ترانه ای برای تحمل بزرگراه
...و خدایا از تو می خواهیم به کشاورزان ما که باران بهاری می دهی به هنر مندانمان هم الهام نازل کن. پروردگارا جوانه ها را که از دل خاک در می آوری هنرمندان مان را هم از لای دود و دم و افسردگی و خودشیفتگی بیرون بکش. خدایاامسال که در تقدیر ما سال پر برکت رقم می زنی یادت باشد که ما این روزها به ترانه ای که زیر لب در بزرگراه زمزمه کنیم از نان شب محتاج تریم. خدایا ارزاق ما را که می خواهی فراوان کنی جشنواره فجر یادت باشد . خودت که از آن بالا شاهدی مثل قحطی زده ها پشت گیشه صف می کشیم و سر نوبت و جا دعوا می کنیم و بعد می رویم تو و دو ساعت می نشینیم و گرسنه تر از قبل بیرون می آئیم. خدایا قلم عفو بکش بر گناهانی که ما را به این قحطی دچار می کند و بیش از این سکانس های خوب را از ما دریغ نکن. بار الها ایزدا معبودا! در این سال نو از تو یک چیز می خواهیم شاهکار شاهکار شاهکار ناامیدمان نکن و نگو که دوره آفرینش گذشته است و بشر محکوم به تقلید شده است. در سبد یکی از این مردان نام آور چیزی نو بگذار.
خدایا رمان های پر فراز و نشیب فرو فرست و داستان های کوتاه معنی دار! آنها را نیمه شب بیدار کن و طرح قصه هایی در سرشان بگذار که سر و ته داشته باشد و خودت با دست توانای خودت نگذار که در هر خطی که می نویسند ده تا ابهام بگذارند. خدایا به خداوندی خودت ، ما مخاطبین را پیش چشمشان عزیز کن . مارا یادشان بنداز. به قدرتی خودت کاری کن به ما فقط به چشم سوژه نگاه نکنند که ما در این سالهای سرگردانی به تسلای هنر نیاز داریم.
خدایا به دست یکی شان دلشادمان کن. سرگرممان کن. هشیارمان کن.
خدایا به حق این روزهای بهاری به آبروی ابر و شکوفه و گل، زیبا بینی ، یقین و روشنی بر هنر ما نازل کن که سخت به آن محتاج است. بارپروردگارا تو را قسم می دهم اگر همه این حوائج را بر آوردی دست آخرش یک چیزی بشود که ما مردم معمولی از آن سر در بیاوریم و به عزت و جلالت سوگند معناگرا و ماورا نباشد و داستانش در همین بزرگراه هایی که ما با ترانه تحملش می کنیم اتفاق بیفتد .
شانس کوچک ما
تخم مرغ های شانسی که برای خواهر برادرهای کوچکمان می خریم، این روزها بزرگ و بزرگتر می شوند. اول لپ لپ های کوچک بودند، تازگی ها تخم دایناسور شده اند. بچه ها حالا خوب می دانند شانس شان یا جوراب است یا کش سر یا اسباب بازی چینی ساده ای که اگر نگاهش هم کنی یکی دوساعت نگذشته خراب می شود ولی بازهم اصرار دارند. بازهم دستمان را می کشند آن طرف و نوع بزرگترش را نشانمان می دهند . دوباره چشمهایشان تا رسیدن به خانه می درخشد و حدس می زنند و حدس می زنند: شاید این یکی...، خدا کند ازآن هواپیماها تویش باشد از آن سنجاق ها. دوست دارند شگفت زده شوند. طعمی که ما بزرگترها یادمان رفته. دیگر چی می تواند ما را شگفت زده کند؟ شانس آرزوی ساده ماست برای غافلگیر شدن ولی گیرمان نمی آید. دلمان نمی خواهد همیشه همه چیز معلوم و واقعی باشد. بزرگتر که می شویم این آرزوی ساده را به کل یادمان می رود. دیگر همه چیز را می دانیم. حدس می زنیم. معلوم است. کدام شانس؟
تقویم روی میزمان است. می دانیم که حقوق اسفند را با عیدی ریخته اند و باید برویم بانک بگیریم. رادیوی ماشینمان مدام از خرید های دم عید حرف می زند، از اینکه سال تحویل چه ساعتی است و هفت سین و ماهی و این حرف ها. همه چیز معلوم است خوب بله عید دارد می آید و مثل هرسال و دیدنی و سفر و تعطیلی و.... بعد یک روز صبح که داریم با شتاب می رویم دنبال همین روز مرگی ها چشممان می افتد به بوته شمشاد مرده کنار جدول که چند ماهی است کیسه های زباله را به چوب های خشکش تکیه می دهیم و جوانه سبز کوچکی می بینیم. عجیب است که غافلگیر می شویم. واقعا عجیب است که غافلگیر می شویم. ما که همه چیز را معلوم و روشن می دانستیم پس چرا وقتی ساقه سبز نازکی که از لای نخاله های ساختمانی بنایی کنار خانه مان بیرون زده را می بینیم چشمهایمان برق کوچکی می زند؟
چون زمستان لعنتی سه ماه بیشتر نیست اما یک جور حس ابدی با خودش دارد. سکوت برفی به نظر پایان ناپذیر می آید. هوای خاکستری سنگین است فکر می کنی هیچ وقت از جایش تکان نخواهد خورد . برای همین همیشه هرسال یادمان می رود که یک وقتی تمام می شود. همین خوب است، چون غافلگیر می شویم. به روی خودمان نمی آوریم ولی هر بهار ذوق کودکانه ای در تنمان سر می خورد. بهار، تنها شانس کوچک ما بزرگترهاست.
مرز باریکی بین ژورنالیسم و خاله زنکی ( اصطلاح قدیمی اش این است و گرنه می گفتم خاله مردکی که در این روزگار جدید درست تر هم هست)وجود دارد و هر آن ممکن است آدمیزاد از یک طرف این مرز به آن طرفش پرتاب شود و خودش نفهمد.
مواد لازم برای تولید یک خانباجی یک کلاغ چهل کلاغ ساز و هوچی راه انداز مدرن، فقط یک عدد خبرنگار کاربلد است که یادش رفته باشد اولین بار برای چی آمده طرف این حرفه. فقط همین. بقیه مواد آش، خودش به طرز خوبی فراهم می شود.
اقتضای ذات این رسانه، ساختن موج و جنجال های بزرگ است. کسی می آید طرف ژورنالیسم و باید بیاید که از دهان باز مردم و چشمهای گرد شده و حیرت کرده شان لذت ببرد یا بتواند درست همان وقتی که هنوز دهان مردم از حیرت باز است، تحلیل درستش از اتفاق را برساند. طوری که اولین جمله ای که مردم بعد از بستن دهانشان بگویند این باشد که «آهان پس به خاطر این بود». اما همین اقتضای طبیعت، که نه از ره کین است، در شرایط ناسالم، آفت خود روزنامه نگاران و خبر نویسان می شود. آنها به راحتی می توانند به جنجال سازان کوچک و خانگی تبدیل شوند که یا خبرهای داخلی و شخصی جامعه خودشان را مخابره می کنند یا موج های مسخره ای علیه دشمنان کوچک ساختگی می سازند. شنیدی فلانی با زنش اختلاف دارد یا زن قبلی فلانی، الآن با آن یکی می گردد یا بچه های آن روزنامه این قدر می گیرند و دبیر سرویس شان قرار داد چقدر بسته. حالت بدتر این هم وقتی است که به جای تحلیل و خبر سازی رفتارهای اجتماعی و سیاسی دست اندرکاران مملکتی، بروند سراغ جزئی ترین مسائل شخصی آنها و یا به جای خبر، شایعه بسازند.
در شرایط ناسالم، وقتی که به بهانه مصالح مختلف، به بهانه خوراک فراهم نکردن برای رسانه های بیگانه، نمی شود نگاه های درست و تحلیلی از عملکردها ارائه داد، وقتی جناحی که برایش روزنامه نگاری می کنی خودش هنوز درباره مسائل، رویکرد و مواضعش مشخص نیست و خبرنگار سرگردان در هر موضوعی که پیش می آید باید منتظر بماند تا یکی از آقایان جناح به طور شفاهی- عجیب است که تریبون از قلم در سیاست ما مهمتر است_ موضع بگیرد تا بعد بشود خبرنگاران هم همان را پشت هم تکرار کنند، در چنین شرایطی، روزنامه نگاری امروز ایران، دارد خودش را نیش می زند و استعدادهایی که می شد جنجال سازان بزرگ و موج آفرینان رسانه ای باشند، موج های کف آلوده کوتاه خانگی می سازند. به جای اینکه نیازهای ناشناخته مردم را به مطالبات مردمی تبدیل کنند و جنجال های اجتماعی بسازند، خودشان هیجانی را که در فضا نمی یابند در مسائل شخصی خودشان درست می کنند تا از روزمرگی نجات پیدا کنند.
کسی از خبرنگاران و روزنامه نگارانی که گاهی به این وبلاگ می آیند با این حرف های من موافق هست؟
از شما چه پنهان، این بنگاه شادی که در همشهری جوان چاپ شده در واقع یکی از قسمت های ادامه داستان این زنها است. نه به این نزدیکی ها، مثلا قسمت یازدهم یا همان دورو برها. آخر داستان هم نیست و بعداز بنگاه شادی، داستان، سه چهار قسمت دیگر، ادامه پیدا می کند.اما در کنار این، بنگاه شادی به خودی خودش داستان کوتاه مستقلی است . وقت کردید بخوانید. زشت استکه خودم تبلیغات کنم ولی فقط می توانم بگویم داستانی است که دوستش دارم و به خاطر به دنیا آوردنش خوشحالم.
فهرست کارهایی که این بهار باید برای من بکند را می نویسم و می بینم که شماره ها بیشتر و بیشتر می شوند. از هیچ بهاری این همه توقع نداشته ام که از این یکی دارم.
خودم هم باورم نمی شود ولی مدتی است دست خط خودم را نمی شناسم.هیچ چیزی را که مربوط به خودم باشد نمی شناسم. شما در کتاب های پزشکی درباره این بیماری چیزی به چشمتان خورده؟
با حیرت به مشخصاتی که دربرگه های اداری و فرم های استخدامی می نویسم خیره می شوم، همیشه مرد یا زنی که آن طرف میز است دست آخر باید فرم را از دستم بکشد و بگوید:«خانم! فرمتان تمام شده که، چرا نمی دهید؟» و صدا کند:« نفر بعد! » تا بلند شوم. فکرش را بکنید: سلیقه ام را ، خود آن چیزی که صدایش می کردم سلیقه، گم کرده ام. در خیابانی، کتابخانه ای ، سینمایی یا مغازه ای، درست نمی دانم کجا ولی گمش کردم. به نظرتان مصیبت کمی است؟
همه چیزهایی که یک وقتی خیلی دوست داشته ام و از آنها ذوق می کرده ام، نیستند. به همین سادگی نیستند. یادم نمی آید که روی نیمکت پارک جایشان گذاشته باشم یا از جیبهایم افتاده باشند، میله های اتوبوس را گرفته بودم یا با راننده سر کرایه مسیر سیدخندان ونک چانه می زدم که دیدم نیستند. هیچ کدامشان نبودند.
جلوی چشمهای کنجکاو مردم که خیال می کردند کیف قاپی با موتور از کنارم رد شده، خودم را تکاندم، کیفم، جیبهایم و همه لایه هایی که یک وقتی در آنها چیزی برای روز مبادا گذاشته بودم خالی بود. دریغ . مردی که رد می شد پرسید: «مدارکتون هم بود؟» سرگردان نگاهش کردم: «فکر کنم بود». مرد که از پله های پل هوایی بالا رفت دیدم که مدارکم هم بوده . آنها هم بی فایده شده بودند، حتی آنها هم نبودند.شماره کارت عابربانکم یادم بود. پین کد موبایلم برای وقتهایی که شارژ تمام می شود و پسورد جی میلم یادم بود اما تکیه کلام های مادربزرگم و عادت های کوچکش نبود. دود شده بود رفته بود هوا. زن عابری، بهم دستمال کاغذی لطیفه داد که تویش گریه کنم. فقط فین کردم.دلسوزانه نگاهم کرد: «اندازه خانه رفتن داری؟» نداشتم. خانه؟ رفتن؟ اندازه؟ داشتن؟فقط به نظرم آشنا می آمدند. همین. مثل این بود که جایی، وقتی دور این کلمه ها را از کسی شنیده باشم. سرعتی که آدمها در یک لحظه از من دور شدند مثل وقتهایی بود که سرعت باز شدن گل را در فیلمهای مستند، تند می کنند. رفتند و رفتند و رفتند. صدایشان می آمد.چشمها و لبها و گونه هایشان را می توانستم لمس کنم ولی رفته بودند.
گیج و گنگ سر چهار راه ایستاده بودم و یادم نمی آمد که هواشناسی در اخبار دیشب گفته باشد که مهی به این غلیظی قرار است بیاید که چشم چشم را نمی بیند، صدا به صدا نمی رسد و دست به دست.
همین است که می گویم توقعاتی که از این بهار دارم از حافظه دفتر یادداشت تلفن همراهم، شماره هایش بیشتر است.برای من امسال، در حد شاهکار یا سحر یا شوک باید عمل کند. حد متوسط، فایده ای ندارد. از کنده درختی که پوسته اش لایه لایه دارد می ریزد باید به ژاپنی در بیاورد. فکر می کنید که بتواند؟ می گویند قبلا کرده است. برای خودنمایی هم که شده از این ژانگولر بازی ها در آورده است. من داوطلبم آقای جادوگر! روی من امتحان کنید. ببینید هر روز صبح توی خیابان راه می روم و به تمام روزنه هایی که از آنها برگ کوچک و ریزی زده بیرون، به تمام کناره جوبها و سر شاخه ها نگاه می کنم. من داو طلبم. می روم توی آن کمد. شما با چوب دستیتان بزنید بهش و از من خودم را ییرون بیاورید. خواهش زیادی است که دلم می خواهد خواب ببینم. باز هم خانه قدیمی مادری ام را و دوستان دبیرستانی و احساسات دخترانه و نامه های عاشقانه را خواب ببینم؟سرسکویی نشسته باشم و دستهایم را حلقه کرده باشم دور گردن دخترکی دیگر هم سن و سال خودم و پاهایمان را تکان بدهیم و آش برگی که در کاسه های عروسکیمان پخته ایم بریزیم روی جوب و رفتنش را نگاه کنیم. اگر شمانتوانید آقای جادوگر، کی می تواند یادم بیاورد که دختر همسایه مان ، اسم قمری هایی که روی مهتابی ایوانشان لانه کرده بودند را چی گذاشته بود؟ برایم مهم است. می فهمید؟ دفترهای دختری ام کمکی نمی کنند، گل ها را نمی دانم از کجا کنده بودیم و نمی دانم با کی بودم وقتی آنها را گذاشتم لای هشت کتاب سهراب. گیرم که حالا همه آن گلبرگ ها را پیدا کنم. فقط می توانم بریزمشان در این کیسه های توری و بگذارم جزو تزئینات خانه .
آن حس گرمی را می خواهم که به خاطرش قفل زده بودم به دفتر خاطراتم و نوشته بودم کور شود چشمی که بی اجازه این دفتر را بخواند، دلم می خواهد رازهایی باشد که به خاطرش دمپایی به دست دورخانه دنبال خواهرم بدوم و فحشش بدهم که چرا رفته سر دفترچه های ممنوعه من. اینها زیاد است؟ پس بقیه اش را چه می گویید که هنوز نگفته ام؟
خوب که فکرش را می کنم می بینم بهار یک کارهایی دارد صورت می دهد چون دست کم کم این را دارد یادم می آید که این فصل، از همان زمان بچگی من، جادوگر بود. ولی بهار باید یادش باشد امسالُ، سال شوک است. خطی که روی آن مونیتور ثبت کننده بود، دارد صاف می شود. تمام حس هایی که آن خط به خاطرش بالا و پایین می رفت یا منحنی های سینوسی می کشید،رفته اند. نیستند. به نظرتان امیدی هست؟
گاهی فکر می کنم روحشان رها و آزاد است . خیلی. که این طور آسان در جهان می لغزد. چه هوس انگیز است روح رها. من دلم کارت خبرنگاری رسانه های آن طرفی را می خواهد؟ کسی می داند چی کار باید کرد؟
مردم را اگر همیشه از آن بالا از پشت پنجره ببینی بدبخت می شوی. این را تازگیها فهمیدم. نگاه از بالا، فقط آدم را تنها می کند. شاید از بالا فقط خدا بایدنگاه کند. ما بخواهیم ادایش را در بیاوریم باید جربزه تنهایی ابدی داشته باشیم و خیلی اخلاقهای دیگر، که نداریم . مردم را باید رفت تنگ دلشان نشست. بدبختی این است که مردم باهوش اند تا وقتی گنده گویی و گنده نگاه کردنت را نگذاشتی کنار، تو را دم دلشان راه نمی دهند . می گذارند مثل سوژهای هنری یا موارد تحقیق میدانی بهشان نگاه کنی. بازیت می دهند. می گذارند همان نتیجه ای که می خواهی بگیری و برگردی برج عاج خودت. آن وقت تازه می شوند خودشان. مردم از اینکه یک خداواره زیر نظر بگیردشان خوششان نمی آید. کارهایشان مصنوعی می شود. احمق بازی های عوامانه از خودشان در می آورند تا تو زودتر جمع بندی ات را بکنی فرضیه هایت را تولید کنی وبرگردی بالا تا بعد بتوانند خودشان باشند. مردم از آن فامیلهایی اند که غریبه تو خودشان راه نمی دهند.
خدا سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمی دهد مگر اینکه خودشان از درون تغییر کنند
ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم /رعد۱۱یک بسته تخم شاهی به قیمت200 تومان در مغازه های تهران فروخته می شود. این خبر را از هیچ سایتی گزارش نمی کنم. خودم با دستهای خودم بسته را از بازار تجریش خریدم. یک بسته تخم شاهی دست کم کم می شود 4 سبد کوچک سبزه تر و تازه( شاهی خیلی بی عار است و سبزه اش راحت و بی دردسر سبز می شود، حتی اگر وقتی تخم ها را خیس می کنید چند دانه اش بیفتد توی سوراخ های کناره سینک اشپزخانه، چند روز بعد از سوراخ ها شاخه ترد و نازک شاهی بیرون می زند.) بسته را که می خرم، خوشحالیم به خاطر تصور سبد سبزه ای که با دخترم درست می کنیم نیست، حتی به خاطر این هم نیست که پسرم هر صبح سر می کشد توی تخم ها و با صدای ذوق زده اش می گوید همه شان زده اند بیرون، خوشحالیم به خاطر این است که فکر می کنم هر کسی، هر چقدر هم که دستش تنگ باشد، اگر به خاطر فقر روح زیبائی شناسانه اش از بین نرفته باشد می تواند تخم شاهی بخرد و بالاخره یک بشقاب ملامین یا پلاستیکی در آلونکش پیدا می شود که اینها را سبز کند. خوشحالیم به خاطر این است که فکر می کنم این خوشبختی کوچک برای همه هست.
بهار را بیشتر از همه چیز، به خاطر عدالت اجتماعی اش دوست دارم. همین که فکر می کنم این نسیمی که دارد به صورت من می خورد، الآن دارد به صورت همه می خورد، دلم را خیلی باز می کند. همین که راحت و بی هیچ هیاهوی تبلیغاتی و مقصد انتخاباتی خودش را به طور مساوی می آورد سر سفره های مردم، خیلی دوست داشتنی است.
دستتان درد نکند که روی قبلی ها نظر دادید. حقیقتش این که در قسمت پنجم مانده ام و روحیه ام را باخته ام، چون اولین باری است که کار دنباله دار و بلندتر دارم می نویسم.این چند قسمت را گذاشتم توی وب لاگ که شما یک حرف هایی بزنید دوباره جان بگیرم و ادامه بدهم و اگر هم تا اینجا اشتباه رفته ام توی بقیه قسمت ها درستش کنم و حرف ها واقعا به دردم خورد. این یکی را هم به همان چشم دقیق قبلی ها بخوانید و بی خبرم نگذارید.
خلاصه اینکه گیج شده ام که بالاخره این همه آدمی که به وب لاگ سر زده اند( از روی آمار می گم) داستان را حوصله شان نیامده بخوانند و زود رفته اند یا خوانده اند خوششان نیامده یا اصلا داستان خوان نیستند یا...... اینها را به خاطر تولیدات کارگاه داستان خیلی دلم غنج می رود که بدانم. اصلا دنبال داستان عمیقی که نویسنده برای خودش می نویسد و کاری ندارد که مخاطب دوست دارد یا نه ، نیستم. از همین دم دستی هایی که مردم دوست دارند دلم می خواهد بنویسیم. پس لطفا یک نظری بدهید که این چیزها دستگیرمان بشود. اگر خوشتان نمی آید درباره این زنها نظر بدهید کلا درباره مدل داستانی که دوست دارید بخوانید یک چیزی بگویید و ما را از سرگردانی نجات دهید.
پنج حس مطمئن
هيچ وقت اين حرفهاي فلسفي را درست نفهميدم كه مي گويند« هستم چون شك مي كنم»،« هستم چون فكر مي كنم» ، « مي انديشم پس هستم» . اما يك گزاره فلسفي شبيه اينها براي خودم دارم كه فقط وقتي مي رويم مشهد، كاركرد دارد. « هستم چون او هست» ، نزديك ضريح، يك آن مطمئن مي شوم كه هستم چون مي بينم دارم حضور او را توي بقعه با تمام منافذ پوستم حس مي كنم. اگر وجود ندارم پس اين كي است كه دارد حضور يك موجود لطيف را حس مي كند؟.
البته مرتبه يقين فلسفي من معمولا فقط توي همان مشهد دوام مي آورد. يا توي هتل جايش مي گذارم ياتوي قطار برگشت تهران گمش مي كنم و به خانه نمي رسدولي باز همينش غنيمت است كه يادم مي آيد يك جايي، یک روزی، واقعي شده بودم. وجود داشتم. هستي داشتم. عينهو جانداران شده بودم.تهران كه بيايم باز همه چيز حباب مي شود. همه چيز و همه كس .از خودم گرفته تا بقيه. به بود و نبود همه مي شود شك كرد. ولي مشهد نمي شود. راحت نمي شود شك بازي راه انداخت. از مرز رواق هاي مخصوصي كه رد مي شوي حقيقت صريح و واقعي و روشني دورت را مي گيرد. يكهو مي بيني رودست خوردي، هم داري موجوديت او را تصديق مي كني هم مال خودت را. نزديك ضريح، پنج تا حس ات جوري درگير مي شوند كه به نظرت مي آيد درس حواس پنج گانه علوم دبستان را هيچ وقت نفهميده بودي. اما حيف كه با خودمان نمي آوريمش. يعني من نمي آورم بعضي ها هستند كه هميشه توي رواق اند. نزديك بقعه اند. ولي من نيستم. مي آيم تهران او را يادم مي رود . بعد طبق همان گزاره منطقي خودم ناپديد مي شوم. نيست مي شوم. آن وقت صبح تا شب قاطي بقيه نيست ها تو خيابانها مي گردم. همين جور نيست بازي مي كنم تا كي يكي پيدايش بشود كه بگويد بليط مشهد داريم. پايه هستي؟
این دین، دین با وقاری است. آرام و نرم نزدیک شوید. به بندگان خدا، بندگی خدا را زور نکنید بعد مثل سواری می شوید که چون تند رفته، مرکبش دیگر پیش نمی رود و همان جا بین راه می ماند.
قال رسول الله:ان هذا الدین متین فاوغلوا فیه برفق و لا تکرهوا عباده الله الی عباد الله فتکونوا کالراکب المنبت الذی لا سفرا قطع و لا ظهرا ابقی/ الکافی ج۲ ص ۸۶
آن مهربان، با مهربانان، مهربانی می کند.
قال رسول الله: الراحمون یرحمهم الرحمن /کنز العمال ۶۳ج۳ص ۱
اگر این تصورات را درست و کامل کرده باشید شاید به من حق بدهید که نتوانم همیشه کامنت ها را جواب بدهم ولی شما که غریبه نیستیدمثل این دخترهای بیکار وسط همین کارهای مختلف،با دست کفی و بوی پیاز یا وسط یک عالمه آدم که دور و برم منتظر جواب هستند وب لاگم را چک می کنم و کامنت ها را می خوانم و نمی دانم چرا حالم الکی خوب می شود. فکر کنم مثل یک جور اعتیاد است که بعد چند وقت آدم را می گیرد. حالا هرچی هست فعلا که این طوری است. اینها را گفتم که بگویم اگر به کامنت ها جواب نمی دهم یا اگر سر می زنم به وب سایت هایی که گفتید نمی توانم بگویم سلام، دلیلش اینهاست.
كلاسور وكتاب و جزوه به دست، تو فكر وخيالهاي دور و درازتان مثل هر روز داريد از كوچه رد مي شويد يكهو يك نهر آب و كف مي آيد روي كفشتان را مي گيرد. گيج، پائين را نگاه مي كنيد. از زير در خانه ها، جا به جا، دارد آب كف آلود مي ريزد بيرون. ياد اين فيلم هاي علمي تخيلي آمريكائي مي افتيد: سرريز مايعي لزج و كف آلود از خانه هاي شهر. قيافة يك دختره را مي بينيد كه دارد توي مايع فرو مي رود و انگشتهاي بلوري و كشيده اش ميله هاي راه پله ها را چنگ مي زنند بعد آن هنر پيشه اي را مي بينيد كه دارد خودش را به آب و آتش مي زند بيايد دختره را نجات بدهد. مي رود شهرداري. به زور يكي از ماشينهايشان را مي گيرد. با چند تا از آن پرسنل نارنجي پوش مي پرد تو ماشين، از چاله هاي آب و گاز و برق كه حالا از همه شان مايع زده بيرون، از جويهايي كه حالا رودخانه شده اند ويراژ مي دهد و رد مي شود. فوران آب و كف از زير چرخ هاي ماشين توي هوا. مي رسد در خانه. نرمه هاي سر جارويي مي خورد كنار پاچة شلوارتان:« بي زحمت برو كنار، من اين جلو درخانه را بسابم». تازه يادتان مي افتدكه اسفند است. صداي جارو مي آيد. صداي چوب خوردن قالي هاي كهنه. سايش يك برگ روزنامه روي سطح شيشه.
آفتاب خوردن فرش هاي آويزان از بام. مردان پيجامه پوشي كه مثل بدلكاران حرفه اي روي لبه باريك پنجره ها ايستا ده اند تا گوشه هاي دست نيافتني شيشه ها را دستمال بكشند. زنهايي كه با قاطعيت افسران گشتاپو، پشت هم فرمان مي دهند:« لك داره هنوز»،« نريز آب سياهي ها را رو فرش»،« يك پله برو بالاتر خاكها يش را درست بگير». دست به دست دادن آدمها. برق افتادن همه چيز.
پسربچه اي كه روي دو قوي برجستة سبز در آهني خانه دستمال مي كشد ازتان مي پرسد:« تميز شده؟». حتي شما كه اصولا آدم رمانتيكي نيستيد، جو گير مي شويد. بجاي كارت اينترنت، با پولي كه ته جيبتان است، گلدان كوچك پامچال يا بنفشه مي خريد.
اسفند آبستن لحظه شماري است. انتظار توي هواست. ربطي به اين ندارد كه اهل عيد و سنت و اين حرفها هستيد يا نه. شمارش، گريبان افسرده ترين آدمها را مي گيرد حتي اگر افه بيايند كه ديگر هيچي برايشان مهم نيست.
سال كه تحويل مي شود،. صداي شمارش معكوس جمعيت، ناگهان قطع مي شود. يكي دو ثانيه نفسها حبس. از دهانة توپ فقط حبابي بيرون مي آيد و زود مي تركد. هيچ اتفاقي نمي افتد. يك روز مثل سيصد و شصت و پنج روز قبلي شروع مي شود. همين. هرسال همين خبر است ولي ...
كي الآن حوصلة فلسفه و دليل دارد؟ زنده باد هيجان شمردن. زنده باد اتفاق انتظار. بگذاريم كف روي كفشهايمان را بگيرد. كف، كف.
غمی خطرناک است که به دیگران عرضه می شود تا آن را تسکین دهند.
راینر ماریا ریلکه