قانونی نیست. بیخود کتابهای جیبی خوش رنگ و لعاب روی میز اول کتابفروشی را نگاه نکن که خیلی زیاد هم شده اند. دروغتر از کتابهایی که وانمود می کنند برای عشق قوانینی کشف کرده اند وجود ندارد!
کاری کن از تو حساب ببرم
انگار رویروی منی و می بینمت
کاری کن به خاطر پروا از تو عاقبت خیر شوم
نگذار نافرمانی ات بدبختم کند
پیشانی نویس مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هرچه تو دیر می خواهی، زود نخواهم
هرچه زود می پسندی، دیر نخواهم
در جان من آزادگی، در جان من بی نیازی بگذار
در قلبم اطمینان، در کارهایم یک رنگی و در چشمم نور
و ر دینم روشن بینی بگذار
غمم را بگیر از من
چاله های سیاهم را بپوشان
شیطانم را بترسان
و مرا از بارها رها کن
رهای رها
دعای عرفه امام حسین
این منم، روبروی تو
کوچک، خوار، افتاده، خسته و حقیر!
نه عذری دارم، نه بهانه
نه پناهی ، نه توضیح و نه توجیه
نمی توانم بگویم « نکردم»
چطور انکار کنم؟
چه فایده ای دارد انکار؟
همه شاهد بوده اند.
همه اعضا و اندامها، همه شاهد بوده اند
می دانم، با تمام وجود می دانم
که تو از اموری بزرگ سئوال خواهی کرد
اموری بزرگ!
تو قاضی عدلی که ستم نمی کند
و همین عدل تو، درست عدل توست که مرا گرفتار خواهد کرد
دعای عرفه امام حسین
دعای عرفه امام حسین
هفت
1- این یک یادداشت طولانی است در باره اینکه یادداشت چیز خوبی نیست . درباره اینکه اگر می توانید کمتر یادداشت بخوانید. اگر تناقض به نظرتان احمقانه است می توانید دنبال نکنید.
2- من فکر می کنم مصرف بی رویه «من فکر می کنم»در وبلاگ ها و یادداشتهای مطبوعاتی ترافیک فکری درست کرده و آزارنده شده. نیاز به سهمیه بندی دارد. همان طور که به وضوح دارید می بینید تناقض همین طور احمقانه تر می شود. ادامه ندهید
3- ما خیلی راحت می توانیم خودشیفتگی ، حس جنجال طلبی، منفی بافی و تناقض های فکری و روحی مان را در سطرهای یادداشت پنهان کنیم و بدون اینکه بفهمید لای کلمات و جملات درست چیده شده، به خورد شما بدهیم. از انتشار ایدز خیلی راحت تر است و در دم می تواند شما را به اندازه خود ما آلوده کند.کافه شرق که پنج شنبه ها منتشر می شود (مجموعه ده ها یادداشت)، وب لاگ های خودتان و البته این یادداشت که الآن دارید می خوانید نمونه بارزی برای این حرف هستند. پس همین جا به عقلتان رجوع کنید و خواندن این سطرها را رها کنید.
4- یادداشت، سوئیت 35 متری است با دیوارهای تنگ که فقط دنیای شما را خفه تر و محدودتر می کند. در این قالب نویسندگی ما معمولا دو سه نمونه مشاهده ای را جمع می زنیم و حکم صادر می کنیم: یک دیوار دیگر در کنار دیوارهای دیگری که در ذهنتان بود. ما به جهان یک چهار چوب و حکم کلی دیگر اضافه می کنیم و چون جهان ظرفیت محدودی برای حرف های کلی دارد که قبلا پرشده این حالت فوق اشباع در ذهن شما شوره می بندد و کریستال های بی فایده درست می کند. دقت دارید که من همین الآن یک حکم کلی دیگر صادر کردم که رفت روی بقیه و شوره بست. به روح خودتان دل بسوزانید و این دریچه های ورودی را ببندید.
5-اگر هنوز هم اصرار دارید که پنجره های ذهنتان را به روی کلمات باز نگه دارید، لطفا روی گزینه داستان و روایت کلیک کنید. داستان نویس خوب، جهان جدید می سازد. فضایی را می دهد سر خانه قبلی شما و متراژ ممکن برای زندگی را زیاد می کند. به جهان قبلی شما دیوار تازه تری اضافه نمی کند. یادداشت، حرف های درشت را عریان روی سر شما می ریزد اما داستان نویس ها مجبورند برای ساختن فضا انبوهی جزئیات به کار ببرند و خودتان می دانید که همیشه جزئیات اند که زندگی را تحمل پذیر می کنند . واقعا چطور می توانید این قطعیت را در حرف هایی که دارم می زنم تحمل کنید درحالیکه خود من نظراتم در این چند روزه و چند ساله ده ها بار عوض شده و عکس همان عقیده ای را پیدا کرده ام که قبلا داشتم؟ واقعا چطور می توانید ادامه بدهید؟
6-ولی در داستان خوب، آنها مجبور می شوند از درون آدمهای داستانشان به بیرون نگاه کنندو این حکم کردن و فتوا دادن های قطعی را یکهو سخت می کند . از درون آدمها که به بیرون نگاه کنی همه خطوط تیز قضاوت نرم می شوند. حتی اتفاقات بیرونی هم نمی توانند قطعی و تمام شده و جدا از بقیه کنش های جهان باشند چون جریان زندگی در هم تنیده است . داستان نویس خوب یاد می گیرد که همه چیز مثل خود سرنوشت بالا و پائین می رود و زیر و رو می شود و اعتمادی بهش نیست. داستان نویس ها به بافت زندگی نزدیک می شوند، جزو نقش و نگارهای خود بافت می شوند و یادداشت نویس ها با یک سری حرف سخت و عریان و کلی فقط روی بافت را شلوغ می کنند و جهان را آشفته تر از آن که هست می کنند. چرا خودم خوابم نمی برد از این لالایی؟ چرا نمی روم به جای این اباطیل داستان خوبی بنویسم؟ خوب شما الآن از نزدیک شاهد یکی دیگر از مهارت های ما یادداشت نویس ها هستید. ما خیلی آسان می توانیم حرف هایی بزنیم که اصلا به آنها عمل نمی کنیم.
7- پیش بردن یک داستان با طرح محکم و درست، مثل تمرینی زاهدانه، «خود شیفتگی» را نابود می کند چون هر جا که می خواهی بگذاریش ریتم روایت راخراب می کند و دستت رو می شود. مدام امتحان می کنی و نمی شود و جا نمی گیرد .و در این بازی خودش آرام کمرنگ می شود. شاید من هم مثل همان بقیه از همین ریاضت اش می ترسم که نمی روم سراغش. یادتان باشد که یادداشت خیلی آسان تر است.
راینر ماریا ریلکه(۱۸۸۵-۱۹۲۶)
نشسته ام روی صندلی عقب تاکسی و به شدت سعی می کنم در بزرگراه همت نباشم، ماشینها با راننده های خسته و صورت های یکنواخت بی حالت از کنارم عبور نکنند، ساختمانهای خاکستری را نبینم، بد و بیراه مسافرهای کناریم به زمین و زمان را نشنوم، درخت هایی با برگهای چرب از دوده سیاه را نبینم.
نشسته ام و فقط سوراخ های کوچک توی دیوار بتونی کنار بزرگراه را نگاه می کنم شاید از توی یکی شان پیچک تازه ای سر زده باشد یا گنجشکی شاخه هایی برای لانه آورده باشد. راننده مرد میان سالی با موهای جو گندمی است و من مدام دلم شور می زند که الآن بگوید اقا یک موقعی گوشت کیلویی 500 تومان بود و وقتی من این تاکسی را خریدم از شوش تا خود تجریش را می شد ده دقیقه ای رفت یا بگوید گند زدند به مملکت یا بگوید این پلیس ها را از لبنان آورده اند یا آفریقا . نشسته ام و به شدت می ترسم از اینکه همه چیز مثل هر روز باشد. مسافرها حرف هایشان را زده اند راجع به ترافیک، راجع به قطعات یدکی ماشین، راجع به آلودگی و مریضی که زیاد شده. حالا ساکتند. نوبت راننده است. راننده گردن و سرش را تکیه می دهد به عقب صندلی چرمی اش و آهنگ شادی را سوت می زند. انگار که کودکانه دارد لای علفهای مزرعه ای می دود. مسافرها اول شوک می شوند و بعد وانمود می کنند دارند از پنجره بیرون را نگاه می کنند.من از شکاف بین دو صندلی عقب خیره می شوم به نیمرخ این منجی و فکر می کنم که باید شماره این ماشین را بردارم و گاهی صبح ها منتظر بمانم که این شماره جادویی از راه برسد. مرد تا خود میدان هفت تیر آهنگی قدیمی را سوت می زند و عجیب است که حتی خوب می زند. نت هارا انگار که بشناسد.
این جمله ها را از کتاب چند نامه به شاعری جوان اثر راینر ماریا ریلکه برداشته ام. کتاب را اولین بار سال ۱۳۲۰ پرویز ناتل خانلری را ترجمه کرده و چاپ انتشارات معین است. نمی دانم الآن کتاب پیدا می شود یا نه. من در این چند سالی که کتاب را دارم این قدر آن را خوانده ام که بعضی جاهایش را حفظم. چیز عجیبی است و آرامش عجیب تری به آدم می دهد. در چند پست، بخش های دیگری از کتاب را برایتان می گذارم چون احتمالا کتاب را به این راحتی پیدا نمی کنید. باورتان نخواهد شد که ریلکه آلمانی است و این نامه ها را سال ۱۹۰۳ نوشته است، بس که به مفاهیم عرفانی خودمان شبیه است.
مادرانه-۱۱
دلش پر مي زند كه پا بزند به توپ و توي بازي پسر هاي فاميل شريك بشود ولي ايستاده كنار و مسخره بازي در مي آورد كه من مثلا يار دخيره ام. شما داريد از پنجره نگاه مي كنيد و حرص مي خوريد كه بين همه پسر ها فقط پسرك شماست كه ايستاده كنار. مي دانيد كه از رقابت هميشه مي ترسد. طاقت بازنده شدن ندارد. وقتي تو بازي ها مي بازد دنيا برايش تمام مي شود و اين شما را نگران مي كند.
به جاي اين كه فكر كنيد چي كار برايش مي شود كرد و چطوري مي شود كمكش كرد مدام با بابايش بحث مي كنيد كه به تو رفته. من كه خودم تو همه كارها بي كله مي رفتم جلو، تازه يكي هم بايد جلوم را مي گرفت.
به كي رفته؟ يعني اين تو خونش است و ديگر كاريش نمي شود كرد. به كي رفته؟ يعني همين است و جز اين نيست. هيچ كاري هم از دست من برنمي آيد؟ پس مادري يعني چي؟ به ما مادرها قدرت تغيير دادند. به ما قدرت دادند سرنوشت و آينده آدمها را رقم بزنيم. پيشگو ها مي روند كلي رياضت مي كشند تا فقط گوشه اي از سرنوشت ها را بببيننداما مادرها قدرت خارق العاده تغيير سر نوشت را داریم. چرا خودمان را دست كم مي گيريم؟ما مادرها جادوگريم. جادوگرهاي زبردست.
تمام احساس اعتماد و اطميناني كه پسر هاي و دخترهاي آينده دارند الآن در جمله ها و كلمه هاي ما، در دستها و نگاه ماست. لبخندهاي تاييد ما، دستهاي نوازشمان و همين فدايت شوم هاي ساده اي كه گاهي از ته دل مي گوئيم، آينده بشريت و جهان را رقم مي زند. ما بهشان اعتماد می دهیم و آنها جهان را جلو می برند.
مادرانه-۱۰
مادرم مي گفت :« اينقدر چيز ولو كرديد كه اينجا شده ـ بازار شام ـ». من نمي گويم بازار شام، چون بچه هايم نمي دانند بازار شام يعني چي و نمي دانند اين چه ربطي به شلوغي اتاق ما دارد. من داد مي كشم كه اينجا شده مثل جنگل. غر مي زنم كه چرا هرچي تو كمدها بوده، كشيديد بيرون. پسر كوچكم اول با تعجب نگاهم مي كند، بعد دستهاش را چنگول مي كند و مي گويد:« مثلاَ منم شير جنگلم»!
يك موزيك مخصوص جمع آوري وگردگيري انتخاب می کنم. به بچه ها می گویم تا وقتي آهنگ تمام مي شود، بايد اسباب بازيها، از كف اتاق جمع شده باشد يا گردگيري تلويزيون و ميز عسلي ها تمام شده باشد. موسيقي ملايم، فایده ندارد. از جايشان تكان نمی خورند. مجبور می شوم سمفوني حماسي انتخاب كنم تا باعث بسيج نيروها بشود.
يك دستمال به هر كدامشان می دهم و مسابقه می گذارم كه هر كي دستمالش، آخر كار، از همه كثيف تر باشد، برنده است. يكی شان را می گذارم اين طرف شيشه، يكي را آن طرف و می گویم طرف هر كي اصلاَ لكه نداشت، برنده است. چندتا قاشق جاهاي مختلف خانه قايم می كنم تا بچه ها در حال جمع آوري و تميز كردن آنها را پيدا كنند. بازی که تمام می شود این منم که از خستگی ولو می شوم.
شب که می خوابند دستمال برمی دارم تا آهسته ، جوری که اصلا نفهمند جاهایی را که تمیز کرده اند دوباره تمیز کنم. همه خوابند. کسی برایم سمفونی حماسی پخش نمی کند. دست می کشم روی اثر انگشتهای کوچک که روی شیشه ها و میزها را لکه کرده. پشت پرده، جایی که صبح ندیدم، دخترم روی شیشه غبار گرفته، صورتک محوی کشیده که دارد به من لبخند می زند.
خواب ديد يك لشگر جوراب بودار حمله كردند. جفت جفت، لنگه لنگه، ولو شدند كف اتاقها، زير تختها، كناركمدها .
خواب ديد خانه پر از فنجان هاي ته سياه با لكه هاي چاي شد. كنار كامپيوتر، روي كابينت ها، رو ميز تلفن، كنار كتابها. تو همان عالم خواب فكر كرد يك گالن وايتكس هم براي برق انداختن اين فنجان ها كم است. نيازي به فالگير نبود. لكه هاي جامانده روي ديوارة ليوان ها فال او تا آخر عمر بودند:« بساب و بشور، بشور و بساب» .
از خواب كه با وحشت پريد خنده اش گرفت. مردم چه كابوسهايي مي بينند، من چي مي بينم. آدم كه صبح تا شب تو اين خانه جمع كند و بشورد و بروبد، كابوسش هم مي شود همين چيزها.
همان روز تصميمش را گرفت. فكر كرد شوهره را كه ديگر نمي شود عوض كرد. تا بهش مي گوئي تو كارهاي خانه كمك كن، مي گويد مردي گفتند زني گفتند. ولي بچه ها چي؟ به آنها هنوز اميدي هست. تصميم گرفت بچه ها را عادت بدهد تو كارهاي خانه سهم داشته باشند. دست كم كارهاي خودشان را بكنند. يك مادر مگر چه جاني دارد كه هم نوكر دست به سينة همه باشد، هم به احتياجات معنوي و عاطفي همه سرويس بدهد؟ وقتي همين جور بايد دنبالشان بدوي ريخت و پاش هايشان را سرو سامان بدهي معلوم است كه شب حال نداري چهار كلمه اختلاط كني. بعد همين بچه ها تا دوتا كلمه و جملة مد روز ياد گرفتند، مي نشينند همه جا مي گويند ما با مادرمان ارتباط روحي نداشتيم. ما را درك نمي كرد.
مادرانه-۷
هديه را تحويل مي گيريم. ترد و ظريف و شكننده است. انگار هر آن قرار است اتفاقي برايش بيفتد. هدية پر سرو صدايي است. هم گيج شده ايم و نمي دانيم چطور با اين چيز تازه كنار بياييم، هم ازش خوشمان آمده. مثل دختري هامان كه از چيزي خوشمان مي آمد، آن را مي چسبانيم به سينه. بي صدا مي شود. پرستار بخش مي گويد:« مبارك است! پسره يا دختر؟»
خودمان هم باورمان نمي شود مادر شده ايم. حتي وقتي نوزاد را گذاشته اند تو بغلمان و او دارد با همة حنجرة نازكش جيغ مي كشد و گريه مي كند. حتي آن موقع هم باورمان نمي شود. يكهو همة كتابهايي كه پيش از زايمان خوانديم و همة حرفهاي مادر و مادر بزرگها يادمان مي رود. « من چه جوري بايد اين را بزرگ كنم؟»
با اينكه تو ماههاي قبل، صدبار آستين لباس نوزادي ها را گرفتيم جلو چشممان و گفتيم « نازي! يعني واقعاَ دستش اينقدري است» ولي انگار اين طفلك نازي كه گذاشته اند تو بغل ما از همة آن آستين ها و قد شلوارها كوچكتر است.« واي ! اين خيلي كوچك است، چه جوري بايد بزرگش كرد؟»
نوزاد ها را با دفتر چة راهنما به ما تحويل نمي دهند. برگ گارانتي و مشخصات كامل و توضيح اجزا همراهشان نيست. تعميرگاه معتبر براي خرابي احتمالي هم بهمان معرفي نمي كنند. فقط آن موجود ضعيف و آسيب پذير را مي گذارند در آغوش ما و مي گويند:« قدم نورسيده مبارك».
تنها يك كمك دم دست است: تجربه ميليونها مادر ديگر در همه جاي دنيا!
توي اداره، همه ازش حساب مي برند، مرد و زن. كارمندها مي گويند هيچ كدام مديرهاي مرد قبلي اينقدر اقتدار نداشته اند كه اين زن دارد. براي خودش يلي است. جذبه، تسلط، قاطعيت. دستور كه مي دهد بروبرگرد ندارد، همه فقط بايد بگويند چشم.
حالا همين زن، همين شيرزن، توي پياده روي جلوي يك سوپرماركت جوري درمانده و گيج ايستاده كه قسم هم بخورند باور نمي كني همان خانم رئيس است. دختر دوساله اش سر يك چيزي بهانه گيري راه انداخته، نشسته كف پياده رو، كنار سطل آشغال سبز شهر ما خانة ما. دو تا پاي كوچكش را مي كوبدزمين و جيغي مي كشد كه همة مغازه دارهاي دور و بر را كشانده بيرون.
از لحن آمرانه و صداي متين خانم رئيس، هيچ كاري برنمي آيد. به همة كتابهاي تربيتي روانشناسي كه خوانده فكر مي كند، راهي يادش نمي آيد. زنهايي كه رد مي شوند هر كدام يك نظري مي دهند و پچ پچ مي كنند. بغض گلويش را بسته. شكست خورده تكيه مي دهد به كركرة نيمه پائين يك مغازه. دخترك هنوز دارد جيغ مي كشد انگار شصت تاسوزن را يك جا فرو كرده باشند تو تنش.
هيچ كس از مدير و وزير گرفته تا گردن كلفت ترين كارمند اداره، نمي تواند او را اين قدر درمانده كند كه الآن شده. براي دختر خودت نه مي تواني پرونده سازي كني، نه حكم اخراج بنويسي، نه مرخصي بي حقوق و نه توبيخ. مردمي كه جمع شده اند هم هيچ كدام فكر نمي كنند چه دختر كله شق لجبازي. مي گويند مادره عرضه ندارد تحفه اش را جمع كند.
گاهي فقط بچه ها هستند كه ما را به زانو در مي آورند. تو هر كاري هر چقدر حرفه ای باشي و دم و دستگاه داشته باشي، مادري يك چيز ديگر است. يك هنر عجيب كه قرار است تويش به آدمها شكل بدهي. ظرافت هاي خاص مي خواهد. نرمي هاي استادانه.
پرستار ها كه پتوي سفيد را آوردند و صورت نوزاد را نشانش دادند خيالش راحت شد . بدك نبود. نه تپل بود نه خيلي تودل برو ولي سفيد بودو چشمهاي درشتي داشت. تازه وقتي آمدند خانه فهميد كه نوزادش با آن عكسها يك فرق اساسي دارد. خبري از آن لبخندهاي تا بنا گوش نبود. نوزاد فقط چشمهايش را مي بست و دهان كوچكش را تا مي شد باز مي كرد. يك گريه هايي مي كرد كه انگار ده تا سوزن فرو كردند تو تنش. دو تايي جا خورده بودند. اصلا ماجرا شبيه آن كه كتابهاي كودكياري مي گفتند نبود. وقتي گريه مي كرد هيچ چي رؤيايي نبود.
يك نصفه شب كه از بس نخوابيده بودند دوتايي چشمهايشان تاس خون شده بودو نا نداشتند ديگر دور اتاقها راهش ببرند. شوهره پا شد با حرص همه عكسها را از دور و بر خانه كند انگار همه چي تقصير آنها باشد.
دوسه ماهي طول كشيد تا سرو كله لبخندهاي شيرين نوزاد پيدا شد و شب بيداري ها كم شد ولي آن موقع از عكسها فقط پسرك سياه چشم براق روي در توالت مانده بود و بقيه، پاره پاره با آشغالها رفته بودند بيرون.
مادرانه-۵
كي مي فهمد بين دل ما و دل بچه هايمان چه جور رشته اي، چه نخي ايستاده؟ فقط خودمان دوتا . فقط خودمان دوتا ، مادر و فرزند، مي دانيم ريسمان بين ما از چه جنسي است. اگر خيلي نازك باشد، خيلي پوسيده، باز هيچ كس خبر نمي شود. حتي گاهي وقتها پاره مي شود، هيچي ازش نمي ماند ولي بازهم کسی نمی فهمد. فقط خودمان دوتا توفضاي تنهايي مان معلق و رها مي شويم.
اما مادرهاي خوب مي دانند صد تا بند باز هم اگر روي رشته عشق شان راه بروند چيزيش نمي شود، چون وقتي داشتند آن را مي بافتند گره هايشان را ابدي زدند. همين است كه به بچه هايشان اعتماد مي كنند پرشان مي دهند بروند دنبال شان نمي كنند. مادرهاي خوب به گره هايشان مطمئن اند.
جيغ آن قدر بلند است كه بشقاب كفي از دستت رها مي شود توي ظرفشوئي و چهار تكه مي شود.
صدا از اتاق بچه هاست. پاي خرس پشمالوي عزيز پسرت، دست دختر بچه يكي از مهمانهاست، سرش هم دست پسرت، هردو هنوز دارند مي كشند. دختره گريه مي كند. پسر سه ساله ات همه معلومات عمومي اش را به كار گرفته و دارد اسم تمام حيواناتي كه بلد است را داد مي زند تا فحش داده باشد:« شترمرغ پلنگ خرگوش»! تن دو پاره قرباني قبلي افتاده كف اتاق. امعاء و احشاء تكه پارچه اي عروسك ريخته بيرون. اتاق مين گذاري شده است، پر از اشياء خرد شده و اجسامي كه به طرف مقابل پرتاب شده اند.
اگر جنگ بين بچه هاي خودت بود، يك دادگاه جمع و جور و يكي از آن قطعنامه هايت كار را راه مي انداخت. اما دختره، بچه فاميل شوهر است. تازه صداي جيغ و گريه، همه مهمانها را كشيده اينجا و الآن هيئت منصفه، تكميل، صف كشيده اند: ـ مادر شوهر و خواهر شوهر و جاري هاـ، وكيل مدافع و دادستان و همه چي. دادگاه رسمي رسمي است.
پسرت هنوز دارد اسم همه حيوانهاي باغ وحش را رديف مي كند. دختره به هق هق افتاده.
پيش بند كفي آشپزخانه، شنل قضاوت، بطري مايع ظرفشوئي هم چكش دادگاه. بكوب روي كابينت و نظرت را بده. همه در سكوت منتظرند.
مادرانه-۳
تا سر موضوعي حرفشان مي شد و مادره بهش سخت مي گرفت، مي رفت پاي آينه و صورتش را ورانداز مي كرد. مادره سر درنمي آورد چرا اين كار را مي كند. نمي فهميد چرا عكس جواني هاي مادر را گرفته و گذاشته كنار عكس الآن خودش و هر شب مثل اين مسابقه هاي پيدا كردن ده تا شباهت و تفاوت، عكس ها را موشكافي مي كند. گاهي وسط جر و بحث هاي مادردختري يكهو ساكت مي شد و خيره صورت مادر را نگاه مي كرد انگار تازه او را ديده باشد. مادره خيال مي كرد گيج زدن هاي نوجواني است. روحش هم خبر نداشت كه رفته تو مدرسه به همكلاسي هايش گفته اينها پدر مادر من نيستند، مرا دزديده اند.
هر دفعه كه با مادر درگير مي شد. وقتهايي كه مادر قرص مي ايستاد و مي گفت نمي شود از يك ساعتي ديرتر بيايي يا نمي شود بروي فلان جا، به دوستهايش با بغض مي گفت:« نامادريم نمي گذارد» . بهشان مي گفت:« اگر مادرم بود، اگر تكه تنش بودم كه دلش نرم مي شد » . به همشان گفته بود همين روزها فرار مي كنم مي روم دنبال خانواده واقعيم.
طفلك مادره وقتي داستان را از ناظم مدرسه شنيد روی صندلي دفتر از حال رفت.