بین عوامل تهیه کننده خوابهایم، فقط از فیلمبردارش راضی ام. کارش حرف ندارد. یک نماهایی می گیرد که با اینکه چشمهایم بسته است می فهمم چقدر خیره کننده اند. زوم به جلوی بلند، زوم به عقب، گاهی کلوز آپی از چهره ها می گیرد و فوکوسی می کند که تن آدم تا چند روز از یاد آوریش مور مور می شود. یک جاهایی را دوربین سر دست می گیرد، خیلی مستند از کار در می آید حتی خودم هم یادم می رود که خوابم و باورم می شود.
هرچی از فیلمبردار راضی ام، از این فیلمنامه نویس لجم در می آید. کارش اصلا با مخاطب نمی خواند. همه را انتزاعی و مفهومی و مدرن کار می کند. به درد جشنواره های کن و لوکارنو و اینها می خورد که خرس و شیر نقره و طلا بهش بدهند . یک ذره بومی عمل نمی کند. کارگردان این همه زحمت می کشد بقیه عوامل را ردیف می کند نرفته یک فیلمنامه نویس درست درمان بیاورد. طرف از این جوجه نویسنده هاست که یک شبه می خواهند بین المللی بشوند. دم به دقیقه فضا را انتزاعی می کند. دود و مه می بندد به خیک صحنه ها، رنگ ها را می ریزد به هم و فضای توهمی درست می کند که چی؟ می خواهد هیچ ارتباط منطقی و عاطفی ای بین نماها در نیاید و من مجبور باشم فضاهای خالی را خودم پر کنم.
بابا! آدم خواب را می خواهد لم بدهد، دراز بکشد فقط ببیند. آدم می خوابد که این فکر لعنتی را تعطیل کند. برداشتند آنجا را هم با این نظریه های مولف و اینها پر کردند. خوابها هم خوابهای قدیم که اقلا جنبه سرگرمی داشتند. آدم تویش پری و سیندرلا و سفید برفی می شد و شاهزاده می آمد و کالسکه و جنگل های هانسل گرتلی.
از همه هنرنماهایی که این فیلمنانه نویس تازه به دوران رسیده می ریزد تو خواب من، بدترینش، پایان های باز است که می گذارد ته کارهایش. یک بار نشد دم صبح، بازیگرها را بفرستد بروند به خوبی و خوشی سالهای سال زندگی کنند، همین جور آدمها را معلق رها می کند. من بدبخت باید صبح کله سحر که چایی دم می کنم و نان و پنیر می چینم و صبحانه همه را می دهم، همان طور در تعلیق وحشتناک شناور باشم و خودم ده جور پایان حدس بزنم برای اتفاقات دیشب.
تدوینگرش هم تازه کار است. افتضاح می چیند این نماها را.کار عالی فیلمبردار را هم خراب می کند. یک پرش های بی جهتی می کند که مثلا خلاق عمل کرده باشد.
یکی نیست بگوید آقا خواب باید کلاسیک باشد. فقط کلاسیک. قبول ندارید؟
نشسته ایم در دوره دوستان دبیرستان که حالا هرکدام یکی دو تا بچه دور و برشان وول می خورد. یکی در آن شلوغی که صدا به صدا نمی رسد( خودتان می توانید فضا را تجسم کنید که) راه می افتد از همه می پرسد به کی رای می دهی؟. جواب ها آن قدر به هم شبیه است و همه یک جمله را به صورت های مختلف تکرار می کنند که آدم یکه می خورد. همه می گویند: من به ......( جوابها متفاوت است) رای می دهم ولی احمدی نژاد رای می آورد. مثل پیشگوهایی که به قدرتشان مطمئن اند این را می گویند. بعضی هایشان توضیحی هم اضافه می کنند. مختصر: « به خاطر رای روستاها، شهرستانهای دور».
تحصیل کرده اند، خوش فکر و اکثرا از خانواده های سرشناس . پدرهای خیلی هایشان در این سالها پست دولتی داشته اند ولی همه شان سرد و بی تفاوت ، مثل آن آدم بدبین گالیور همین را می گویند
چند روز بعد است. نشسته ایم دور سفره مهمانی، خانه یکی از اقوام همسر. مردهای دور سفره همه دکترا دارند و پست های دانشگاهی و فرهنگیُ سابقه مسئولیت اجرائی در این مملکت و سابقه جبهه و جنگ. باز عین همین جمله تکرار می شود. من به ...... ( باز هم جوابها متفاوت است) رای می دهم ولی احمدی نژاد رای می آورد. دلیل همان قبلی است: «روستاها و شهرستانهای دور».
مرتب این طرف، آن طرف این جمله را می شنوم. در وبلاگ ها هم خیلی تکرار متفاوت همین جمله را دیده ام. کاری به ماجراهای سیاسی اش ندارم. خود اینکه انتخابات باعث می شود به شکاف بین توده ها و اقشار فرهیخته تر فکر کنیم جالب است. همین که بین این دولایه شکاف ، بزرگ و بزرگ تر شده است و فرهیخته تر ها با همه توانائی شان خوب می دانند که هیچ نفوذی روی توده های دور از دسترس شان ندارند و سرنوشت شان دست آنهاست. از این قابل توجه تر، این احساس انفعالی است که در لایه های تحصیلکرده تر و متفکر جامعه وجود دارد. اینکه کاری از دستشان بر نمی آید و نمی توانند تاثیر داشته باشند. بیشتر شان مثل از قبل شکست خورده ها حرف می زنند.
شاید، خوب است غیر از زمان انتخابات هم دوستان، کمی به این مردم دور از دسترس و سلیقه ها و فکرهایشان فکر کنند . هرچه هست این انفعال و حس شکست خوب نیست. باید زبانی وجود داشته باشد که با این مردم دور بشود حرف زد. باید این زبان جدید را کشف کرد که نه سطحی و گول زنک باشد و نه از بالا به پائین.
نوشته معمولی و آقای دو نقطه را که اولین جواب را به او داده است اینجا می آورم که سر حرف شما دوستان باز شود . همراهی کنید. کسی بهتر از خودمان که تمام روزها درگیر این دغدغه هائیم برای حرف زدن در این موضوع پیدا نمی شود. شایداز وسط همین حرف ها اندکی جواب پیدا شود.
آقا یا خانم معمولی معمولی:
سلام. نشناختن و از دست دادن انسانی مثل آیت الله بهجت تاسف آوره. اما برا من بدتر اینه که نسخه درد من احتمالا دست بعضی از همین آدمهای معمولی اطرافم هم هست، اما من نمیبینم.
من میان آدمای معمولیای زندگی میکنم و با تنفس یه سری گناههای معمولی (نه کوچک) بزرگ شدم. هرچند سعی کردم، ولی هیچ وقت هم نتونستم یک لینک واقعی بین قصه هایی که از کرامات و افاضات خاص (که کلا همه هم در قدیم رخ دادن!) با دنیایی که من توش زندگی میکنم برقرار کنم.
من دکتری میخوام که خودشم از این دنیاست، لابلای همین آدما میلوله و در معرض همین ویروسهای همگانی بوده(نه یه جایی که بتونه از اثرات منفی نشست و برخاست با عوام و نفس و خوراکشون در امان باشه) . کسی که میدونم دلیل شخصی داشته بخواد با مشکلی که من هم دارم درگیر شه و براش دارو دنبال دارو و درمان بگرده (نه یکی که میتونه در قرنطینه یه جامعه دیندار یا مدرسه مذهبی بمونه، با یه دنیا فاصله بین دنیا هامون)، نسخهیی میخوام که بتونم باهاش هرروز دوباره پا تو مرداب زندگی بذارم و اون وزن حجمی مو نزدیک به صفر نگاه داره؛ که مثل یه سیّال با گناهکارها و گناههای ریزو درشت سرو کله بزنم ولی باهاشون یکی نشم؛ یه نی باشه که امکان تنفس رو از عمق همین لجنزار غلیظ رو هم فراهم کنه. کرامتهای بزرگ دیگه برا من کار نمیکنند. نسخهٔ من چی یه؟ ...و در آیندهیی نزدیک مال بچهٔ من چی، که دیگه حتی اندازهٔ یه ارزن هم نخواهد تونست از یه دنیای پاک و کرامتی قدیمی الگو بگیره؟
آقای دو نقطه( این یکی را با توجه به شواهدی که آورده می دانم آقا است):
کافکا هر روز بعد از ظهر برای گردش و قدم زدن به پارک می رود و غالبا درا او را همراهی می کند.آخرین سال زندگی کافکاست و او عاشق درا دیامانت. دختری نوزده ساله از خانواده ای یهودی که زادگاهش لهستان را ترک کرده و آمده به برلین.
روزی کافکا در پارک، دختر کوچکی را می بیند که به شدت اشک می ریزد. کافکا از او می پرسد چه شده و دخترک جواب می دهد که عروسکش را گم کرده. آن وقت کافکا فورا داستانی خلق می کند تا توضیح بدهد چه اتفاقی افتاده. می گوید عروسکت رفته سفر. دخترک می پرسداز کجا می دانی؟ کافکا جواب می دهد برای اینکه برای من نامه ای نوشته.
کودک باور نمی کند. می گوید:آن را داری. کافکا می گوید نه متاسفم آن را در خانه جا گذاشتم ولی فردا برایت می آورم. آن قدر مطمئن سخن می گوید که بچه مردد می ماند. ممکن است این مرد اسرار آمیز حقیقت را گفته باشد؟
کافکا به خانه باز می گردد تا نامه را بنویسد. پشت میز تحریرش می نشیند و درا که هنگام نوشتن تماشایش می کند، می بیند که با همان جدیت و دقتی مشغول به کار است که هنگام نگارش آثارش در او دیده است. خیال ندارد سر دخترک کلاه بگذارد. آنچه انجام می دهد کار ادبی واقعی است و تصمیم دارد نامه را به بهترین وجه بنویسد. اگر بتواند دروغ زیبا و اغوا کننده ای بسازد، دلتنگی از دست دادن عروسک را با واقعیتی متفاوت جبران کرده.
فردای آن روز کافکا با نامه به پارک می رود. دختر بچه منتظر است و از آن جا که هنوز خواندن نمی داند، کافکا نامه را برایش می خواند. عروسک نوشته که متاسف است اما از اینکه همیشه با همان آدم ها زندگی کند حوصله اش سر رفته بود. احتیاج داشت آن جا را ترک کند تا دنیا را ببیند و دوستان تازه ای پیدا کند. بعد عروسک قول می دهد هر روز برای دخترک نامه بنویسد تا او را در جریان کارهای خود بگذارد.
کافکا به مدت سه هفته به نامه نویسی ادامه داد. درا می گوید که هر فراز را با دقت فراوان و با جزئیات می نوشت و نثرش دقیق، طنز آمیز و جذاب بود. به مدت سه هفته به پارک می رفت و نامه تازه را برای کودک می خواند.
عروسک در نامه های کافکا، بزرگ می شود، به مدرسه می رود و با دوستان تازه آشنا می شود. به دخترک اطمینان می دهد که دوستش دارد اما بعضی مشکلات مانع از بازگشتش به منزل می شود. کافکا رفته رفته دخترک را برای لحظه ای آماده می کند که عروسک برای همیشه ناپدید می شود.کافکا می کوشد تا به پایانی ارضا کننده برسد، از این می ترسد که اگر پایان خوبی پیدا نکند، جاذبه جادویی ماجرا از بین برود.
سرانجام به این نتیجه می رسد که بهتر است عروسک ازدواج کند. جوانی را تصویر می کند که عروسک عاشقش شده، بعد به جشن و نامزدی در بیرون از شهر می پردازد و آخر به خانه ای می رسد که عروسک و شوهرش در آن زندگی می کنند. در آخرین خط نامه عروسک از دوست قدیمی و عزیزش خداحافظی می کند.
در پایان سه هفته، نامه ها رنج دوری عروسک را التیام بخشیده اند. دخترک حکایت عروسک را دارد و وقتی کسی این شانس را دارد که در ماجرایی زندگی کند و در دنیایی خیالی به سر برد، دردهای دنیای واقعی ناپدید می شوند.
دیوانگی در بروکلین/ پل آستر
http://noorportal.net/951/1340/13744/19265.aspx
امشب همه اش صدای آقای فاطمی نیا در گوشم است وقتهایی که اسم این مرد بزرگ را می برد و عشق در صدایش می لرزید. حقایق ظریفی که گاهی از حرف های او نقل می شد، معمولا آنچنان نکته پردازانه و لطیف بودند که آدم متحیر می ماند پس چرا ما این آدم را این قدر کم می شناسیم. رفته است و مطمئنا حفره ای که در ارتباط بین ما و حقایق هستی پیش آمده به این راحتی ها پر نمی شود.
بگو اگر صبحی بیدار شوید و ببینید آب تان در زمین فرو رفته،
چه کسی باز برایتان آب گوارا می آورد؟
قل ارایتم ان اصبح ماوکم غورا فمن یاتیکم بماء معین/ ملک/۳۰
هنوز هم صبح های جمعه مسابقه محله می گذارد. باورکنید حس وحشتناکی دارد دیدن این مسابقه. یک روز امتحان کنید.
بچه ها در همان حلقه ها یا ردیف های نامنظم که آن وقتها می نشستند، نشسته اند. فقط بچه های دیگری هستند. مال ده سال بعد. هنوز یک بچه ای باید توپی را بیندازد توی سطلی یا با گونی بپرد .هنوز هم داد می زنند یک و یک و یک، دو و دو و دو .
قبلا آقای مجری اندکی مو در انتهای سرش داشت که برنامه به برنامه کمتر می شد ولی از وقتی همان موهای اندک هم ریخت، دیگر برنامه، همان یک تغییر را هم ندارد. به نظرتان می آید زمان ثابت مانده . در یک آن فضا برایتان شبیه رمان های علمی تخیلی می شود.
در بادکنک ها آب می ریزند یا تخم مرغ ها را در قاشق می برند و بچه ها همان جور خوشحالند و می خندند که ده دوازده سال پیش بودند، ولی شما که می روید مثل همان وقتها جلوی آینه ادای آن شیرینکاری را دربیاوریدُ وقتی می روید ببینید می توانید با لبهایتان همان صدا را دربیاورید می بینید که موهای کناره گوشتان سفید شده و در حاشیه لبهایتان یا بین دو ابرویتان دارد خط می افتد. بعد دوباره بر می گردید پای تلویزیون و می بینید همه چیز مثل قبل است. بچه ها روی چمن ها نشسته اند و با حرارت داد می زنند هشت و هشت و هشت. مجری همان خنده خاص همیشگی اش را رو به شما می کند که قبلا فکر می کردید معنی اش این است که ببینید چه اوضاع بامزه ای شده . ولی حالا به نظرتان می آید انگار همه چیز را می داند. می داند موهایتان سفید شده . می داند هنوز هم شیرین کاری مخصوص خودتان را پیدا نکرده اید . از او می ترسید. از خنده اش . از صورتش که اصلا مثل مال شما فرق نکرده و از اینکه جوری رو به دوربین نگاه می کند که یعنی چه اوضاع بامزه ای شده.
نگاهتان را از او می دزدید. بچه ها را نگاه می کنید. دارند جیغ می زنند: ده و ده و ده!
وقت یکی تمام شده.
اینها جمله هایی از اولین پست خانم فیروزه گلسرخی است. http://golessorkh.blogfa.com/ اولین بار داستانی با لحنی طنز در مجله مرحوم هفت از او خواندم که دوست داشتنی بود و تلخی و سیاهی دوست ناداشتنی بعضی داستان نویسان دوره جدید ایران را نداشت. بعد کتاب «من یک سایه ام» را نشر نی از او منتشر کرد که یکی دو داستان خوب داشت ولی داستانهای بعدی او که به گمانم از داستانهای اولش بهتر بودند و طنز خوب و ظریفی به آنها راه پیدا کرده بود نمی دانم چرا دیگر کتاب نشدند. دندانپزشک است و مطب دارد و نویسندگی فکر کنم کار تفننی او است. وبلاگش همان صداقت دلنشین داستانهایش را داشت.
پ.ن: دست علی به پژوه درد نکند که برایم آدرس وبلاگ را فرستاد.
لابد انتظار دارند خوشحال باشیم که دست کم سه تا از نامزدهای ریاست جمهوری قول بخشیدن وزارتخانه ای به یک زن را داده اند و لابد از این خبرها باید حس کنیم کم کم دارد به زنها و سهمشان در ساختن اجتماع توجه می شود .اما نکته ای زیر این حرف ها پنهان مانده است که وقتش رسیده به آن توجه کنیم. در مناظره نمایندگان زن سه کاندیدا که در دانشگاه پلی تکنیک بر گذار شده ، خود این زنان که احتمالا مشاوران آینده رئیس جمهورهای احتمالی خواهند بود هم نگاهشان تا حدودی این اشکال را در خودش دارد.
آقایان محترم! اگرساز و کارهای شکل گیری شخصیت های اجتماعی و سیاسی در این سالها سالم و درست بود اصلا نیازی به معلوم کردن سهم الارث زنان در وزارت نبود. زنان تا الآن به وزارت رسیده بودند.
شکل گیری و رشد و پدیداری و شناخته شدن شخصیتها و احزاب و گروه ها در این سالها مسیر طبیعی و سالم خودش را طی نکرده این است که ما هیچ کدام نمی توانیم حدس بزنیم چه کسی وزیر چه چیزی خواهد شد و هر نامزد کدام آدمها را برای کدام کارها خواهد داشت. عین همین اتفاق برای زنان نه حتی فقط به عنوان این که زن اند به عنوان اینکه بخشی از شخصیت های اجتماعی این جامعه اند افتاده است. مسیرهای رسانه ای و اجتماعی جوری نبوده که آنها در سطحی که استحقاقش را داشتند مطرح و شناخته شده باشند و همین اشکال بزرگ است که الآن ما را به این جا می رساند که برای تبلیغات انتخاباتی مان و برای جلب آرای زنان این حرف را پیش بکشیم. اگر اوضاع، طبیعی پیش رفته بود این موضوع الآن نه تنها این قدر بدیهی و معمولی بود که به عنوان حربه انتخاباتی بی معنی بود بلکه این نامزدها بودند که از شهرت و اعتبار یکی از این زنان قوی و شناخته شده ، برای پیروزی خودشان استفاده می کردند .
این قدر در این چند ساله آخر، بعضی مسئولین مملکتی، مردم را عادت داده اند که چیزی که حقشان است و باید بهشان می دادند را مثل توجهات ملوکانه از کیسه زری که همراهشان است روی سرشان بپاشند که این موضوع وزارت زنان الآن به نظرمان جالب می آید ولی اگر به جای ژست های بخشش ملوکانه، امور، از مسیر قانونی و حقیقی خودشان پیش رفته بودندو حق های مردم تبدیل به بخشش های حکومتی نشده بودند، آیا هنوز هم همین نگاه را درباره وزارت زنان داشتیم؟
برای اینکه بفهمید این ماجرا چقدر حق است و چقدر بخشش، کافی است نگاهی به مدیران زن کارآمد در حوزه های خصوصی اقتصاد یا فرهنگ یا پزشکی بیندازید. خوابند اساتید و نمی بینند که زنان همان مجراهای اندک رشد را پیدا کرده اند و با سرعت در آن مسیرها حرکت می کنند و حتی آن قدر عاقلند که گرد و خاک زیادی هم هوا نکنند و سر و صدای بیهوده راه نیندازند و در حوزه های مشخص خودشان جلو بروند تا آن جا که روزی گریزناپذیر باشد نادیده گرفتن این مدیران موفق.
زنان کارآفرین ، زنانی که حوزه های خاصی را در اقتصاد، معماری، طراحی و تولید کارخانه ای را برعهده دارند، مدیریت های کلان موفقی را دارند تجربه می کنند بی آنکه شلوغ کنند و حرفی از زن و مرد بودن بزنند یا حتی توقع طرح شدن در اجتماع را داشته باشند. به نظر می رسد این هم از هوشمندی شان باشد. به موقعش ، این زنان غیر قابل عبور خواهند بود. گریزناپذیر .
نمونه خیلی ساده اش اینکه پزشکان خیلی موفق زن الآن مدتهاست از بسیاری مردان برای انتصاب در وزرات بهداشت و درمان و آموزش پزشکی، مناسب ترند ولی خودشان را در این جنجال بیهوده گرفتار نکرده اند و دارند رشد کمی و کیفی خودشان را می کنند. آنها می دانند که به سادگی در آینده گذر این پوست ها به دباغخانه خواهد افتاد و دست کم سرمایه اقتصادی موجود در دست این زنها نادیده گرفتنی نیست.
اگر کسی رمان فانتزی برج اثر جی جی بالارد را خوانده باشد می فهمد که اوضاع چقدر شبیه آن رمان شده. در تمام رمان،مردها ی برج بر سر قدرت و موضوعات ناشناخته دیگری که به عقده های فروخورده درونی شان مربوط می شود مبارزه می کنند و به نظر می رسد زنان در انفعال تمام دارند اوضاع به هم ریخته را نگاه می کنند و ناگهان در آخر کار وقتی مردها در انتهای جنگشان به بالای برج می رسند ، می بینند که زنان در تمام این مدت در واقع منفعل نبوده اند و در نهایت از میان خرابه هایی که مردان درست کرده اند ، این زنان هستند که اداره امور برج را به عهده می گیرند.
اصلا موضوع جنسیت مطرح نیست .مهم این است که اگر همین طور به نادیده گرفتن و درست ندیدن اندازه توانایی بخش فعالی از جامعه ادامه دهیم مطمئنا این مسیر نادرست، اتفاق نادرستی را به وجود می آورد.
سئوال: نام ۵ کوچه یا خیابان در شهر خودتان را بنویسید:
سروستان اول، سروستان دوم، سروستان سوم، سروستان چهارم، سروستان پنجم( فکر می کنید به خودش زحمت داده بود کلمه سروستان را ۵ بار بنویسد؟ نه! یک بار نوشته بود و بقیه را ایضا زده بود)
با کلمات زیر جمله بسازید:
بیلچه: من بیلچه را دوست دارم
سفالگر: من نمی توانم با سفالگر جمله بسازم
از اینکه کتاب فارسی دوم دبستان تمام شده چه احساسی دارید؟ بدبختی( البته به من توضیح داد که می خواستم بنویسم خوشبختی بعد دیدم به آقایمان بر می خورد برای اینکه خوشحال شود نوشتم بدبختی)
همه حدس هایتان اشتباه است. ما می رویم جگرکی نزدیک خانه مان. از این جگرکی های کوچک قدیمی ست که میز و صندلی های فلزی عهد بوق دارند و منقل سیاه و هرچه هم مامور بهداشت بیاید باز هم عادت نمی کنند دستکش دستشان کنند. جگرها و قلوه ها خرد شده در کاسه های روحی بزرگ در یخچال شیشه ای کشویی منتظر مشتری اند. پسر نوجوانی که آن جاست و لهجه روستایی غلیظ دارد سریع دسته فیلم هایش را می آورد که تا جگرها کباب می شوند یا قلوه به سیخ کشیده می شود اطلاعات سینمایی ما را به روز کند: اینو می خواید اسکار امسال را برده. توی این یکی رابرت دو نیرو بازی می کند. برنده کن امسال هم دارم . حتی برندگان جشنواره های مهجورتر و روشنفکری تر را هم دارد.
البته اینها را به ما نشان می دهد که قبلا سریعا سلیقه مان را فرستاده به حافظه اش. برای نفر بعدی که از این کاسب های چاق دور و بر است در یک چشم به هم زدن تمام ذخیره هندی اش را رو می کند و تندتر از اینکه شش سیخ جگر آبدار آتش ببیند فهرست کاملی از تمام هنر پیشگان قدیمی و جدید بالیوود در فیلمهایی که دستش است می دهد. فیلمهای دیگری هم توی آن دستش دارد که دورشان از این کش های پلاستیکی نازک انداخته و ما مجبور می شویم چشمهایمان را بدزدیم که عکس های روی جلدشان را نبینیم.
کاسب چاق که از مغازه بیرون می رود دل و قلوه خریده است با دوغ و یکی دو تا از فیلمهایی که دورشان کش داشت. این بود داستان تهاجم فرهنگی به جگرکی محله ما.
دختر بچه که بودم فکر می کردم عاشق یک گلفروش می شوم یا عاشق یک لوازم التحریری. انتخابم هم دلیل ساده ای داشت: آن وقتها زنها فروشنده نبودند، با منطق کودکانه من تنها راهی که می شد بقیه عمر، سر و کارم با گلها و پاک کن ها باشد این بود که شوهرم این کاره باشد و ته مغازه اش، در کوچکی باشد به خانه مان که پشت مغازه است و من از آن در کوچک، مرتب به بهانه دیدن شوهرم یا چایی بردن برای او بروم سراغ گلها و پاک کن ها.( دقت دارید که خود شوهر در ذهن کودکانه من هیچ کارکردی نداشت که نشان می دهد استعداد بالقوه منفعت طلبی در ما زنها پیش از احساس و این جور مقولات شکوفا می شود)
پاک کن ها، عشق دبستانی من بودند. پاک کن های مربعی با مارک MILAN با رنگ های سفید و کرم یا سبز خیلی روشن، پاک کن های مستطیلی و برومند FACTICE و پاک کن های مقتدر پلیکان.
آن وقتها هنوز چین بازار را با پاک کن های فانتزی پر نکرده بود. الآن با نیم تنه هر شخصیت مشهوری و با ته هر اثر باستانی یا کفش یا حیوانی می شود پاک کرد. چون چینی ها ، از همه چیز و از هر تمثالی، پاک کن ساخته اند. این روزها جادو گران چینی روز به روز موجودات بیشتری را به به پاک کن و تراش تبدیل می کنند.
زمان ما، این خبرها نبود. پاک کن، موجود ساده تک رنگ مربعی یا مستطیلی بود. تمیز و متین با گوشه های مرتب و به قاعده که فقط بوی خودش را می داد. بویی که شبیه هیچ بویی در جهان نبود و عجیب اشتهای نوشتن و نقاشی آدم را تحریک می کرد. پاک کن های بودار، بعدا آمدند که خیلی فرنگی بودند و به نظر من اصلا معصومیت اجدادشان را نداشتند. باباهای پولدارتر، پاک کن های بودار را از سفرشان به بندرعباس یا دوبی یا خارجه برای همکلاسی های ما می آوردند و ما فقط مجاز بودیم روزهایی که دخترها، سوغاتی هایشان را برای پز به کلاس می آوردند، این موجودات معطر را لمس کنیم و ببوئیم. دخترهای همکلاس من، مسئله ریاضی دختر پولدارها را برایشان حل می کردند، مشق هایشان را می نوشتند تا دختر مورد نظر اجازه بدهد یک بار دیگر پاک کن توت فرنگی یا سیب را بو کنند. ولی من حتی آن موقع هم همان پاک کن های ساده قدیمی را ترجیح می دادم .
سر راه مدرسه، کار هر روزمان این بود که با دوستم می رفتیم پشت شیشه لوازم التحریری. مدتها آنجا می ایستادیم، خیره به دسته مدادهای خوش تراش استدلر یا سوسمار و لیرا و البته پاک کن ها که در جعبه هایشان ردیف به ردیف در نظمی دوست داشتنی چیده می شدند.
مراسم طولانی پاک کردن، هیچ وقت یادم نمی رود. اول گوشه پاک کن را می کشیدیم به شلوار یا روپوشمان تا خوب تمیز باشد و رد چرک روی دفتر نیندازد بعد می کشیدیم روی کلمه ای که به نظرمان اشتباه بود. نرم حرکت می کردند و رد برجا نمی گذاشتند. رشته های کوچک چرک که همان کلمه های مرده بودند روی دفتر را می گرفتند. بعد باید با کناره دستها، این براده های پاک کن را می زدی تا بروند در شیار نیمکت یا بریزند زیر میز. آن وقت، نوبت فوت کردن بود. آخرین بازمانده های کلمه اشتباه را باید فوت می کردی تا بروند و همه اینها طول می کشید. آن وقتها،هیچ کلمه ای، هیچ اشتباهی به این راحتی حذف نمی شد.
گاهی که فکرش را می کنم دلم می گیرد. تمام آن مراسم آئینی، حالا در فشردن دگمه سرد و جامد DELETE نابود شده است.
فکرش را بکنید هیچ دختری تصمیم نمی گیرد به خاطر دگمه DELETE عاشق شود . حیف شد. نه؟
برنامه ها ی خانواده ، کتابها و مجلات آشپزی، زنان را دچار توهم «من اینها را قبلا پخته ام» می کند.
با مصرف کتابها و مجلات آشپزی، زنان به کمک قوه تخیل قوی که در وجودشان نهاده شده،به اقناعی غیر واقعی می رسند. آنها واقعا در ذهنشان مواد را با هم مخلوط می کنند، می پزند، هم می زنند، می کشند در بشقاب، رویش را تزئین می کنند و دست آخر به مدد همان تخیل، حتی مزه غذا هم می آید زیر زبانشان. درست وقتی که غذا تمام شده و وقت سالاد است، مردها می رسند خانه . طبیعی است که دیالوگ ها به این ترتیب ادامه پیدا کند:« بازم سالاد داریم؟»، « دستم نمک نداره، این همه غذای رنگ و وارنگ می دم بخوری نمی بینی، فقط گیر می دی به همین سالاد»
مردها توجه ندارند که زنها همین الآن از رستوران کاغذی بر گشته اند. آنها زنها را درک نمی کنند و همین باعث اختلاف می شود.
اگر شما علاقه دارید با همسرتان روابط گرم داشته باشید و همدیگر را به درستی درک کنید، دیگر روز زن یا سالگرد ازدواج برای زنتان کتاب آشپزی هدیه نخرید. برای تفاهم بیشتر خوب است پنهانی یکی از این کتابهای آشپزی برای خودتان بخرید و در کشوی کنار تخت یازیر تشک قایم کنید و وقتهایی که زنتان نمی بیند آنها را ورق بزنید. کمک می کند که با وجودی که سالاد خورده اید خواب بهتری داشته باشید.
در پرونده روان پزشکی آقای گودرزی که مدت سه ماه است در آسایشگاه بستری است در بخش مشخصات آمده که شغل ایشان فروش سبزیجات بوده است. هرکس با آقای گودرزی آشنایی کافی نداشته باشد و نداند که ایشان بیشتر به نام اکبر آقا سبزی مشهور بوده شاید گمان نماید که ایشان بار فروش بوده اند یا مالکیت یک باب مغازه بزرگ میوه فروشی از فروشگاه های زنجیره ای « حاجی ارزونی » را داشته اند ولی فی الواقع اشکال ازبومی عمل نکردن دانشجوی روانپزشکی است که پرونده را تنظیم نموده و آقای گودرزی فقط شاگرد سبزی فروشی در خیابان بنی هاشم بوده است که به گرفتن سفارش بانوان در امر سبزی و پیچیدن سفارش در روزنامه و گره زدن بندی به نام بند شیرینی دور روزنامه مورد نظر،اشتغال داشته است.
در پرونده آمده که در مرحله اولیه حمله روانی، بیمار به هذیان گویی شبانه افتاده بوده و همسر وفرزندان نامبرده از ناله های نیمه شب او به عجز می آمده اند که مدام در خواب می گفته: «اسفناج که گذاشتم». «جعفری بهتر از این ندارم». « دیروز گفتید شنبلیله توی سبزی پلویی تان نذارم». همسر بیمار در بند شکایات خودش آورده است که آقای گودرزی ناگهان و بی هیچ دلیلی حتی وقتی در اتاق تنها است و کسی با او نیست داد می زند:« تصمیمت را بگیر خانم»
پرستاران آسایشگاه در بخش مشاهدات نوشته اند بیمار از مواجهه با زنها دچار ترس و شوک عمیق می شود و به هیچ کدام از مراقبان زن اجازه نزدیک شدن نمی دهد. در صورتی که یکی از عیادت کنندگان، زن باشد و کیف یا زنبیل بزرگی همراه داشته باشد آقای گودرزی تعادل روانی اش را از دست می دهد و فریاد می زند: « گشنیزش زرد نیست» « ریحون با خوردن می دم خالی نمی دم»
در صفحه آخر مکتوب شده که بیمار تا روز تنظیم گزارش به هیچ کدام از سیستم های درمانی پاسخ نداده و همچنان هر سئوالی از او می شود جواب می دهد: « این تربچه ها مگه چشه؟»
دوستی را که با او خندیده ای فراموش می کنی، شاید حتی دوستی که با او گریه کرده ای از یادت برود ولی دوستی که شبهای جوانی و نوجوانی، ساعتها با هم رو یا بافته اید، هیچ وقت یادت نمی رود. کجائید رفقای رو یا و گلستان همه ما؟
شهری، شبی، تابوتی*، زنی، حریری، حریری......
* و به خاطر صبرشان به آنها بهشت و حریر می بخشیم/ و جزیهم بما صبروا جنه و حریرا. /سوره انسان
*: برای تشییع جنازه شبانه کوچک ، چه نیازی به تابوت پوشیده ای بود که حجم تن زنی در آن پیدا نباشد؟غریبه ای نبودکه.
-سریال یوسف، برای مردم،جذابیت های قرآن را داشت که به فطرت انسانها بر می گردد. جذابیت های دیگر را هم داشت: اروتیک، سک س یا همان روابط زن و مرد....ـ ( شک دارم که گفت جذابیتش فقط به خاطر اینها نبود یا اینکه گفت علاوه بر کشش مردم به قرآن اینها را داشت. خدا کند باز همان اولی را گفته باشد ولی به هر حال ادبیاتش دقیقا همین بود)
حساب کنید در این جمله، چند خط قرمز ناگهان ناپدید شدند؟
پیامبر خدا که این کلمات درباره اش به کار رفت؟ خود این کلمات که اگر در وبلاگ هم باشند فیلتر می شوند ؟ از همه جالبتر، ترتیب این سه کلمه در حرف استاد بود و مفهوم به کار بردن حرف ربط «یا». رابطه زن و مرد از نظر ایشان را دارید که.
پ. ن: مجبورم کرد پست دیگری را که مرداد ماه برایش نوشته بودم دوباره به او تقدیم کنم:تقدیم به فرج الله سلحشور
شاید ما آخرین نسل آدمیزاد در تهران باشیم که گلی به اسم شقایق را در زمین های بایر یا خاکهای اطراف ساختمانهای نیمه ساخته می بینیم پس قدر خودمان را بدانیم. در سالهای آینده ، در تمام این زمینها برج خواهد رویید و خاک دست نخورده و چمن کاری نشده باقی نمی ماند و این گل خودرو( همین الآن متوجه شدم خودرو به معنای ماشین و خود روییده را عین هم می نویسند. چه حیف!) هیچ جایی در این شهر نخواهد داشت.
چندین سال بعد ، بچه های تهرانی ، شقایق را گلی مصنوعی ساخت چین می دانند که به قیمت شاخه ای مثلا چهار هزار تومان از گل فروشی های معتبر ابتیاع می شود. آنها از لمس پره های نازک و خیره شدن در رگه های سیاه و پرچم های رهای این گل، محروم می شوند و شاید فقط در فرهنگنامه های دیجیتالشان بخوانند که شقایق، گل صحرایی لطیف و آزادی بوده که حتی نمی شده آن را کند و به خانه آورد یا در گلخانه نگهداشت و دخترهای قدیم ، گلبرگهای آن را لای دفتر خاطراتها و کتب شعرهایشان می گذاشته اند .
حالا که آمده و هست، وقتش است که جشن بگیریم.
این آخرین دیدار با شقایق را بیائید غنیمت بشمریم و دور و بر این نژاد آزاد، جشن و پایکوبی کنیم.
کاش فیلمنامه نویس بودم و زودی این را می گذاشتم در یک سکانس فیلم. خدائیش تمام چراغ های رادار داستانی ام تحریک شد.
و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه....
ما (خودمان) انسان را آفریدیم و آنچه در درون او را وسوسه می کند می دانیم.
آرامش بخش ترین آیه قرآن برای من این است: این اطمینان لذت بخش که خودش می داند. همین که می داند.
پ. ن: کاش شماهم آیه آرامشتان را این جا بنویسید.فکر کنم آن وقت دل همه مان باز بشود و حظی ببریم از این تقسیم آیه های شخصی.
چه دوستی هایی که تمام می شوند و تو هنوز نگفته ای خداحافظ.
چه دوستی هایی که تمام می شوند، همان جا پیش روی تو و فرصت نمی دهند بروی بدرقه و دور شدنشان را دست تکان بدهی.
تلخ تر از پایان های ناگهان در جهان چیزی هست؟
آنهایی که باید امروز چکی را نقد کنند یا پولی به حساب بریزند او را نمی بینند. آنهایی که دعوای زن و شوهری دیشب شان نیمه کاره مانده و الآن دارند توی ماشین بقیه دعوا را می کنند او را نمی بینند. آنهایی که دارند می روند نمایشگاه بین المللی تجهیزات و ابزار آلات هتل داری و بین راه دارند توی گوشی موبایلشان تکلیف چند نفر را هم معلوم می کنند چشمشان به او نمی افتد. حتی دانشجوها و کارمندهایی که میله های اتوبوس را چسبیده اند و با نگاه مات و خالی شان به بیرون زل زده اند توجهشان جلب نمی شود. شاید فقط زنی که پشت شوهرش روی موتور سوار است، صورتش را داده به باد اردیبهشت و سرش را چسبانده به پشت شانه های مردش، همان موقع که در شیب تقاطع دستهایش را حلقه می کند دور کمر شوهرش که یعنی مثلا ممکن است بیفتم ، شاید فقط او، ناگهان مرد را ببیند.
مثل آفتاب پرستی که رنگ محیط دور و برش باشد، به راحتی قابل تشخیص نیست. لباس سبز شرکت خدماتی« تهران سبز» یا « رویش سبز شهر» یا از این اسمهای سبزدار دیگر تنش است و همان جا وسط چمن هایی که امروز کوتاه کرده، راحت خوابیده است. سر شمشادها را قیچی کرده، بنفشه های فروردین را کنده و اطلسی ها را جایشان کاشته، فواره های گردان را امتحان کرده که خراب نباشند، رزها را سمپاشی کرده و حالا که تازه ساعت 8.5 صبح است دیده کاری ندارد جز اینکه صبر کند فواره ها کار آبیاری شان تمام شود، پوتین های ساقه بلند پلاستیکی اش را گذاشته زیر سرش و خوابیده است. آرام و خوشبخت.
من بیشتر از هر تصویری که به زینب(س) می دهند، از پرستار گرفته تا پیام رسان و اینها، این یکی را دوست دارم: یک خواهر خوب.
پسرم امروز برایمان نان خرید. جای همه تان خالی. چه مزه ای داشت اولین نان که مردی هشت ساله با آن تمام راه را ذوق زده دویده بود.
سه بار پرسید صف یک دانه ای ها، ، راست است یا چپ و با دویست تومان، نان ساده می دهند یا کنجدی . فکر کرده بود که مهم است این اولین نان، را درسته به خانه برساند و با اینکه خیلی شکموست حتی یک تکه کوچک هم سر راه ازش نکنده بود. وقتی آمد تو، در را با کناره پایش باز کرد چون دستش مثل بابا که شبها می آید،بند بود.
این داغ ترین نانی بود که در عمرمان خورده بودیم ، به نظر می آمد یک نفر که فوتبالش هم خوب است، دو تا خیابان را با آخرین سرعت ممکن دویده است. زود آمده بود و تا وقتی بزرگ شود و این وبلاگ را اجازه دهم که بخواند، هیچ وقت نمی فهمد برای مادری که دعا خوانان و نگران، زنگ در را نگاه می کرده، هیچ زودی ، زود نبود.
کاش می شد تو را، پر، ندهم بروی. کاش می شد.ولی گریزی نیست. باید چشمهایم را ببندم تا نبینم که دور می شوی ولی بگذارم بروی و بگذارم خیال کنی این سرود است که زیر لب می خوانم از خوشحالی بال در آوردن تو، نه دعاهایی که نگران می خوانم و فوت می کنم به راه.
اگر قصد جلب آرای ما را دارید لطفا فقط گوجه فرنگی و کرفس بیاورید. ما همه رژیم داریم و سیب زمینی برایمان خوب نیست. از همین الآن گفته باشیم که در جلب رای ما فقط کالری تاثیر دارد.فقط کالری!
آقا! تمام مشکل هنر و ادبیاتمان این است که نویسنده های بزرگ و قلم به دستان هنرمندمان رفته اند نشسته اند روی نیمکت مربیگری. مملکتی که هیچی اش به جا نیست و به قول آن اس ام س قدیمی ماهی هایش عاشق می شوند و لاک پشت هایش پرواز می کنند ، بزرگترین نویسنده ها و استعدادهای خلاق ادبی اش هم باید پا به توپ باشند!
تمام رگه های ادبیات مدرن، در این بیانیه جدید مایلی کهن (بيانيه شماره 2) هست. خودش یک کلاس کامل نویسندگی است. من داستان نویسان جوان و هنر جویان را به خواندن این بیانیه بعنوان یک نمونه موفق از آثار مدرن ادبی توصیه می کنم. این قدر این بیانیه را بخوانید که فنون و زیبائی های به کار رفته در آن جزو وجودتان شود و آویزه گوشتان گردد. در این مقال، تا جایی که ذهنم اجازه می دهد به بعضی عناصر به کار رفته درآن اشاره می کنم.
۱.شروع جذاب و پر ضربه که سریع به اصل مطلب اشاره می کند و هم با تغییر یک ضرب المثل شناخته شده، از عناصر فرهنگ بومی برای جذب استفاده می کند:(مربي شدن چه آسان......)
۲.وارد کردن اسم و هویت واقعی نویسنده به عنوان یکی از شخصیتهای داستانی ، بصورت اشاره غایب به نویسنده: محمد مایل کهن، این مزدور به ملت و میهن،...........
۳.تغییر راوی و لحن، از سوم شخص به اول و دوم شخص در دفعات متعدد که شکل اثر را کاملا مدرن و متنوع می کند: نمی دانم چه بنویسم..........ای خائن چرا با آنها هم آواز نشدی......پسرم آنها به دلیل حضور مبارک تو......بابا! علیرضای بهتر از جانم
۴. استفاده از تداعی های مکرر: یک توپ دارم قلقلیه......عجب توپی، عجب صفایی، عجب مروتی
۵. استفاده فوق العاده از تکنیک سیال ذهن که مرتبا حرف ها به همان ریتم ذهنی در هم فرو می روند و در می ایند
......... شرح کل عناصر مدرن در این اثر شگفت از حوصله وبلاگ من فراتر است و من فقط مختصری از آن را برشمردم.
اگر خود مایلی کهن این نامه را نوشته است. من به عنوان یک خواننده آثار ادبی این کشورُ خواهش می کنم این فرزند جدا مانده از دامن مادر ادبیات و فرهنگ کشور را به دامان مادرش برگردانید و کشور را از نویسنده بزرگی که می تواند در آینده ما را در مجامع بزرگ ادبی جهان بدرخشاند محروم نکنید.
برای تو نگرانم که گاهی گریه نمی کنی.
هنوز ماجرا همان است که وقت تولدمان بود، صدای گریه ات که نیاید، نیستی، به دنیانیامده ای.
باور کن آرام می شوم اگر آن بغض را رها کنی برود.با گریه های ناگهان،نو می شوی، نوزاد می شوی.
خیس کن شانه هایم را . می خواهم بدانم که زنده ای.