مجبور نباشم توضیح بدهم. خدا نیاورد برای هیچ کس که مجبور باشد چشم تو چشم زن 60 ساله از سفر رسیده ای بگوید مادرجون ببخشید  مرخصی های امسال من تمام شده. خداحافظ.

رضا به فریادم می رسد:« من امروز پیشت هستم مادر، شیوا باید برود» مردها چه راحت می توانند توضیح ندهند. اگر خودم می خواستم بگویم باید از اردیبهشت قصه را شروع می کردم که بچه ها آبله مرغون گرفتند رضا هم رفته بود اسپانیا برای شرکت قرارداد ببندد و همه روزهای مرخصی سالیانه من در یک جور تفریح مرغانه مصرف شد. تمام روز می نشستم از روی لباس با برس  نرم تن سارا را می خاراندم که خودش را نخاراند جای جوشها روی تنش بماند. زیبا ماندن تن دخترها تا دم عروسی از آن دغدغه هایی است که فقط ته ذهن مادرهاست و هیچ کس ازش حرف نمی زند. می ترسیدم جای یکی از ان آبله ها روی بازوی سارا بماند و نتواند لباس آستین کوتاه بپوشد. بعد من را نمی بخشید با اینکه هیچ جا این را جزو وظایف مادری نگفتند.  رضا هیچ کدام اینها را لازم نمی دید توضیح بدهد همان جور که نگاه آزرده مادرش  هم ندید. هیچ وقت نمی بیینند. همین است که از توضیح معاف اند. 

« کابینت دوم پائین دست راست پشت ظرف نمک. نه. نمک ها را بردار. همان پشت کنار شیشه گلاب. گفتم دوم. از طرف ظرفشوئی دیگه. بشقاب ها که توی سومیه. تو الآن داری نمک اضافه ها را می بینی؟ نه. آن آرد است. بیا این ورتر. سمت یخچال. بنشین. عرق نعنا جلوی دستت هست؟  خوب حالاپشت گلاب .دیدی؟…..» از پشت سرم صدای کف زدن چند نفر می آید. رویم را از پنجره برمی گردانم . همه همکارهایم و مدیربخش فنی دارند می خندند. ده دقیقه ای بوده که داشتند در سکوت حرف های من را پشت تلفن گوش می کردند. آقای شاهرخی مدیر فنی می گوید:« شکر خدا پیدا شد این زرد چوبه » وسط مکالمه من رسیده توی اتاق که بگوید یک سری کلمه ها را ناواضح ویراستاری کردم بچه ها ولی نگذاشتند حرفش را بزند و ساکت نگهش داشتند تا من بقیه آدرس را بدهم و یک دل سیر بخندند. این سومین تلفنی است که رضا از صبح تا حالا زده تا جای چیزی را توی خانه بپرسد. معلوم نیست مادر و پسر دارند تو خانه چی کار می کنند؟ وقت ندارم از رضا توضیحات بخواهم. 

عصر، وقتی خسته با شانه هایی آویزان دارم در ماشین را قفل می کنم خانم رضایی همسایه واحد دوم طبقه سوم از پشت سرم می گوید: نذرتان قبول باشه.  برنمی گردم عقب نگاهش کنم . کدام نذر؟ کدام نذر؟ چیزی یادم نمی آید. خودم را از تک و تا نمی اندازم می گویم خواهش می کنم. چه عبارت بی ضرری است این خواهش می کنم.  توی پله ها خانم شه مهر، تازه عروس واحد اول طبقه اول را می بینم .ذوق زده می گوید: «با این همه کار، چطور وقت می کنین  قورمه سبزی نذری هم بپزین؟ ما انگشتهامون هم باهاش خوردیم» . آقای شه مهر پشت سرش  می رسد :« به این زن ما هم یک خورده آشپزی یاد بدین خانوم» تا می توانم لبخند می زنم. چه تواضعی. می گویم:« وقت کردین فقط یک صلوات برای روح پدرشوهرم بفرستین» . آقای شه مهرمی گوید : «روحش شاد، روحش شاد» و از پله ها پائین می رود. کلید که می اندازم توی در، بوی فسنجانی که تویش رب انار اصل زده اند مستم می کند.  

- نمی تونیم تنهایش بذاریم شیوا. دکتر گفته دارویش روزهای اول گیجی می ده. ممکنه بخوره زمین.

 صبح روز چهارم آمدن محترم خانم است. ساعت 6 صبح، من و رضا نشسته ایم پشت میز آشپزخانه . قیافه های درمانده مان دیدنی است. دیگر امروز هیچ کداممان نمی توانیم خانه بمانیم. رضا دو روز مانده و توی شرکت حسابی از دستش عصبانی اند. من پریروز یکی از بچه های قدیمی را گذاشتم جایم امروزهیچ کس را پیدا نکردم.  اگر هر برنامه دیگری بود رضا می فهمید که من نمی توانم  ولی ماجرا وقتی مربوط به مادرش می شود نمی تواند منطقی باشد. از 5.5 تا حالا دارد بحث می کند که روزنامه تو را بیرون نمی کند اگر یک روز نروی. از در هم که می روم بیرون جواب خداحافظی ام را نمی دهد. ترشح عذاب وجدان احتمالا امروز معده ام را سوراخ می کند.

شانس من امروز کار هم زیاد است. قرار است همراه روزنامه ویژه نامه در بیاورند و تعداد صفحاتی که باید ویرایش کنیم دو برابر شده. تقریبا بین هر دو تا صفحه یک زنگ زده ام خانه . مادر شوهرم هیچ خوشش نمی آید کسی مواظبش باشد یا برایش دل بسوزاند. توی تلفن آخر عصبی می شود: «خوبم دیگه مادر! دل بده به کارت زودتر تموم شه. بچه ام سارا این قدر مهد نمونه.»می گویم چشم حاج خانم و از اینکه محترم خانم و آقای شاهرخی، مدیر واحد فنی، موضعشان یکی شده و هردو معتقدند من باید دل بدم به کارم خنده ام می گیرد. طرف های ظهر دیگر چشمهایم واقعا می سوزد و دست خط نویسنده ها را تار و به هم ریخته می بینم. یک لیوان چایی می ریزم و کنار پنجره ای که فقط پله های اضطراری زنگ زده ساختمان روزنامه توی قابش پیداست به مادر شوهرم فکر می کنم. الآن تو خانه چه کار می کند. احتمالا هرچه کریستال های قدیمی جهازم بوده  از ته انباری و کابینت ها پیدا کرده و گذاشته توی دکورها و  گلدان و ظرف سفالی هایی که من گذاشته ام دور و برخانه همه را برده توی بالکن. دیشب ریز ریز هی گفت:« این خانه را پرکاسه کوزه گلی کردین. هرکی ندونه خیال می کنه چقدر ندار شدین».همراهم زنگ می زند. صدای رضا از اضطراب می لرزد. یک ساعت است که هرچه زنگ زده خانه کسی برنداشته. دلداریش می دهم:« حوصله اش از تلفن های ما سر رفته دیگه گوشی را بر نمی داره» .

اول من می رسم بعد رضا. کسی خانه نیست و در واحد باز است. رنگ رضا مثل کاشیهای کف حماممان شده . زنگ همه واحد ها را می زند. فقط خانم رضائی هست که کسی را ندیده. یک استکان چائی سرد با دو تا توت خشک تو نعلبکی روی میز آشپزخانه است .

نیم ساعت گذشته . داریم تلفن می زنیم  بیمارستانها که زنگ در را می زنند. توی صفحه آیفون، محترم خانم پیداست و  جوانکی که صورتش هنوز سرخ و سفیدی روستایی دارد. من و رضا تقریبا از خوشحالی جیغ می زنیم. رضا می گوید:« یکی پیدایش کرده». حاج خانم نمی اید تو و دوباره زنگ می زند:« بگو به شیوا خانم بیاد دم در» رضا می گوید:« لابد  می خواد به پسره یه چیزی بده.» می گویم:« خوب چرا منو می خواد دم در؟ فهمید که تو  هستی»

دم در، رضا خوشحال به پسره می گوید:« آقا دستت درد نکنه» محترم خانم می گوید:« هنوز کاری نکرده که» بعد یک کارت ویزیت رنگارنگ با مقوای ارزان قیمت می گیرد طرف من:« شیوا خانوم. کلی پرس و جو کردم این جوون  رو پیدا کردم. دیروز اومد رد شد نشد برم دنبالش. امروز پرسون پرسون دو تا محله رفتم اون ورتر پیداش کردم.» دوتایی پسرک را نگاه می کنیم. سرخ شده. احتمالا عادت ندارد کسی دنبالش دو تا محله را بگردد. محترم خانم کوچه را نشان می دهد:« از این وانت های سبزی داره . سبزی اگه بخواین پاک کرده هم می آره دم خونه. ببین شماره اش رو این کارته. تا زنگ بزنی میاره. مگه نه هاشم آقا؟» جوانک، سر به راه، تایید می کند و سریع فهرستی از بقیه خدمات سبزیجاتی که می تواند ارائه بدهد ردیف می کند: لوبیا خرد کرده باقلا مغز کرده کاهو آب نزده و...... حاج خانم می گوید: « پس به شیوا خانم می رسی دیگه. خیالم جمع باشه» انگار سرعقدیم و مرا دارد دست به دست می دهد به پسره. رضا هنوز مبهوت است:« خوب بسه حالا بیاین بریم تو!». حاج خانم ول کن نیست. یک کارت ویزیت دیگر رو می کند. برای این یکی دیگر نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم. نوشته خدیجه خانم، خدمات امور شستن خرد کردن  سرخ کردن با کیفیت بهداشتی...... محترم خانم می گوید: « فامیل هاشم آقاست. می گه ترک اند . تمیزند» از نظر محترم خانم تمیزی چیزی در انحصار ترک هاست و بقیه اصولا در این زمینه مشکل وراثتی دارند. نزدیک گوش من می گوید:« ندی به خود این پسره  خرد کند. سبزی ای که مرد دست بزنه بهش آدم دلش ور نمی داره».

هاشم که سوار وانت سبزش می شود هنوز سفارش های حاج خانم تمام نشده:« دیگه بت گفتم آ. عروس من مجبور نشه از این سبزی آماده مغازه ها بخرد. آب هم نمی زنی به سبزی ها. قورمه سبزیش  اسفناج داشته باشه ».

از در که می رویم تو، رضا محاکمه را شروع می کند:« نمی شد یه زنگ بزنی .............». من  می روم کتری  بگذارم چای وتوت خشک را ردیف کنم.

  محترم خانم رفته دست و رویش را بشوید ولی بعد هرچه صبر می کنیم نمی آید. چایی ها سرد می شود. صدایش می زنیم . جواب نمی دهد. رضا مشت می کوبد به درچوبی :مادر؟ مادر؟دنبال سکه می گردیم قفل در دستشوئی را باز کنیم. من تازه ته  کیفم را ریخته ام بیرون که صدای فریاد وحشتزده رضا می آید.  

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 15:35 توسط مرشدزاده |