پ.ن۱: به دلایل خاصی ، که از ذکرشان معذورم این وبلاگ را در همین جا پایان می دهم.
پ.ن۲: از آشنایی و دوستی با دوستانی که اینجا آمدند خیلی خوشحالم و مطمئنا به وبلاگها و مطالبشان سر خواهم زد و از دوری آنهایی که دیگر مطالبشان را شاید نبینم هم غمگین ام. امیدوارم که این ارتباطات روزی و جایی دیگر ادامه یابد.
از دستتان رفت. آقای قلم چی! من از شما تعجب می کنم چطور گذاشتید این یکی از دستتان برود؟
شما به راحتی می توانستید کلاس های آمادگی آزمون دهم را برگزار کنید، برایش کتاب تست طراحی کنید ، کنکور آزمایشی بگیرید ولی از این فرصت طلایی استفاده نکردید. به فکر آزمون یازدهم باشید. از همین الآن به فکر آزمون یازدهم باشید.
مواردی که برای برگزاری کلاس و تهیه کتابهای کمک آموزشی پیشنهاد می شود اینهاست:
شما به راحتی می توانید با چاپ کتابهای کمک آموزشی در زمینه فلاکت متوسط، فلاکت نقطه به نقطه، فلاکت فراگیر، فلاکت بماهو فلاکت، مردم را در این امر خطیر یاری دهید.
چطور یک نفر آدم عادی ممکن است یک شبه از این نمودارهای تخصصی سر در بیاورد و تازه بین چند نفر که هر کدام می گوید آن یکی دروغ می گوید یا راست نمی نماید قضاوت هم بکند. می بینید که بازار کار کاملا آماده است. ما به تست های چهارگزینه ای در زمینه بانک مرکزی شناسی احتیاج داریم. چطور می شود بانک مرکزی یک کشور همه طرفین یک دعوا را هم تایید و هم تکذیب کند؟ مردم ما واقعا برای درک این موضوع نیاز به تمرین دارند و در این راه از هیچ جان و مال فشانی دریغ نخواهند کرد.
آخرین تجربه ای که همه ما از وصل کردن نقطه چین به هم داریم مربوط به دوره دبستانمان است. حروف را به شکل نقطه چین می دادند و به هم وصل می کردیم و ذوق می کردیم که می شد الف یا ب . شکل های گربه یا سگ یا خانه را هم پیش از دبستان نقطه چین هایش را به هم وصل کرده بودیم و همیشه واقعا همان شکلی که از اول معلوم بود در می آمد. یکهو بعد از این همه سال یک نموداری می گذارند جلوی آدم که نقطه هایش را وصل می کنی یک چیز می شود خط پیوسته اش یک چیز. این چه توقع زیادی است که ازما دارند؟
برای متوجه شدن منظور همه طرفین دعواها در این انتخابات مردم به معلومات تاریخی زیادی احتیاج داشتند. هر چهار طرف از صدر اسلام برای تشبیه استفاده می کردند و تا آدم می خواست دربیاورد که این را در تاریخ کلاس چندم خوانده، رفته بودند سر تشبیه بعدی.
یک زمانی یک نظر از قم می آمد و مادر پدرهای ما با خیال راحت آن را می نوشتند روی کاغذ و می رفتند مسجد رای می دادند و می آمدند و خدا را شکر می کردند که وظیفه عبادی سیاسی شان را انجام داده اند. در آزمون دهم گزینه های پیچیده ای از مضاف های مربوط به مضاف الیه قم درست شده بود و این واقعا گیج کننده بود. جمعی از فضلای قم، گروهی از علمای قم، تعدادی از اعضای جامعه مدرسین قم، جمعی از اساتید حوزه علمیه قم....... مادر من هرشب که می رفت مسجد یکی از اینها دستش می دادند که با دیشبی متفاوت بود و یک کس دیگر را تایید کرده بود. بنده خدا این آخر به امن یجیب خواندن افتاده بود بس که مضطر و بی رای شده بود.
این یکی را بطور اختصاصی برای نامزدها و ستادهایشان برگزار کنید. یک حقیقت ساده هست که دوستان یادشان می رود: اصولا جمعیت زیاد شده. هر کاندیدی می رود اصفهان میدان نقش جهان پر از جمعیت می شود. کاندید مورد نظر بر می گردد و ادعا می کند کار تمام است و حضور بی سابقه ملت همه چیز را ثابت کرد و مشت محکم را کوبید. آدم در می ماند یا این ملت اصفهان خیلی مذبذب اند یا موضوع دیگری در کار است. در حالیکه اگر شما با کمک تصویرها و ابزارهای کمک آموزشی آنها را توجیه کنید متوجه می شوند که عمو پورنگ هم که می رود اصفهان، آن میدان پر می شود . دلیل ساده ای این وسط وجود دارد: جمعیت زیاد شده ولی مقیاس های ذهنی و چشمی ما از جمعیت هنوز همان قدیمی هاست.
این یک رشته تخصصی از حرکات موزون است که چون فقط چهارسال یک بار به آن نیاز پیدا می شود مغفول واقع شده و زمینه استعداد یابی در آن فراهم نشده، در نتیجه هرکسی از روی ناآگاهی وسط خیابان توانایی خود را در این رشته امتحان می کند که باعث انزجار عمومی می شود.
پ.ن: لازم به ذکر است که این نوشته با استفاده از تجربیات عمومی در این انتخابات تهیه شده و ناظر به هیچ شخص یا گروه خاصی نیست. هرگونه نظر تبلیغی یا تخریبی تایید نمی شود. فقط اگر می توانید بصورت شاد و خوشحال کامنت بگذارید استقبال می شود. می توانید شما هم با تجریات عمومی مشترک این لیست را برای موسسه آموزشی قلم چی کامل کنید ولی ناظر به کاندیدای خاصی نباشد.
نمونه اش اینکه امروز تبلیغات از نظر قانونی ممنوع است ولی محافل خودسر پنهان یک وانتی را فرستاده اند در کوچه های اطراف ما که در پوشش یک کاسب با بلندگو داد بزند: سبزی ؟ سبزی؟ همه رقم سبزی.
پ.ن: بیخودی این قدر اخم نکن! هیچ هدف سیاسی ای از نوشتن این متن نداشتم. این یارو از کوچه مان رد شد. گفتم یک چیزی بنویسم دل همه مان که دارد از سرگردانی می ترکد باز بشود.
اگر دلتان می خواهد مردم واقعا به شما توجه کنند و بالاخره دیده شوید این روزها جوان ناکام شوید و قبل از ناکام شدن اکیدا وصیت کنید اقوام بعد از برگشت از تشییع حتما عکستان را روی شیشه پشتی ماشین باقی بگذارند.
این روزها چون هیچ کس، به آمارهایی که از نظر سنجی ها و انواع رای گیری های نمادین درباره تعداد آرای هر نامزد می آیند اعتماد ندارد، مردم برای حدس زدن اینکه کی جلوتر است به جای رای ها، ماشین ها را می شمرند: چند تا ماشین عکس فلانی رد شد، چند تا عکس آن یکی؟
فکرش را بکنید ماشین قوم و خویش شما رد می شود و شما به شیشه پشتی ماشین چسبیده اید. همه سرشمارها جلو می آیند ،دقیق می شوند به قیافه شما و دنبال شباهت های بین صورتتان و قیافه کاندیدای مورد نظر می گردند.آن وقت است که آن اتفاق مهم زندگی تان می افتد( گرچه دیگر زنده نیستید)بله! شما برای اولین بار در عمرتان دیده می شوید!البته حال همه سرشمارها را هم می گیرید.
* نفوس مرده نام رمان معروفی از نیکلای گوگول است
دیروز تولدش بود و چون این اتفاقی است که خیلی خوب می فهمد تمام این سه چهار روز، شب مناظره و اتفاقات بعدش را، شاد و خوش منتظر کیک و شمعهایش و خاله و عمه هایی بود که قرار بود با کادو بیایند. شاید هم تمام این صداهایی که شبها از خیابانمان می آمد، هیاهوها، بوق های تا نصفه شب و سوت و فریاد کشیدن ها را گذاشت به حساب اینکه مردم دارند برای تولدش جشن می گیرند. کسی چه می داند که چی فکرمی کرد؟ فقط می دید که مامانش هی وسط کارهای زیاد تولد ( ۴۰ تایی مهمان داشتیم) می آید پای کامپیوتر، دو سه تایی کامنت می خواند، چین می افتد روی پیشانی اش و دوباره می رود سراغ درست کردن ژله و سالاد الویه و این چیزها.
دختر من، تمام مدت مهمانی خوشحال بود که همه دارند درباره او حرف می زنند و تولدش و نفهمید ما چند بار مجبور شدیم تذکر آئین نامه ای بدهیم که هر گونه بحث سیاسی در مهمانی امروز ممنوع است.
دختر من، حالا سرش به کادوهایش گرم است و نمی داند امشب احمدی نژاد و کروبی مناظره دارند و بعد از انتخابات هاشمی و احمدی نژاد بناست با هم روبرو شوند و نمی داند و نمی داند و نمی داند.
دختر نازم! کاش می شد چند روزی زندگیمان را با هم تاخت می زدیم. من بدجوری الآن به فکرهای تو احتیاج دارم. تو قبول می کنی ذهن شلوغ من را چند روزی روی تنت سوار کنی؟
بهشت، پاداش انفعال نیست.
* لهم ما یشاوون۳۱ نحل/ فیها ما تشتهیه الانفس و تلذ الاعین، ۷ زخرف/لهم فیها ما یشاوون ۱۶ فرقان
پ.ن.۲: گفتم یک کمی بهشت نویسی کنیم حال همه مان خوب شود. شما هم اگر حال و حوصله داشتید کمک کنید.
من از آن زنهایی ام که با دستورهای آشپزی و برنامه های آشپزی تلویزیونی میانه ندارند. هیچ خوش ندارم کسی بهم بگوید چه مقدار از چی را با چه مقدار از چی .....
آشپزی برای من، نقاشی رها و آزاد تخیلی است که خودم هم در آن تاثیر دارم. حس و حال امروزم در برنامه غذایی امروزم باید معلوم باشد. باید ببینم روحم امروز به کدام مواد خوراکی، به چه مقدار و ترکیبی، شبیه است.
وحشت نکنید! برای خانواده مان همان غذاهای کلاسیک ایرانی را می پزم. این تابلوهای رها و منوهای سیال ذهن را فقط برای خودم درست می کنم. معمولا خلوت خودم با سبزیجاتم را خیلی هم با کسی به اشتراک نمی گذارم مگر اینکه خودشان بخواهند.
اگر نظریه تناسخ واقعیت داشت، حدس می زدم در زندگی قبلی یک آشپز چینی بوده ام. عشقم این است که سبزیجات مختلف را سرهم کنم و به ترکیبات تازه ای برسم. نمی دانم این به کدام ژن آدمیزاد مربوط است ولی به راحتی می دانم که چه سبزیجاتی با هم جواب می دهند و چه طعمهایی ترکیبشان با هم طعم بهتری درست می کند.
روزهایی که حالم خوب نیست و آدمیزادگان غمگینم کرده اند مهارت پختن این غذاهای کوچک خوب کمکم می کند. اول صبح خودم می روم خرید و با وسواس ترکیباتی را که می خواهم مخلوط کنم انتخاب می کنم . لذتی که خیلی از زنها در مغازه های لباس فروشی می برند من در مغازه های سبزی فروشی می برم. وقت تلف می کنم و آزادانه می چرخم. فکر می کنم چی به چی می آید. فعل آمدن برای من بیشتر از اینکه درباره لباس کاربرد داشته باشد درباره طعم و رنگ مواد غذایی دارد. باورکنید وسواس و خیره شدن در سبزیجات مختلف، مثل یک سفر درونی جذاب است. جذابیت دیگر این روزهای سرآشپزمخصوص بودن ، لحظه شکوهمندی است که غذا آماده شده و باید فکر کنی از طبقه ادویه جاتت چی بهش اضافه کنی کامل می شود: گل پر، رزماری، آویشن، پودرسیر، دارچین، زنجبیل،..... انتخاب حساس و دوست داشتنی که خستگی همه انتخاب های سخت دیگر زندگی را از تنت در می آورد.
.روزهای تلخ، پختن این منوی مخصوص سبزیجاتی، مثل یک دل سیر درد دل کردن با مامان طبیعتم است. مثل این است که مادر طبیعت بهم بگوید من همیشه این دور و برم. می توانی روی من حساب کنی. اصولا روزهای تلخ، غذایی که آدم می خورد باید مزه کوه بدهد، مزه دریا یا سبزه.
قبلش فکر می کردیم اس ام اس حرف اول را در بازی انتخاباتی جوانترها بزند و رسانه تاثیر گذار انتخاباتی شود ولی این یکی رسانه جدید هم درستکه کارکردش اصلا به گستردگی اس ام اس نیست ولی دارد برای خودش یک کارهایی صورت می دهد که اصلا رویش حساب نکرده بودیم.در این دنیای بی سرگرمی بی هیجان، اتفاقاتی شبیه این را نباید از دست داد. هر کی دوز هیجان خونش بعضی وقتها پائین می افتد این روزها فیس بوک را امتحان کند.
بیخود هم از این قیافه ها نگیرید که می خواهید جو زده نشوید یا اینکه دیگر از انتخابات های قبلی درس گرفتید و الآن می خواهید رفتار موقر یک آدم با تجربه را داشته باشید. شما موقر باشید یا جو زده نشوید هیچی تغییر نمی کند. اینجا ایران است و جو حرف اول را می زند. بعضی وبلاگها و آدمها از آن بچه هایی شده اند که توی مترو به پفک خوردن بچه های دیگر زیر چشمی نگاه می کنند و مامانشان گفته نباید پفک بخوری. چشمهایشان پر از حسرت قرچ قرچ پفک هاست ولی هی چشمشان را می دزدند و وانمود می کنند که از این جور بچه ها نیستند. بی خیال ژست و قیافه و وقار. بیائید جو زده شویم. هیجانش حال می دهد. باور کنید فصل پفک خوران است.
مادر گفت که : مترس! چون آن صورت را ببینی، دلیر بر وی حمله کن! پیدا شود که خیال است
گفت: ای مادر و اگر آن سیاه را هم مادرش چنین وصیت کرده باشد ، من چه کنم؟
( شاگردی از مولانا پرسیده که اگر آدمی را بخواهم بشناسم چه کنم. مولانا اول می گوید که آدمی را خواهی که بشناسی او را در سخن آر! بعد همان شاگرد فرضی پرسیده اگر یکی به آن آدم خبر داده باشد که از سخن مرد را بشناسند و او هم حرف نزند که شناخته نشود چه کار کنم؟ حکایت بالا را برای همین مضمون می آورد. یعنی اگر استاد او هم مثل مادر بچه، به او گفته باشد حرف نزند چطور او را بشناسم؟)
اکنون اگر او را وصیت کرده باشد که سخن مگو تا پیدا نگردی، منش چون شناسم؟
گفت در حضرت او خاموش کن و خود را به وی ده و صبرکن!
باشد که کلمه ای از دهان او بجهد.
و اگر نجهد، باشد که از زبان تو کلمه ای بجهد به ناخواست تو،
یا در خاطر تو سخن و اندیشه ای سربرزند، از آن اندیشه و از آن سخن( که به ذهن تو آمده) حال او را بدانی.
زیرا که از او متاثر شدی. آن عکس اوست و احوال اوست که در اندرون تو سر برزده است.
مقالات مولانا/ویرایش جعفر مدرس صادقی/نشرمرکز
***
پ.ن ۱: خدائیش با حرف های مولانا چقدر خوب می شود از این فرقه های جذاب و خاص درست کرد و مرید گرفت:. هیچ عجله ای نیست. خاموش کن و در سکوت بگذار آدمی را که روبروی توست بشناسی.
از روی مقالات مولانا، چقدر رمانها و فیلم های درون گرای عجیب می شود ساخت. چه شخصیت های تو درتو و پیچیده ، می شود خلق کرد. حیف این میراث که دارد از دست می رود. مهم نیست که همه یک کتاب از مولانا در خانه دارند یا این آثار را کسانی در کتابهای نفیس منتشر کنند یا هر کار لازم دیگری. مهم آن هنرمندان و هوشمندانی هستند که باید این کلمات را بخوانند بگذارند این آثار در درونشان، در ناخودآگاه شان اثر کند و بعد از ناخودآگاهشان اثری بیرون بریزد که روح این آثار مکتوب قدیمی را داشته باشد. فقط در این شکل است که این میراث جاودانه می شود. آثار نویی باید آفریده شوند که روح این آثار کهنه در آنها جریان داشته باشد.
پ.ن۲: به جعفر مدرس صادقی تا پایان عمرم به خاطر ویرایش فوق العاده این متن های قدیمی و قابل خواندن کردنشان مدیون ام. هر کجا هست لذت های زندگی همراهش باد که به ما این همه لذت بخشیده.
شان نزول سوره انسان *را شبانه کجا می برند؟
به عشق او ، تهیدست و یتیم و اسیر را سیر کردند **
محض خاطر روی خداوند، شما را سیر می کنیم ، نه مزد از شما می خواهیم نه سپاس.
ما از روزعبوس غمگین می ترسیم
خدا از قهر روز سخت، دورشان کرد. خدا دل و رویشان را خوش کرد
محض خاطر این بردباری، باغ و حریرشان بخشید
آنها بر اریکه هائی تکیه کرده اند که نه آفتاب می آزاردشان، نه سوز سرد .................
نگاهشان که کنی ، اگر نگاهشان کنی، گستره بزرگ نعمت و فرمانروایی شان را می بینی
آیات ۸ تا ۱۳ ***و آیه ۲۰ سوره انسان
وسوسه کننده ترین آیه سوره انسان، آیه ششم است.
با آیه شش سوره انسان، می شود امشب و تا ابد مست کرد: چشمه ای که این سرسپردگان خداوند از آن می نوشند، می توانند هرجایی آن چشمه را به جوشش بیندازند. سوره انسان/۶
** ( مسکین و یتیم و اسیر سهم شان را گرفته اند و رفته اند. من چهارمین نفرم، امشب چهارمین شب نیست؟)
***و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا/ انما نطعمکم لوجه الله لانرید منکم جزاء و لا شکورا/ انا نخاف من ربنا یوما عبوسا قمطریرا/ فوقیهم الله شر ذلک الیوم و لقیهم نضره و سرورا/ و جزیهم بما صبروا جنه و حریر/ متکئین فیها علی الارائک لا یرون فیها شمسا و لا زمهریرا.......
پ.ن:مطالب قبلی در این باره:پرسش چهارم
پ.ن.۲: این وبلاگ را هم ببینید. بر اساس آیه های قرآن روضه خوانی کرده است و این روضه های کوچک دوست داشتنی و خوب از کار درآمده اند:http://251.blogfa.com
« پیف پیف ، همه چیز بو می دهد» واقعا نمایش راحت و با کلاسی است. اصلا اصول بازیگری و کارگردانی و اینها نمی خواهد، کمی گره در ابرو، چین روی بینی و اگر مایل باشید کج کردن لب به چپ یا راست صورت.
در نوع قدیمی و کلاسیکش دو پره بینی را با انگشت شست یا اشاره می گرفتند ولی امروزه این نماد ، جای خودش را به شکل های تازه تر داده است.
در انواع مدرن این نمایش، امروزه از تمسخر یا تکه پراندن استفاده می کنند. البته اگر بتوانید آن را زیر لبی بگوئید و چهره تان را موقع گفتنش خونسرد نگاه دارید، روی مخاطب نمایش تاثیر بیشتری می گذارد.
حرفه ای تر ها کلا کلمه هم مصرف نمی کنند، کلمه خودش توجه به موضوع است . وقتی تو آن بالای بالا هستی ، حدود سه سطح بالاتر از بقیه مردمانی که دارند به موضوعات مختلف توجه نشان می دهند،اصلا صدایت به آن پائین ها نمی رسد که بخواهی حرف بزنی. به همین دلیل بهتر است از کلمه استفاده نکنی. به کار بردن کلمه، یعنی اینکه تو باور داری که حرفت ممکن است در کسی تاثیر بگذارد و حرفه ای ترها باید نشان دهند که اصولا دیگر هیچ تاثیری وجود ندارد. آنها در این جور موارد از لبخند گوشه لب استفاده می کنند و یک جور «هه» خفه همراه با تکان دادن خیلی ملایم شانه به عقب که برای تاثیر بیشتر حتما باید با انحنای گوشه لب همزمان باشد. مضمون این نمایش صامت، این است که شما همه راه ها را تا ته رفته اید و خبری نبوده. بگذارید این آدمهای ساده و الکی خوش راه ها را بروند و سرشان بخورد به سنگ.
برای ایجاد نوآوری در اجرای این نمایش ، شما می توانید از روشهای مخصوص خودتان برای انتقال حس به بیننده استفاده کنید. نکته مهم فقط همین است که مخاطب فکر کند شما همه این راه هایی که اینها دارند می روند را رفته اید و خبری نبوده. از عجایب هنر است که اگر اجرای شما خوب باشد، و بتوانید حسی را که گفتیم به تماشاچی منتقل کنید آنها منطقشان از کار می افتد و دقت نمی کنند که بعضی از شما، سن و سالتان به امتحان یک راه هم نمی رسد و پیراهنتان آن قدر نو است که به نظر نمی آید آن را در هیچ راهی پاره کرده باشید. آنها واقعا باور می کنند که خودشان چقدر کوچک اند که هنوز دارند راه ها را امتحان می کنند.
***
این روزهای انتخاباتی، چقدر این نمایش را می بینیم . نوع قدیمی تر خیابانی و تاکسی ای آن و انواع جدیدی که در مهمانی و جمع های دانشجویی یا فیس بوکی یا سایت ها و وبلاگ ها کاربرد دارند.
نمی دانم من چرا هر نوع جو زدگی ای را، هر نوع تعصب یا امیدی را به این افسردگی تقلبی ترجیح می دهم. در همین شلوغ کاری ها و دوباره باورکردن ها و حرف و بحث کردن ها، صداقتی هست که در نمایش ساختگی «همه چیز بو می دهد» نیست. به نظرم هر کسی که هنوز می تواند چیزی را ، هرکدام این نامزدها را باور کند و به خاطرش اندک کاری کند دوست داشتنی تر و واقعی تراز این جور آدمهاست که خوش دارند از بالا به همه مسائل نگاه کنند.
چهار دست و پا افتاده ام و دارم دنبال چرخ پلاستیکی کوچک ماشین اسباب بازی امیلیو می گردم. پسرم امیلیو پنج ساله است. حوصله اش سر رفته، من هم خسته و عصبی شده ام. یک بار همه جا را دنبال این شیء بی ارزش گشته ام و حالا دارم دوباره می گردم. امیلیو خیلی دلش می خواهد آن را پیدا کند. پشت کاناپه، زیر مبل ها، بین کوسن ها و حتی فرورفتگی های صندلی را هم گشته ام. درست مثل یک برده ناراضی به سختی لای این جاهای عجیب و خاک گرفته می لولم.
امیلیو با نگرانی دنبالم می آید و همه جا را می گردد. حتی پیشنهاد هم می دهد. دارم چه کار می کنم؟ دنبال یک چرخ اسباب بازی احمقانه می گردم؟ چطور توانستم این قدر خودم را کوچک کنم؟ چرا این قدر تسلیم هوس های او می شوم؟ با خودم فکر می کنم از وقتی که بچه دار شدم چه قدر زندگی ام تغییر کرده و چقدر از وقتم صرف کارهای خسته کننده و پیش پا افتاده شده است. بعضی وقتها حس می کنم اسیر دست یک آدم زورگوی دیوانه شده ام. اسم آن روانشناس انگلیسی که گفت خانواده روی دیگر دیوانگی است چه بود؟ هرچه فکر می کنم اسمش یادم نمی آید.
بعد ناگهان روحیه ام عوض می شود. تحت تاثیر چنین جمع اضدادی حالم تغییر می کند و احساس می کنم چقدر بزرگم. وقتی سرم را خم می کنم ، روحم تعالی می یابد. فقط به خاطر کمک کردن به یک بچه، حس می کنم حالم خوب شده است. چون از برج عاجی که در آن نشسته ام. برج عاجی که در آن هر کاری باید هدفی داشته باشد، دنیای بی رنگی که در آن به دنبال جزئیات فراموش شده گشتن، وقت تلف کردن به شمار می رود، مرا پائین می کشد.
حتی موفق می شوم چرخ کوچک را پیدا کنم- داخل ترک کف اتاق فرو رفته بود-. چه فتح بزرگی! دوباره ماشین اسباب بازی کامل می شود و باز هم چرخ گردون می گردد. امیلیو لبخند می زند.
زندگی با بچه هایمان مارا دگرگون می کند و غنی می سازد. مثل گذراندن یک دوره مطالعاتی فشرده که طی آن در معرض بزرگترین تجربیات زندگی قرار می گیریم. درک عمیق تر و توجه هوشیارانه تری نصیبمان می شود........
بچه هایمان به ما چه می آموزند؟ / پیرو فروچی/ مهسا ملک مرزبان/ نشر نی
این کتاب متفاوت، از این مقولات روانشناسی و تربیتی نیست که می گویند بچه ها را چطور بزرگ کنیم. تجربیات پدری است که اجازه داده بچه هایش بزرگش کنند. اصلا هم این طوری نیست که فقط به درد پدران جوان و مردانی بخورد که می خواهند یک وقتی پدر شوند، آنهایی که تصمیمشان را گرفته اند که پدر نشوند هم این کتاب را دوست خواهند داشت. خوب است بدانند که تصمیم گرفته اند چه سفری را نروند.
برای بحث جدیدی که با عنوان فهرستی از گناهان تازه باز شده یک صفحه جداگانه دیگر باز کردم به اسم سیب های تازه آدم http://morshedzade.blogfa.com/page/newsins.aspx و مجموع نظرات را هم گذاشتم. لطفا تشریف بیاورید در خدمت باشیم.
هر دو تا موضوع هنوز به نظرات و دیدگاه های تازه نیاز دارند.
یک وقتی برای آموزش مقاله نویسی در کلاس های انشایم مجبور شده ام این بخش خیلی دوست داشتنی از کتاب فضیلت های ناچیز /ناتالیا گینزبورگ را تایپ کنم. دوره ای بود که کتاب، تجدید چاپ نشده بود و در بازار پیدا نمی شد. حالا این کتاب در بازار هست و فکر کنم خیلی از شما دارید ولی باز هم حیفم آمد این تکه درخشان را وارد فضای مجازی نکنم. متن را به خاطر شاگردهایم گزیده کرده ام ( برای متن های خوب، این کار واقعا جرمی نابخشودنی است. از آنهایی که این کتاب را از بس خوانده اند حفظ شده اند معذرت می خواهم) ترجمه هم سکته هایی داشت که در چند جا مجبور شدم درستش کنم.
روابط انسانی
در مرکز زندگی ما روابط انسانی ما قرار دارد. خیلی وقتها می نشینیم و به اثرات آدمهای دیگر روی خودمان فکر می کنیم و تاریخ بلند زندگی مان جلوی چشممان مجسم می شود.
در کودکی بیش از هر چیز چشمانی خیره به جهان بزرگترها داریم. این دنیا به نظرمان بی معنی می رسد. چون از کلماتی که بزرگترها بین خود مبادله می کنند هیچ سر در نمی آوریم. کلماتشان برای ما جذابیتی ندارند حتی بی نهایت غمگین مان می کنند . اما تصمیماتشان درباره جریان زندگی روزانه مان، درباره بدخلقی هایی که ناهار و شام را زهر می کند، به هم کوبیدن ناگهانی در و انفجار صدا در شب برای مان جالب است. فهمیده ایم که هر آن در پس تبادل کلمات آرام، می تواند طوفانی ناگهانی برپا شود، با سر و صدای به هم کوبیدن در و اشیای پرتاب شده. ما کم ترین تغییر غیر عادی را در صدا هایی که صحبت می کنند در نظر می گیریم.
اتفاق می افتد که تنهاییم و غرق در یک بازی و بعد ناگهان آن صداهای خشم آگین بلند می شود. بی اراده به بازی ادامه می دهیم. به فرو کردن سنگ ها و علف ها بر توده ای خاک تا تپه ای درست کنیم. اما در ضمن، آن تپه برای مان هیچ اهمیتی ندارد. احساس می کنیم مادامی که آرامش به خانه برنگشته است نمی توانیم شاد باشیم. درها به هم کوبیده می شود و ما از جا می جهیم. کلمات خشمگین از اتاقی به اتاق دیگر سرازیر می شود. کلماتی که برای ما غیر قابل درک اند. نه سعی می کنیم درکشان کنیم و نه دلایل مبهم آنها را درک کنیم.
گاهی دوستی در کنار ما ست که برای بازی آمده است. با او تپه ای می سازیم و به هم کوبیدن در ها ناگهان به ما می فهماند که آرامش ما به پایان رسیده است. از خجالت سرخ می شویم و تظاهر می کنیم که حواس مان حسابی متوجه تپه است. سعی می کنیم توجه دوستمان را از آن صداهای وحشی که در خانه طنین می اندازد پرت کنیم. با دست هایی که یک باره لخت و خسته شده اند به دقت چوبهای کوچکی را در آن توده خاک فرو می کنیم. کاملا مطمئنیم که در خانه دوستمان هرگز دعوایی برپا نمی شود.در خانه دوستمان همه آرام و مودب اند.
بعد یک روز با آرامش خاطر کشف خواهیم کرد که در خانه دوستمان هم دعوا راه می افتد. در همه خانه های زمین دعوا راه می افتد. کلماتی که بزرگترها رد و بدل می کنند برایمان قابل درک است چون پا به نوجوانی گذاشته ایم ولی دیگر برایمان اهمیت ندارد. حالا برایمان بی تفاوت شده است که در خانه آرامش حاکم باشد یا نباشد. حالا می توانیم موضوع دعواهای خانوادگی را تعقیب کنیم و مسیر ومدتش را پیش بینی کنیم. دیگر از آن نمی هراسیم. درها به هم کوبیده می شود و از جا نمی جهیم.
خانه دیگر برای ما آن چیزی که قبلا بوده، نیست. دیگر آن نقطه ای نیست که از آن جا باقی جهان را نگاه می کردیم. مکانی است که ا سر اتفاق در آن جا غذا می خوریم و سکونت داریم. با عجله غذا می خوریم در حالی که با یک گوش داریم حرفهای بزرگترها را می شنویم. حرف های آنها حالا برایمان قابل درک است ولی به نظرمان بیهوده می آید. غذا می خوریم و با عجله به اتاق مان می گریزیم.
آن چه برای ما مهم است دیگر بین دیوارهای خانه مان اتفاق نمی افتد، بلکه در بیرون، در خیابان و در مدرسه اتفاق می افتد. اگر در مدرسه ، بچه های دیگر کمی به ما بی اعتنایی کنند ، احساس می کنیم نمی توانیم شاد باشیم. کاری می کنیم تا خود را از این بی اعتنایی نجات دهیم. شعرهای خنده دار می گوییم تا دوستان مان خوش شان بیاید. کلمات غیرمعمول به کار می بریم تا بلکه یکی ستایش مان کند. بعد به نظرمان می رسد بین دوستان مان لباس های زرق و برق دار رایج شده است. برخلاف اراده مادر مان تلاش می کنیم در لباس های بی پیرایه مان، چیزکی زرق و برق دار و زننده اضافه کنیم. گرسنه و تشنه پذیرش جهانی هستیم. در تخیلات تنهایی مان، خود را می بینیم که پیروزمندانه سوار براسب، شهرها را در میان جمعیتی که برای مان دست می زند و تشویق مان می کند در می نوردیم.
در خانه آن بزرگترها را که سالها با معمای رفتارهای بی منطق شان بر شانه های ما فشار آورده اند با بی حرمتی عمیق، با سکوت و چهره نفوذ نا پذیرمان تنبیه می کنیم. ما را سالهای سال با رفتارشان زجر داده اند و ما حالا با رفتارمان، با نگاه بی تفاوتی که به آنها می اندازیم، انتقام می گیریم. حتی انتقام بی اعتنایی های دوستان مان را هم از بزرگترها می گیریم. گردبادی از کلمات خشن به سمت ما هجوم می آورد. درها به هم کوبیده می شود. اما از جا نمی جهیم. درها حالا به خاطر ما به کوبیده می شود. ما پشت میزهایمان مقاومت می کنیم. با خنده ای پر از غرور. کمی بعد ، تنها در اتاق مان ، آن خنده ی پر غرور یک باره ذوب خواهد شد و به های های گریه خواهیم افتاد. در حالی که درباره ی تنهایی مان و درباره عدم درک دیگران نسبت به خود ، به خیال فرو می رویم و لذتی عجیب در سرازیر شدن اشک هایمان و خفه کردن هق هق مان در بالش احساس خواهیم کرد.
آن وقت مادرمان سر می رسد. از دیدن اشک های ما متاثر می شود. به ما پیشنهاد می کند برویم بستنی بخوریم ، یا به سینما برویم. با چشمانی سرخ و متورم، اما همچنان با چهره ای سنگی و نفوذ نا پذیر می نشینیم کنار مادرمان، پشت میز یک کافه و ذره ذره بستنی می خوریم. تمام حواس مان به مردم است که به نظر آرام و سبکبال می آیند، در حالی که ما افسرده ترین، تلخ ترین و نفرت انگیزترین انسان روی زمینیم.
چه کسانی اند دیگران و چه کسانی هستیم ما؟ ما مدام این را از خودمی پرسیم. گاهی تمام بعد از ظهر را در اتاق مان می مانیم و با احساس گنگی از سرگیجه، از خود می پرسیم آیا دیگران واقعا وجود دارند یا ما آنان را خلق کرده ایم؟ به خود می گوییم شاید در غیبت ما دیگرانی وجود نداشته باشند و به محضی که نگاهشان می کنیم یک باره سر از خاک بر می آورند. بنابر این به خود می گوییم دلیلی ندارد که بی اعتنایی دیگران، دیگرانی که شاید وجود ندارند، این همه غمگین شویم.
اما باز در حالی که به خود می گوییم دیگران شاید وجود ندارند، به طور توصیف نا پذیری از بی اعتنایی های همشاگردی هایمان رنج می کشیم. وقتی دیگران با ما صحبت می کنند،دل مان می خواهد صورت مان را با دو دست بپوشانیم. چرا که صورت مان به نظر مان زشت و بد شکل می آید.با وجود این، همیشه در این خیالیم که کسی عاشق ما شود. ما را در حالی که با مادرمان در کافه بستنی می خوریم ببیند و پنهانی تا خانه تعقیبمان کند و نامه ای عاشقانه برای مان بنویسد. منتظر این نامه می مانیم، هر روز. و عمیقا متعجب می شویم از این که هنوز در یافتش نکرده ایم. برخی از جملاتش را از حفظیم. بسیاری از اوقات در درونمان زمزمه شان می کنیم. منتظر این نامه ایم چون اگر این نامه برسد، ما راز بزرگی خارج از خانه خواهیم داشت و ما خوشمان می آید که زودتر راز بزرگی داشته باشیم، پنهان از والدینمان.
صبح که می خواهیم به مدرسه برویم، با نگرانی به چهره مان در آینه خیره می شویم. چهره مان، ظرافت مخملی دوران کودکی را از دست داده است. با حسرت به دوران کودکی فکر می کنیم. به هنگامی که تپه های خاکی می ساختیم و تنها درد ما، دعوا در خانه بود. حالا دیگر در خانه دعوا نمی شود. برادران بزرگترمان رفته اند تا برای خودشان زندگی کنند. والدین مان پیرتر و آرام تر شده اند. اما خانه دیگر برای ما مهم نیست. به طرف مدرسه راه می افتیم. تنها در مه. وقتی کودک بودیم، مادرمان تا در مدرسه همراهمان می آمد. حالا در مه تنها هستیم و به طور وحشتناکی مسئول آنچه که انجام می دهیم.
خدا گفته است هم نوعت را همان قدر که خودت را دوست داری، دوست بدار. خدا چیز عجیبی گفته است. به نظر ما خدا چیز غیر قابل انجامی را به انسان تحمیل کرده است. چطور هم نوع مان را دوست بداریم که به ما بی اعتنایی می کند و نمی گذارد دوستش بداریم؟ و چطور خودمان را که این چنین بی ارزش، سنگین و غمگین هستیم دوست بداریم؟ چطور هم نوع مان را که شاید وجود ندارد و توده ای سایه است، دوست بداریم؟
بعد یک روز اتفاق می افتد که محبوب ترین هم مدرسه ای، شاگرد اول کلاس، یک باره با ما رابطه دوستی برقرار می کند. چه اتفاقی افتاده است، نمی دانیم. چشمان آبی اش را به ما دوخته و حتی تا خانه همراهمان می آید. بعد از ظهر می آید تا با هم تکلیف بنویسم. دفترچه ارزشمند شاگرد اول کلاس را که با جوهر آبی و خط زیبای شکسته نوشته شده، در دستانمان داریم. از تکلیفش که تماما بی اشتباه است می توانیم رونویسی کنیم. این شادی چطور نصیب ما شده است؟ ما که از همه بی اعتنایی دیده ایم ، توسط دست نیا فتنی ترین و نامنتظرترین دوست انتخاب شده ایم. برای اینکه از همنشینی با ما کسل نشود و ترک مان نکند، به گونه ای دست پاچه با او صحبت می کنیم. هرچه کلمات نامعمول، هرچه از فیلم و ورزش می دانیم بیرون می ریزیم. تنها که می شویم، هجای نام زیبای خوش آهنگش را تکرار می کنیم.
در مدرسه، وضع ما یک باره عوض شده است.حالا همه می بینند که محبوب ترین دوست، به ما توجه کرده، همه شروع به ستایش ما می کنند.حالا وقتی شعرهای خنده آوری را که سروده ایم ، می خوانیم با دست زدن و فریاد از ما استقبال ما می کنند. وقتی که صحبت می کنیم همه برای گوش دادن سکوت می کنند. سئوال هایی از ما می پرسند. در ورزش و در تکالیفی که نمی توانیم انجام دهیم کمکمان می کنند. دنیا دیگر طرحی هیولایی به نظرمان نمی آید، جزیره کوچک خندانی است پر از دوستان. به خاطر چنین تغییر خوش یمنی در سرنوشت مان از خدا تشکر نمی کنیم. چون که حالا به خدا فکر نمی کنیم. به نظرمان فکر کردن به چیزی که هم شکل دوستان شاد ما و جملات خنده داری که گفته ایم و به خنده انداخته است، نباشدغیر ممکن است. وچهره خودمان در آینه، دیگر چیزی افسرده و بد شکل نیست چون چهره ای است که دوستانمان هر صبح با گشاده رویی به آن سلام می کنند. تقریبا آرزو می کنیم تمامی زندگی مان را بین این دوستان مدرسه بگذرانیم. جملات خنده دار بگوئیم و آن ها را بخندانیم.
کم کم در میان جمع این دوستان، کسی را کشف می کنیم که به طور خاصی از بودن با ما خوشحال است و متوجه می شویم که با او بی نهایت حرف ها داریم.شاگرد اول کلاس نیست. چندان محبوب همه نیست. لباس های زرق و برق دار نمی پوشد. بلکه لباس هایش از پارچه ای معمولی است. شبیه همانی که مادرمان برای ما انتخاب می کند. در حال قدم زدن با او ، متوجه می شویم که کفش هایش شبیه کفش های ما ست. کلفت و ساده. نه زرق و برق دار و سبک مثل مال بقیه. کم کم کشف می کنیم که در خانه او همان عادات خانه ما وجود دارد که مادرش اجازه ی رفتن به فیلم های عاشقانه را نمی دهد همان طور که مادر ما اجازه نمی دهد. کسی است مثل ما، کس است با همان شرایط اجتماعی ما. دیگر از مصاحبت شاگرد اول کلاس که همچنان به دیدنمان می آید کلافه شده ایم. از تکرار حرف های پیش پا افتاده کلافه شده ایم و مباحثی را که برایمان جالب است و تردید هایمان را درباره هستی به طور ناشایستی بر سر و کول شاگرد اول کلاس می ریزیم. آن چنان ناشایست و بی پروا که شاگرد اول، خوب متوجه نمی شود. اما شرمگین لبخند می زند. می ترسد ما را از دست بدهد. دیگر مسحور چشمان آبی اش نیستیم. اکنون در کنار شاگرد اول کلاس به چشمان فندقی رنگ دوست دیگر تمایل داریم و شاگرد اول متوجه می شود و رنج می برد و ما از رنجاندنش لذت می بریم. پس ما هم قادر هستیم کسی را برنجانیم.
با دوست تازه مان شاگرد اول کلاس و دوستان دیگر را تحقیر می کنیم. ما حالا می خواهیم بسیار برتر باشیم. بعد از ظهرهای نازنینی را با دوست تازه می گذرانیم.بودن با شاگرد اول آن قدر پر زحمت بود که سر آخر درد را در عضلات صورتمان به خاطر خنده های مصنوعی احساس می کردیم. با دوست تازه ، نه چیزی برای تظاهر کردن داریم نه برای قورت دادن. کلمات را آزاد می گذاریم تا جریان یابند. حتی تردید هایمان را درباره هستی برایش فاش می کنیم. و آن وقت متحیر برای مان تعریف می کند که او هم همان تردید ها را دارد. می پرسیم:« اما تو وجود داری؟» و او قسم می خورد که وجود دارد و بی نهایت خوش حالیم.
با دوست مان افسوس می خوریم که هم جنسیم. اگر از جنس متفاوت بودیم با هم ازدواج می کردیم تا بتوانیم همیشه با هم باشیم. از هم نه ترس داریم نه خجالت و نه وحشت. اما هنوز سایه ای بر زندگی ما هست، روزی کسی از جنس دیگر ممکن است عاشقمان شود. شخص مناسب ما ، اما کجاست؟ چه طور می شود او را شناخت و چطور در انبوه مردم شهر خودمان را به او بشناسانیم؟ آیا در یکی از خانه های شهر یا در یک نقطه ای از زمین، شخص مناسب ما زندگی می کند، در همه چیز شبیه ما، آماده برای پاسخ دادن به سئوالهای ما، تا بی نهایت آماده ی گوش دادن به ما، بدون خسته شدن، بدون خندیدن به معایب ما و تمام عمر زندگی کردن با چهره ما؟ چه حرف هایی باید بزنیم تا بین هزاران نفر ما را بشناسد؟ چه طور باید لباس بپوشیم؟
هر صبح که از خواب بیدار می شویم به خود می گوییم که امروز ممکن است ملاقات انجام شود. قلب مان با آوای یک نام، انحنای یک بینی یا یک لبخند می تپد . فقط به این خاطر که در درون مان یک باره مصمم شده ایم که آن بینی ، آن نام و آن لبخند از آن کسی باشد که برای ما ساخته شده است. بعد متوجه می شویم که در اشتباهیم و آن شخص مناسب نبود. کاملا برایمان بی تفاوت است و از این موضوع ناراحت نمی شویم چون که وقت ناراحت شدن نداریم.
کم کم از دوستمان جدامی شویم. دیگر به نظرمان او خسته کننده می آید. همه اش وسواس برتری و ظرافت دارد. او بخاطر این قطع ارتباط رنج می برد، همان طور که شاگرد اول کلاس رنج برد. ما این را می فهمیم. اما از این بابت پشیمان نیستیم. حتی از آن به طور مبهمی لذت می بریم. چون وقتی کسی به خاطر ما رنج می برد ، نشانه آن است که در دستهای ما قدرت رنجاندن هست. آن هم مایی که زمانی خودرا ضعیف و بی معنا احساس می کردیم.
یک روز آن شخص مناسب را ملاقات می کنیم. بی تفاوت می مانیم چون که او را نشناخته ایم. بسیار آرامیم. زمین و آسمان تغییر نکرده اند. دقایق و ساعات به آرامی در جریان اند، بدون تپش عمیقی در قلبمان. ما بارها اشتباه کرده ایم و خود را در حضور شخص مناسب پنداشته ایم اما او نبوده است. در حضور آن اشخاص مناسب دروغین، دچار چنان هیاهوی پرشوری می شدیم که دیگر توان فکر کردن برایمان باقی نمی ماند. خود را در مرکز سرزمینی آتش گرفته می دیدیم، درختان، خانه ها و اشیا در پیرامون مان می سوختند بعد هم یک باره آتش خاموش می شد و خاکستری ولرم برجای می ماند.
حالا هیچ چیز در اطرافمان نمی سوزد. هفته ها و ماه ها روزهایمان را با شخص مناسب می گذرانیم ، بدون اینکه بدانیم. عجیب اینکه با این شخص همواره احساس می کنیم در آرامشیم. هرگز از صحبت کردن و گوش دادن خسته نمی شویم.متوجه می شویم که هرگز با هیچ موجود انسانی رابطه ای این چنین نداشته ایم.
خانه مان را ترک می کنیم و می رویم تا با این شخص برای همیشه زندگی کنیم. نه به این خاطر که متقاعد شده ایم که شخص مناسب است برعکس اصلا متقاعد نشده ایم و همیشه گمان کرده ایم که شخص مناسب ما، خدا می داند خودش را کجای شهر پنهان کرده است. اما میل نداریم بدانیم کجا پنهان شده است. احساس می کنیم که دیگر حرفی برای گفتن به او نداریم. چون که همه چیز را به این شخص شاید نامناسب که حالا با او زندگی می کنیم می گوییم. گاهی بین ما و این شخص تضادهای شدید روی می دهد اما این صلح بی نهایتی که بین ماست از بین نمی رود. پس از سالهای بسیار، فقط پس از سالهای بسیار، پس از اینکه بین ما و این شخص، تور درهم تنیده ای از عادات، خاطرات و تضادهای شدید بافته شد، ان گاه خواهیم فهمید که به واقع برای ما شخص مناسب بوده است.
روابط انسانی باید هر روز کشف و ابداع شود. همیشه باید به یاد داشته باشیم که هر نوع برخورد با همنوع، عملی است انسانی و بنابراین همیشه یا خوب است یا بد. واقعیت است یا دروغ، ترحم است یا گناه.