تبليغاتX
بگذریم ...

تازگیها که یکی دو تا داستان را همزمان جلو می برم، تجربه عجیبی کرده ام. وقتی قهرمان داستانت را زن یا مرد میان سال ایرانی انتخاب می کنی، تنها راهی که برای تعلیق و هیجان فوری و آسان در زندگی او داری، خیانت است. اگر می خواستی داستان پلیسی درجه دوی آمریکائی بنویسی، کار خیلی راحت بود، می توانستی قهرمانت را ببری بانک بزند، جزو فرقه های عجیب غریب شود، شاهد ناگهانی قتل شود یا یک گروه گانگستر درست درخانه اش حساب هم را برسند و پولها برسد به او ولی اینجا ایران است و تازه تو هم می خواهی داستانت باور پذیر از کار درآید.

از میان طرح های کلیشه داستانی یا به قول بعضی ها وضعیت های نمایشی، که می گویند 36 تا است یا به روایتی 20 تا، خیانت یا عشق ممنوعه، آسانترین و سریع ترین تعلیق را می آورد. حسابش را بکنید در مقایسه با طرح های «جستجو»، «فرار»، «مخمصه»، یا «سفر»، چقدر مقدمات کمتری می خواهد .

در این مدل آسان ایرانی، نه لازم است یادداشتی برسد ، نه دسته گلی و نه حتی نگاهی گرم رد و بدل شود، همان حدسش که در فضا باشد کافی است. اگر یادتان باشد، نیمی از کتاب پر جزئیات و توصیف « چراغ ها را خاموش می کنم» را خواندیم فقط با حس اتفاق عشقی که ممکن بود واقع شود، هنوز هیچ علامت واضحی هم رو نیامده بود. یکی را بگذار این طرف ، یکی را پشت پنجره روبرویی یا در اتاق دیگری در شرکت، یا حتی در محله ای صد کیلومتر آن طرف تر و حدس را بگذار در فضا، مثل چی کار می کند. هرچقدر دلت می خواهد این وسط روده درازی کن، از در و دیوار و ذهنیات قهرمانت و سیاست و جغرافی و تاریخ و هر مقوله دیگری می خواهی حرف بزن، داستان اصلا وا نمی رود. تعلیق، تازه پر رنگ و پر رنگ تر هم می شود. این از جادوهای پیرنگ خیانت است.

با بقیه وضعیت های نمایشی ولی کار، سخت است. برای اضافه کردن یک داستان عاشقانه دیگر به جهان، یعنی برای انتخاب پیرنگ عشق، نه عشق ممنوعه، خیلی باید زحمت کشید. در داستان عاشقانه، آدمها باید بیایند جلو و حرفی بزنند یا کاری کنند و چون تقریبا تمام علامت های عاشقانه در جهان بی نهایت دستمالی شده اند برای پیدا کردن این حرکت اولیه که تکراری نباشد و مخاطبت کتاب را پرت نکند آن طرف، جدا دچار مشکل می شوی.

وضعیت غمگینی است. یک قهرمان میان سال ایرانی دوست داشتنی روی دستت مانده که دیگر متولد شده و نمی توانی سرش را زیر آب کنی و بروی سراغ داستان دیگری، دلت هم نمی خواهد به وضعیت خیانت مبتلایش کنی، خوب ؟! بگذاری زندگی سرد و روزمره و بی اتفاقش را بکند؟ پس تعلیق و گره داستان این آدم از کجا بیاید؟ نقطه عطف اول و دوم و سوم داستانت از کجا برویند؟ چرا باید آدم های دیگر علاقه مند باشند زندگی یک آدم خسته کننده دیگری مثل خودشان را بخوانند؟ خیلی خیلی که تلاشت را بکنی می شود مثل «به همین سادگی» میر کریمی که خمیازه های مردم توی سینما و قیافه آدمها وقت بیرون آمدن از سالن تاریک، بهترین شاهد این بود که مردم دارند می گویند:« ما خودمان به همین سادگی زندگی  می کنیم و صبح مان شب می شود و به همین بی دلیلی ادامه می دهیم. پول ندادیم و ننشستیم اینجا که باز هم همین را ببینیم»

چرا باید قهرمان میان سال ایرانی من، امکان پیرنگ « صعود» یا حتی « سقوط» را نداشته باشد؟ چرا وقتی او را در طرحی از این دست بگذاریم این قدر اوضاع نچسب می شود که حال خودمان هم به هم می خورد. چون واقعا امکانش کم است. کم است. او را نمی شود به یک سفر طولانی برد که خودش را بشناسد و تجربه های تازه کند، روبروی او امکان بالا رفتن درست نیست که علاقه هایش را دنبال کند و ناگهان بدرخشد. بخواند و تحقیق کند و تجربه کند و بالا رود. انتخابهای مختلف، روبروی او نیست. قهرمان میان سال من برای اینکه اتفاقی در زندگیش بیفتد باید صبر کند ببیند تقدیر چه بلایی سرش می آورد؟ نقطه عطف های زندگیش باید همانهایی باشد که تقدیر سرش می آورد و او در انفعالی تمام ، آنها را از سر می گذراند؟بچه اش را ببرم زیر ماشین یا خودش را سرطان بدهم تا اتفاقی برایش بیفتد؟

نه! من دلم می خواهد قهرمان من ، امکان پیرنگ « کشف» یا «بلوغ» را داشته باشد. پیرنگ کشف، که در جریان آن، قهرمان، خودش را دوباره و در شکلی تازه تر می یابد یا به بلوغی می رسد که تا حالا در عمرش نرسیده بوده. امکان این پیرنگ ها، را به قهرمان من بدهید! ای خدا! ای فلک! ای طبیعت! ای همه دست اندرکاران زندگی اجتماعی قهرمان ایرانی! امکان پیرنگ های تازه به او بدهید.می رود و می آید و تنها با تعلیق ساده و آسان خیانت، روزهای سردش را گرم می کند. نه اینکه کاری هم بکند. نه! فقط فکر، فقط حدس. با همان دلخوش است.یکی تان جلو بیاید و بگوید این هیجان ساده احمقانه که انداختنش در داستان، ساده است، برای جمع کردن آخر داستان، سخت ترین و ابلهانه ترین پیرنگ هاست.آدم را بر می گرداند سر جای اول، نه نقطه ای جلوتر.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 8:24 توسط مرشدزاده |

در مدرسه به پسرم گفته اند درباره غدیر نقاشی بکش. پسرم دو تا آدم بلند کشیده که دو تا توپ نورانی جای سرشان است( دقیقا دو تا توپ) و دستهای همدیگر را به قول خودش اندازه برج میلاد برده اند بالا. توپ های نورانی را که می بینم یاد بچگی هایش می افتم. تصویر چهارده معصوم در تصویرهای برنامه کودک، یکی از مشکلات بزرگ ذهن منطقی او بود. می گفت: «مامان این قدر نور اونجا هس آقاهه جایی را می بینه» می گفت: « مامان! حضرت چشم هم دارن یا اون زیر فقط نوره». وحشت غمگینی را که وقت پرسیدن این سئوال در چشمهای کوچکش بود هیچ وقت فراموش نمی کنم. در تمام مدتی که ما و برنامه کودکیها در این خیال بودیم که بچه ها دارند خیلی احساس مقدس و خوبی می کنند پسر من در ترس از موجودی بوده که مثل فیلم های علمی تخیلی به جای صورت، آن زیر فقط نور دارد نه لب نه دهان نه چشم و تازه بدون همه اینها حرف هم می زند.

گاهی ساده لوح می شویم. گاهی خیلی ساده لوح می شویم. این قدر شتاب داریم برای اینکه بچه مان به اندازه کافی مذهبی و مقدس بشود که داستانها را زودتر از موقعی که بچه درک و تصوری از وقوع آنها داشته باشد برایشان می گوییم. به پسر من می گویند حضرت جهاز شتران را گذاشت روی هم و رفت روی آنها و گفت علی مولای شما است. پسر من از کجا باید بداند جهاز یعنی چه؟ در خیال او حضرت خود شترها را گذاشته روی هم . بچه ها هم حیوانات را دوست دارند و از حضرتی که برود روی چند تا شتر بدبخت روی هم سوار شده، حرف بزند خوششان نمی آید.

یادم هست آن وقتها در تئاترهای مدرسه، با یک فرآیند پیچیده لامپ می گذاشتند زیر مقنعه تا حضرت بیاید روی سن، و عظمت آن روز مجسم شود و ته خنده بود روزی که یک جای کار لنگید و ناگهان از زیر ردای سبز علی وار، دختری با موی بلند و چتری های سوخته بیرون پرید و صحنه غدیر را ترک کرد.

کی می خواهیم باور کنیم کارهای دیگری هم می شود کرد؟ کی می خواهیم باور کنیم تجسم و تصویر دادن، نازل ترین شکل ار تباط گرفتن با این ارواح بلند است.؟ کی می خواهیم یاد بگیریم صبور باشیم تا وقت گفتنش برسد؟ گاهی کارهای ساده تری می شود کرد که اندازه سریال های پر خرج فایده دارند. یکی اش همین که جمله ای را که از حضرتش در اول آرم اخبار می آوریم اندکی ویرایش کنیم تا کمی بهتر خوانده شود و طرف را گیج نکند.

کی می خواهیم باور کنیم میراٍث و بهترین نخ ارتباط با این بزرگواران، هنوز که هنوز است کلمه است نه حتی داستان تاریخی.

پسر من وقتی عاشق علی(ع) می شود که سرش به سنگ های بسیار خورده باشد بعد کلمات نهج البلاغه را پیدا کند و ناگهان فکر کند همه این مدت ، دنبال همین می گشتم. دقیقا همین.

 شاید من نباشم و نبینم ولی می دانم که یک روز پسرم این کتاب را جایی پیدا می کند. می توانم او را خیال کنم که انگشتش جایی روی صفحه مانده و اشک توی چشمهایش جمع شده. شاید حتی نفس کم بیاورد . مثل رویایی که زیادتر از تصور آدم خوب است شاید باور نکند و کتاب را ببندد و بعد دوباره باز کند و کلمات را بلند بخواند انگار که بخواهد به خودش بگوید خواب نیستم. می دانم که وقتی بلند می شود که برود کارهای دیگر روزش را بکند که من الآن نمی دانم آنها چی هستند دارد با خودش فکر می کند من آدمی که این حرف ها را زده دوست دارم. من این مردی که اینها را گفته، دوست دارم. شاید حتی وقتی دارد بند کفشهایش را می بندد یا از پله ها می رود پائین یا سوار آسانسور است ، کلمات هنوز از ذهنش نرفته باشند . شاید با خودش این جمله ها را تکرار کند:

 

پس بگذارید، بگذارید سرسپردگی به خداوند لباس درونتان باشد نه نمایش بیرون.

 در پنهان ترین لایه های روحتان باشد نه آواز آشکار لبهایتان.

بگذارید سرسپردگی به خداوند در میان استخوان دنده هایتان باشد.

نهج البلاغه، خطبه 198

شاید نباشم و نبینم اما ایمان دارم روزی او کلمات را، یا شاید کلمات او را، پیدا می کنند و بعد عشق ، خودش خواهد آمد. ایمان دارم عشق سراغش خواهد آمد. باید صبور بود.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:12 توسط مرشدزاده |

اندکی پیش از آخرالزمان است و آنها ظهور کرده اند: قبیله سرگردان. اسمشان در روایات پیش گویی زمان موعود نیامده . نه دجال اند نه سفاک نه هیچ کدام از موجودات عجیب الخلقه ای که در نشانه های ظهور آمده  ولی اگر نمی آمدند.....

قبیله سرگردان حقیقت را جایی یک تکه و کامل پیدا نمی کند. باید این جا و آن جا ذره ذره  آن را پیدا کند.  برشهایی از سخنرانی استادی، تکه ای از کتابی، دوسه بیت از ترانه ای، دیالوگهایی از فیلمی. تقدیر این مرغهای سرگردان بوده که با شاخه های نازکی که از این سو و آن سو پیدا می کنند  پناه بسازند. تقدیرشان بوده که نسل جورچین باشند. باید قطعه قطعه حقیقت گمشده را جور کنند و کنار هم بگذارند . نسلی ظهور کرده است با رسالت چیدن پازل.

  در روایات معتبر نامشان نیامده  ولی همه می دانند عصای موسی که مار شود، این قوم سرگردان، زودتر و عمیق تر از هرکسی ایمان می آورندچون از ریسمان های سحر شده صدها بار فریب خورده اند.  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 7:40 توسط مرشدزاده |

هياهوي بچه ها مثل آبشار دوري كه ازارتفاع بلندي مي ريزد، مي پيچد توي دفتر. معلمها با اينكه نزديك هم ايستاده اند فكر مي كنند بايد بلند حرف بزنند تا صدا به صدا برسد. معلمهايي كه زنگ قبل زيادي سخت گرفته اند پشت هم صدا صاف مي كنند. ليوانهاي چاي تازه دم برای حنجره هاي گچ خورده . چند تا دانش آموز مدام سرك مي كشند تو، مثل بند بازهاي ماهر كج مي شوند، وزنشان را روي يك پا نگه مي دارند و فقط سرشان را از لاي در مي دهند تو. خبرها، دهان به دهان، نفر به نفر به كلاس مخابره مي شود:« معلم عربي نيامده»، «معلم زیست برگه ها را آورده» ،« پدر معلم هندسه مريض است همين روزهاست كه»،« معلم فيزيك حالش صبح به هم خورده، پس بچه احتمالا اواخر فروردين به دنيا مي آيد».

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:4 توسط مرشدزاده |

همه چيز سرد و يخ كرده بود.. لبه كارد، تخته سنگ، دستهاي خودش و طنابي كه پاهاي پسر را با آن بسته بود. فقط گلو بود كه گرم بود و يقين.

يقين خيلي گرم بود و صورت ابراهيم سرخ شده بود. يك آدم مگر چقدر دلش يقين مي خواهد؟

يك آدم مگر چقدر مي تواند تغيير كند؟ زندگي اين مرد پر از تصميم و تغيير است. انتخابهاي بزرگ. جدال هاي دروني، اتفاقهاي عجيب، سفرهاي طولاني و عزيمت هاي دروني. يك آدم مگر ظرفيت چند تا دوراهي دارد؟

همه دوراهي ها را نوشته بودند توي سهم ابراهيم. ابراهيم هم همه را درست رفت. توي نوجواني اش به باورهايي كه نسل ها بود همه مي پذيرفتند شك كرد. توي جواني زد بت هاي جد و آباديش را شكست. تازه از آتش آمده بود بيرون، راه افتاد برود ببيند به چه مي شود دل بست. همه مكاتب فكري دور و برش را امتحان كرد: خورشيد پرست ها، ستاره پرست ها . ديد اين ها ارزش دل بستن ندارند. از دست مي روند. باز راه افتاد. اين دفعه توي دل خودش. يكهو بي اينكه از كسي بترسد گفت: من به خالق آسمان و زمين دل مي بندم.

جوانيش تمام شده بود. وقتش بود متل مردم معمولي تو دنيا ريشه ببندد و پا سفت كند. وقتش بود ديگر درجا بزند ولي نزد. باز راه افتاد. بيخودي نيست كه قرآن به ابراهيم مي گويد« ذاهب». همه عمرش را داشت راه مي رفت. از آن سر دنيا پا شد آمد تو بيابانهاي مكه. بهش گفته بودند همان جور كه به ماه و ستاره دل نبستي از زن و بچه هم بايد دل بكني. بهش گفته بودند بگذارشان وسط بيابان و دوباره به ما اعتماد كن. در خشك ترين صحرا رهايشان كرد و راه افتاد. چشمه اي كه بعد در آمد، معلوم نيست از پازدن هاي نوزاد بود يا دويدنهاي سرگردان مادر يا گريه هايي كه پدر تو راه برگشت مي كرد. انگار همه دوراهي ها را نوشته بودند تو سهم ابراهيم.

خودش بود كه در هر دعايي از خدا قلب آرام مي خواست. انگارآرامش هم ارزان نمي فروشند. بهش گفتندسخت ترين رشته اي كه تو را به دنيا بسته ، بايد ببري. لبه كارد را كشيد به كناره سنگ. چاقو اگر تيز نباشد كار طول مي كشد. با سر آستين  چشم هاي خيسش را پاك كرد. هواي بيابان از كي اين قدر سرد شده بود؟ گلو ولي هنوز  گرم بود. يك آدم مگر چقدر يقين مي خواهد؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:4 توسط مرشدزاده |

امیدهای خیالی تو را به ترسی واقعی می اندازند

امام محمد باقر/ البحار ۷۸/۱۶۴/۱

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 8:7 توسط مرشدزاده |

 

يكي از دوستان قديمي من چند سال پيش توي يك داستان عامه پسند گم شد. يكهو يك شبه بار و بنديلش را برداشت كوچ كرد به لوكيشن يك رمان بازاري . هر چه مي گردم، نيست. تلفنش جواب مي دهد. همراهش زنگ مي خورد. خانه هست. در می زنم باز مي كند. ميوه و شيريني مي آورد ولي پيدايش نيست.

 دوست ندارم فكر كنم كه دوستم همه چیز بلد بود غیر از زندگی. دوست ندارم فکر کنم دوست خوش فکرمن و شوهر تحصيلكرده اش آن چنان از پس یک زندگی دو نفره بر نیامدند که از زندگی یک نفره شان هم پرتاب شدند بیرون. دوست ندارم فکر کنم دوستم زندگی دو نفره و خودش را با هم از دست داد. نه! این رفیق قدیمی من نیست. این یک سریال شبانه لوس تلویزیونی است که هنر پیشه اش کمی شبیه دوست من است. دوست دارم برای خودم خيال كنم پاورقي نويسها او را گروگان گرفتند. سيمين و ستاره و شهاب و شادي، با بقيه آدمهاي نازك و يك لايه ی پاورقي صفحه ده مجله خانواده سبز شبانه ريختند توي خانه شان و دوستم را بردند رويش چند تا آزمايش انجام بدهند. فكر كردند از تويش تيتر خوبي در مي آيد:« خانم مهندس، در گير حوادث». دوست ندارم باور كنم خودش و شوهرش همه کار بلد بودند غیر اینکه از دل هم خبر داشته باشند. خوش دارم خيال كنم چهار تا رمان نويس پولدار ديدند ديگر ماجراهاي خاله خانباجي شان جواب نمي دهد ، نمونه مدرن مي خواستند. نيرو فرستادند از توي شرکت، با همان لباس کار و لپ تاب و دفتر دستک، رفيق مارا بردند جايي زندگيش را زرد كنند تا بشود نقاشي مبهمش را با يك قطره اشك روي گونه كشيد و كنارش نوشت « اسير تقدير». 

حالا از دوست من می شود یک سريال ده قسمته ساخت که در ترانه تیتراژش کلمه دلواپسي دارد و لحظه و آدم و غریبه و کلمات تکراری دیگر.

دوستم تصميم گرفته درس عبرت بشود. بالاخره يك دخترهايي هم بايد باشند كه مادرها به بچه هايشان بگويند مي خواهي مثل فلاني بشوي. دوستم يك فلاني درست و حسابي شده. مي شود لبت را بگزي و اسمش را ببري. يك پايان جفت و جور شده براي قصه هايي كه عمه هاي عاقل براي برادرزاده هاي سر به هوايشان مي گويند و كي باورش مي شود ما يك وقتي با هم نوار درسهاي فلسفه گوش مي كرديم.

مي دانم دوستم با كدام سفينه رفته آن سياره ولي دلم نمي خواهد باور كنم. هرچه سنم بالاتر می رود زنهای دیگری را می بینم که با این سفینه از زمین سفت زیر پایشان دور می شوند ، پس کی می خواهم باور کنم زنها بالاخره زن اند.زنهایی که می بینم داستان هایشان با هم فرق می کند ولی رنگ و بوی قصه هایشان یکی است. اگر مردي كه كتابهاي موفقيت آنتوني رابينز را حفظ است و كلاس استاد خندان را شركت مي كند بهت دمپايي پرت كند، با سرعت همان پاشنه صندل كه به بازويت مي خورد پرتاب مي شوي به سياره زرد. این قانون هشتم نيوتن بوده شايد كه كتاب درسي هاي دبيرستاني بهمان نگفتند. اگر مردي كه بيرون به سرش همه قسم مي خورند و حسرت دعا و عبادتش را می خورند بهت فحش چهار واداري بدهد، شايد چند وقتي نتواني بروي سراغ سجاده ات. اين را خيلي از زنها مي دانند. خداي زنها هم مي داند.اگر مردی که.....

دوستم ديگر توی دفتر يادداشتش جمله هايي نمي نويسد كه آن وقتها پاي تلفن برايم مي خواند و من بهت زده می گفتم چه فکرهای پیچیده ای می کنی. وقتی مردی داری که نمی فهمد زن سالم و سرشار به چه دردی می خورد شاید همه فلسفه و ایده آل هایت بلرزند و ناگهان ببینی که دوست داری خاله زنک بشوی و حرف هایی بزنی که خودت هم باور نمی کنی دارند از دهان تو بیرون می آیند و کارهایی بکنی که فقط قهرمان های رمانهای زرد می کنند.

هرچه آدمهای بیشتری می بینم ، بیشتر می فهمم ارتباط انسانی پیچیده تر از همه حرف های گنده ، جهان بینی ها و فلسفه بافی ها و سفسطه هاست و راحت می تواند آنها را قورت بدهد. کی می خواهم این را واقعا باور کنم؟

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 7:1 توسط مرشدزاده |

کی فکرش را می کرد یک وقتی مجبور شویم رژیم کلمه و تصویر بگیریم؟ دیگر نتوانیم هر چقدر که می خواهیم هرجور که می خواهیم از هرجایی که به چشممان می آید کلمه و تصویر بخوریم؟

وسواس انتخاب کتاب یا فیلم یا سخنران و حتی مجله، یک وقتی به نظرم عجیب ترین کار دنیا می آمد. پایم را که می گذاشتم خانه کسی، باید اول می رفتم سراغ کتابخانه اش و قبل اینکه حرف های خودش را بشنوم یک سیری توی کتابهایش می کردم. چند تایی را شاید امانت می گرفتم چند تایی را همان موقع لابلای حرف های طرف با سرعت حسابش را می رسیدم و بقیه هم می ماند برای نوبت بعد که بیایم . واضح و مبرهن بود که هر دوستی از حرف های کسی تعریف می کرد باید می رفتم و می شنیدم و دل می دادم. حالا یا بعدا که فکرش را می کردم خوشم می آمد یا حالم را به هم می زد. هر مجله ای و البته خیلی کمتر، فیلم.

دقیقا نمی دانم از کی حس کردم پلک های روحم سنگین شده و مدام می افتد روی دریچه ها و دیگر آن چشمهای کنجکاو بازیگوش که می توانستند همه جهان را فرو بدهند همراهم نیستند. یک جور سوء هاضمه روحی نرم و بی خبر آمده بود. کناره های منافذ ذهن من به هستی خزه بسته بود ومجرای باریکی برای دیدن مشتاقانه و لمس بی محابای دنیا برایم مانده بود. خودم اسمش را  گذاشته ام کپک مجاری شناختی . سم هایی که همراه بعضی از این خوراکی ها آمده بود رسوب کرده بود. بعدتر که خوب نگاه کردم دیدم  تنها هم نیستم و دوستان زیادی همین مسیر را آمده اند و همین جایند. گرچه واکنش هایمان با هم متفاوت بود و حال بدمان را جورهای متفاوتی تفسیر می کردیم. ماجرا ربطی به سن و سال نداشت بیشتر مربوط می شد به سرعتی که این مسیر را آمده بودند. بعضی هایشان در عنفوان جوانی به این سوء هاضمه رسیده بودند.

الآن با روح شطرنجی، می خواستم یک پیامی بدهم به همه آنهایی که تصویر یا صدای مرا دارند. نگذارید سرنوشتتان مثل ما شود. قبل از اینکه بیافتید به این وضع، جلوی خودتان را بگیرید،کنترل کنید. از وضعیت کیسه صفرای روحتان اول اطلاع حاصل کنید بعد هر چیزی که خواستید بریزید در این انبان. شاید ظرفیت پذیرش سم شما هم به اندازه مال من محدود باشد.

آدم تا یک سنی سوخت و ساز حسابی دارد و هرچی که بیاورد تو، هضم و دفع می کند بعد این سن ( که به سن شناسنامه ای هم ربطی ندارد) مواد وارد شده، درست هضم نمی شوند. مثل چربی های اضافه وبال تن و جانتان می شوند. قبل از اینکه برسید به این زمان معهود، حواستان به آنچه می بلعید باشد. از یک وقتی به بعد باید مثل من بروید وسط کتابفروشی بایستید ( درست مثل زنهای چاق وسط طبقات  شکلات و شیرینی فروشگاه ها) مدتها قفسه ها را نگاه کنید، ده بار کتاب بکشید بیرون و بگذارید سرجایش و این قدر گیج بازی در آورید که کتابفروش مربوطه بگوید کمکی از دست من بر می آید؟ بعد که ببیند هنوز دارید منگ و سرگردان تمام عطف ها را می خوانید اشاره کند به میز آن وسط و بگوید:« کتابهای فهیمه رحیمی و دانیل استیل را آن جلو می گذاریم»  

درست نمی دانم به چی باید دقت کنید که این جوری نشود. شاید آدم باید دقت کند که شریک ناخودآگاه کی می شود؟ آثار برتر دنیا از ناخودآگاه آدمهای دیگر می آیند و قرار است مستقیما به درون ناخودآگاه ما بروند. محصولات اصیل، ساخته نمی شوند که بیایند درون شما و بروند. آنها برای ماندن و تاثیرات ابدی آفریده شده اند. شاید آدم باید فکر کند که چقدر جا برای این تاثیرات ایدی دارد. من واقعا جواب این شبهه هایی که انداختم نمی دانم و چقدر خوشحال می شوم همه آنهایی که در این زمینه نظری دارند چیزهایی بنویسند و این را به بحث بگذاریم.گاهی فکر می کنم شاید باید اندکی از ظرفیت ناخودآگاهمان را برای رویاها و آرزوها و تجربه های واقعی خودمان بگذاریم . شاید باید کالری کلمات و تصویرها و آثار هنری ای که وارد می کنیم کنترل کنیم.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:12 توسط مرشدزاده |

اسم پسر من محمد جواد است.اولش دلم نمی خواست این اسم را رویش بگذارم. به نظرم بی کلاس می آمد. به اصرار پدرش گذاشتیم. اما همین که به دنیا آمد، اسمش خیلی برایم عزیز شد. اسمش یک حس امنیت خوبی بهم می داد. فکر می کردم این اسم یک صاحبی دارد که می شود بچه را و بعدها جوانی به این اسم را به او سپرد.

نمی دانم حرف هایی که راجع به تاثیر اسم ها  بر شخصیت ها می زنند چقدرش خرافات است چقدرش واقعیت. ولی به حس قلبی خودم این را می دانم که بین کلمات و هستی یک رابطه ای برقرار است. نوعی تاثیر پنهان و مرموز بین این دوتا وجود دارد. البته شاید خیلی خفیف و مخفی.

به خاطر همین حس قلبی، برای محمد جوادم خوشحالم که اسمش این است. شاید خاطره خوبی که هستی از موجود دیگری به همین اسم دارد روی سرنوشت موجود دیگری به همین اسم اثر بگذارد. شاید راه هایی باز شود. شاید فضاهایی روبرویش شکل بگیرد. دست کم کم اش این است که من می توانم هرحا اسم امام جواد آمد ته قلبم با او نجوا کنم که این پسر هم اسم تان را به خودتان سپردم عاقبتش را به خیر کنید.چه حس آرامشی می دهد این نجوا.

مسیحی ها موقع غسل تعمید، یک زوج دیگر غیر از پدر و مادر بچه را هم همراه می برند که آنها می شوند پدر خوانده و مادرخوانده بچه. قرار است که آنها هم به سرنوشت این بچه حساسیت داشته باشند. به خصوص اگر اتفاقی برای پدر و مادر طبیعی افتاد. کاش ما هم از موقع تولد یکی از ائمه را پدر خوانده بچه هایمان کنیم و سر هر اتفاقی به امام مورد نظر گیر بدهیم که این پسرخوانده توست.بزرگ کردن یک بچه الآن توی این دنیا این قدر سخت است که آدم فکر می کند تنهایی از پس این کار بر نمی آید. 

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 7:5 توسط مرشدزاده |

 

عشق مثل پتو گرمش می کند . فکرش را بکن با همین پتو چقدر راحت می شود او را خفه کرد. آسیب پذیر تر از هر وقت دیگری شده است. بماند بیرون از پتو و یخ بزند یا خفه شود، کدام آسانتر است؟کدام را سفارش بدهد؟ 

 انگشتش را ده بار از بالای منو کشید تا پائین. بعد روی ردیف های افقی تا جایی که قیمت هر کدام را نوشته بودند. آخرش مستاصل پرسید: ببخشید! برای امروز پیشنهاد سر آشپز ندارید؟

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 6:47 توسط مرشدزاده |

فکرها-7

مثال

  •   کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشود. همه فلسفه حج همین است! حج  نشانه است. می گوید ببین! راه چیزی است شبیه این!
  •    کعبه مثال است. مثالها حرف های پیچیده را ساده می کنند. هر کس اصل حرف را نمی فهمد ذوق می کند که نمونه را فهمیده هر کس هم که عشق دارد بفهمد، مثال، گیر و گور های ذهنش را باز می کند. کعبه مثال عرش است. [1]حقیقت حج همانی است که در دل پاکان اتفاق می افتد و همه این مناسک تو ، فقط نمایش آن است.  
  •   خدایا! اگر دور زدن دور این خانه، دور این مثال این قدر کیف دارد چه حالی دارند آنها که دور خودت می گردند؟ اگر نمایش این حقیقت این همه خوب است خودش چه لذتی دارد؟ چه خوب که گذاشتی ما ادایش را در بیاوریم و ذوق کنیم. و گرنه خبر نمی شدیم دوست و رفیق هایت چه عالمی دارند. فکر می کردیم لذت، همان خوشی های کوچکی است که ما داریم.
  •   «گنجهای هر چیز دست ماست و ما اندازه معلومی از گنج را برای شما پائین می فرستیم.»[2] این آیه قرآن را شنیده بودی؟ همه عشق و لذتی که دور این خانه بردی فقط چند قطره از گنج بود. کی بشود دلت بزرگتر شود برایت چند قطره بیشتر تجویز کنند؟ بگذار همین که می دانی این فقط نمایش بود و  تو را از این نقش بیرون می آورند، دلت را بسوزاند. بعد دور آخر طواف به جای هر حاجت کوچک دیگری مدام بگو: « توی دنیای واقعی هم مرا در این مدار نگهدار، نگهدار، نگهدار».


[1] وسایل الشیعه ج9

[2] سوره حجر 21

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 6:58 توسط مرشدزاده |