قسمت اول:
قدمت روی چشم و توت خشک و چای سرد
ساعت 11 شب مادر شوهرم خبر می دهد که فردا می آید تهران خودش را نشان یک دکتر بدهد. دوروز بوده سر دلش تیر می کشیده و دکترهای همدان را هم اصلا قبول ندارد . ساعت 12 همان شب من دارم مثل شب پره گیر افتاده ای، وسط اشپزخانه این در آن در می زنم؛ در کابینت ها را باز می کنم چیزهایی را می کشم بیرون؛ چیزهایی را می گذارم توی یخچال .
تمام روز روزنامه بوده ام و جای یکی از همکارها که مادرش مریض است هم اضافه ایستاده ام. ساعت 5 رفته ام کلاس. توی کلاس، از قیافه شلخته خودم خجالت کشیده ام. بقیه حسابی به خودشان می رسند. برای همین موقع برگشتن، تازه رفته ام آرایشگاه( رویاجون دیگر قبول کرده من مشتری شبانه ام. هیچ وقت نمی رسم مثل آدم تو ساعت کاری اش برم . همیشه وقتی یاد قیافه ام می افتم که چراغ آرایشگاه ها خاموش است) . ساعت5/8 رسیده ام خانه. رضا خبر ندارد کلاس می روم. بدو بدو شام ردیف کرده ام و جمع و جور و شست و شو که اصلا شک اش نبرد.
خبر درست موقعی رسید که فکر می کردم اگر یک دقیقه دیگرروی پا بمانم بیهوش می شوم. مسواک می کردم که صدای رضا آمد :« قدمت روچشم مادر . نمی شد زودتر خبر بدی؟ من و شیوا فردا سرکاریم.» عجیب است که آدم چقدر بعد از آن لحظه ای که فکر می کند آخری است می تواند باز هم سرپا بماند. اولین کارم این بود که هدیه های خانواده شوهرم را از انباری و ته و توهای خانه بیرون بکشم. الآن همه گل مصنوعی ها، بلورها و ظرف گلدارهای حاشیه طلایی که فامیل های دورشان هم داده اند چیده ام جلوی چشم و رسیده ام به فریزر و یخچال که یک تکان اساسی لازم دارد.
در پاکت نخود فرنگی فریزری شهروند نیمه باز است تا بیایم بفهمم و آن طرفی اش کنم نخودها پخش می شوند و تا دورترین گوشه های آشپزخانه می روند. جیغ خفه ای می کشم و گونه هایم را در سکوت چنگ می اندازم. فقط همین را کم دارم که سارا هم بیدار بشود. تا فردا صبح احتمالا مراسم برداشت نخود دارم. چندتایش این پشت و پستوها بماند دوروز دیگر بویش آشپزخانه را بر می دارد و حس بویایی حیرت آورمادر شوهر من در فامیل معروف است. هیچ وقت نفهمیدم چطور از همان جا ته اتاق که نشسته دارد دگمه های افتاده و درزهای پاره را می دوزد می فهمد که آب لیموی سوپ کم است.
ساعت 1 نیمه شب است و من هنوز در مراسم برداشت نخود هستم. یاد معلم ریاضی سوم دبیرستان افتاده ام می گفت صبح یک انار را دانه می کنم می پاشم کف اتاق. بچه نوپایم تا ظهر سرش گرم است. یکی یکی انارها را پیدا می کند می خورد. دقیقا مثل بچه نوپای معلم ریاضی کلاس سوم، چهار دست و پا شده ام و دارم سعی می کنم با نوک جارو نخودها را از زیر کابینت بدهم بیرون. چند تایی گوشه راست دیوار مانده. می خوابم کف آشپزخانه و دستم را تا جایی که می شود می دهم تو. صدای رضا می آید: «چی شده؟ » دزد اگر می دید اجتمالا کمتر از این می ترسید. جواب نمی دهم. از فکر منظره ای که ساعت 5/1 شب دارد می بیند خنده ام گرفته. همان جور خوابیده روی شکم ، سرم را می چسبانم به سرامیک سرد کف و بلند می خندم. اوضاع بدتر می شود. این دفعه از ترس داد می کشد:« شیوا! خوبی؟»
ساعت 2.5 شب است. رضا را فرستاده ام دوباره بخوابد. پشت میز آشپزخانه چرت می زد هر دفعه هم می پرید می گفت:« بیا بریم بخوابیم. مادر من باید بالاخره درک کنه این چیزا رو» و دوباره چرتش می برد. طفلک مادرت چطورممکن است درک کند؟ مربای مغازه ای را هم چیزی در حد مرگ موش و اینها می داند که بعضی مادرها می دهند بچه هایشان بخورند تا زودتر بمیرند. اینجا تو رودرواسی ما حرفی نمی زند بعد که برمی گردد خانه- تنها هم هست- فکر می گیردش و ریز ریز جوش می خورد. زنگ می زند روزنامه به من می گوید بابای رضا با این بازاری ها می رفت غذای بیرون می خورد برای همین زود سکته کرد. می گوید رادیو گفته یک موادهایی می زنند به کنسرو سرطان می آورد. می گوید خانمه تو اخبار گفت سبزی فریزری ویتامین ندارد.
عملیات انهدام مواد تا اینجا خوب انجام شده. سیب زمینی سرخ کرده های آماده را ریخته ام توی ظرف پلاستیکی سفید بستنی گردویی کاله و داده ام ته فریزر. کنسروهای لوبیا و خوراک مرغ های مائده را کرده ام توی یک کیسه برنجی و گذاشته ام توی انباری. فقط مانده کنسروهای قورمه سبزی را باز کنم بریزم توی قابلمه، پیاز داغ فریزری ها را اضافه کنم بهش. یک مشت شنبلیله خشک که خود مادرجون دفعه پیش آورده بریزم توی روغن و قاتی قورمه سبزی کنم تا عطر سبزی اش درست شود بعد هم بگذارم چند تا جوش بزند که جا بیفتد. اوضاع بد پیش نرفته ولی زیاد هم نمی توانم امیدوار باشم؛ تا حالا خیلی از این مادر شوهر دوست داشتنی ام رودست خورده ام. محترم خانم زن با هوشی است. بعضی وقتها فکر می کنم اگر توی روستاهای اطراف همدان بزرگ نشده بود و گذاشته بودند برود مدرسه الآن تاریخ دنیا دو تا ماری کوری داشت. هردفعه که تهران می آید و می رود اندازه یک عمر بعضی آدمها چیز یاد می گیرد بس که به همه چیز و همه کار دقت می کند و سئوال می پرسد .یک بار بردمش پیش رویا جون که موهایش را رنگ کند، سر از کار همه مواد آرایشی جدید و مارک ها و مدل های تازه مو در آورد.
می روم بخوابم که یادم می افتد قوطی های کنسرو توی کیسه زباله اند. دوباره بر می گردم آشپزخانه. فقط دو سه تا گربه تو کوچه هستند که از دیدن زنی با چادر گلدار فرار می کنند. همسایه دو خانه آن طرف تر هم کیسه اش را دیر گذاشته و مامورها نبرده اند. اگر فضولی ها را طبقه بندی می کردند لابد بدترین درجه اش می شد اینکه سرک بکشی تو آشغال همسایه که ببینی چه چیزهایی می خورند. خنکی هوای نیمه شب سرگیجه ام را کم می کند. کیسه را می اندازم توی سطل سیاه سرکوچه . قوطی قورمه سبزی ها می خورد کف سطل، صدا می کند. سر راه کیسه زباله مانده همسایه را بر می دارم . خداخدا می کنم توی پله ها اهالی هیچ واحدی را نبینم. اگر کسی من را ببیند خیال می کند فیلمی را دارند ته به سر پخش می کنند و طرف به جای اینکه زباله را ببرد پایین دارد با خودش می برد بالا.کیسه را می گذارم در پاگرد جلوی واحد خودمان. زباله ها را با پا تکان می دهم که ساقه های سبزی پاک شده معلوم باشد.
« جعفری ها که همه به ساقه موندن. خوب پاک نکردی.اسرافه مادر. » نفس راحتی می کشم. آشغال های پشت در را دیده. 7 صبح مادر شوهرم می رسد درست وقتی آخرین دگمه مانتویم را بسته ام . می خواستم قبل اینکه برسد رفته باشم که مجبور نباشم توضیح بدهم. خدا نیاورد برای هیچ کس که مجبور باشد چشم تو چشم زن 60 ساله از سفر رسیده ای بگوید مادرجون ببخشید مرخصی های امسال من تمام شده. خداحافظ.
رضا به فریادم می رسد:« امروز من پیشت هستم مادر، شیوا باید برود» مردها راحت می توانند توضیح ندهند. اگر من می خواستم بگویم باید قصه را از اردیبهشت شروع می کردم که سارا آبله مرغون گرفت رضا هم رفته بود عسلویه، برای شرکت قرارداد ببندد و همه روزهای مرخصی سالیانه من در یک جور تفریح مرغانه مصرف شد. تمام روز می نشستم از روی لباس با برس نرم تن سارا را می خاراندم که خودش را نخاراند جای جوشها روی تنش بماند. زیبا ماندن تن دخترها تا دم عروسی از آن دغدغه هایی است که فقط ته ذهن مادرهاست و هیچ کس ازش حرف نمی زند. می ترسیدم جای یکی از ان آبله ها روی بازوی سارا بماند و نتواند لباس آستین کوتاه بپوشد. بعد من را نمی بخشید با اینکه هیچ جا این را جزو وظایف مادری نگفته اند. رضا هیچ کدام اینها را لازم نمی دید توضیح بدهد همان جور که نگاه آزرده مادرش هم ندید. هیچ وقت نمی بیینند؛ همین است که از توضیح معاف اند.
« کابینت دوم، پایین دست راست پشت ظرف نمک. نه. نمک ها را بردار. همان پشت کنار شیشه گلاب. گفتم دوم. از طرف ظرفشوئی دیگه. بشقاب ها که توی سومیه. تو الآن داری شیشه نمک را می بینی؟ نه! آن آرد است؛ بیا این ورتر؛ سمت یخچال؛ بنشین. خوب حالاپشت گلاب .دیدی؟» از پشت سرم صدای کف زدن چند نفر می آید. رویم را از پنجره برمی گردانم . همه همکارهایم دارند می خندند. ده دقیقه ای بوده که در سکوت حرف های من را پشت تلفن گوش می کردند. حامدخطیب شاد دبیر صفحه ادبیات می گوید:« شکر خدا پیدا شد این زرد چوبه » وسط مکالمه من رسیده توی اتاق که بگوید از ویرایشی که روی مطالب کرده ام خیلی راضی است و تغییرات، همه هوشمندانه بوده اند ولی بقیه نگذاشته اندحرفش را بزند و ساکت نگهش داشته اند تا من بقیه آدرس را بدهم و یک دل سیر بخندند. این سومین تلفنی است که رضا از صبح تا حالا زده که جای چیزی را بپرسد. معلوم نیست مادر و پسر چی کار دارند می کنند؟ مهم نیست. وقتی محترم خانم تهران است دلم می خواهد خوشحال باشد. همیشه که دوریم و کاری برایش نمی کنیم. همین وقت های کوتاهی که می آید پیش ما، دوست ندارم اذیت بشود. خطیب شاد بالای سرم می ایستد تا مطالب امروز را توضیح بدهد. ویراستار صفحه های ورزشی هنوز دارد می خندد و صحنه تلفن من و حرکت دستهایم را برای بقیه دوباره بازی می کند. خطیب شاد سرش را می آورد پائین تر و جوری که بقیه هم اتاقی ها نفهمند می پرسد:« شما اهل نوشتن هم هستین؟» یک آن وسوسه می شوم همه چیز را لو بدهم ولی جلوی خودم را می گیرم. آرام می گویم:« یک چیزایی برا دل خودم می نویسم » می گوید:« برا همینه کلمه ها رو درست می گذارین». تلفنم زنگ می زند. باز هم رضاست.
عصر، وقتی خسته با شانه هایی آویزان دارم در ماشین را قفل می کنم خانم رضایی همسایه واحد دوم طبقه سوم از پشت سرم می گوید: « خیرات تون قبول باشه» کدام خیرات؟ کدام خیرات؟ یادم نمی آید. خودم را از تک و تا نمی اندازم و سر تکان می دهم. توی پله ها خانم شه مهر، تازه عروس واحد اول طبقه اول، ذوق زده می گوید: «با این همه کار، وقت می کنین قورمه سبزی بپزین خیر روح پدر شوهرتون کنین؟ » تازه می فهمم از چی حرف می زنند. پس شنبلیله خشک ها اثر نکرده و محترم خانم ترجیح داده با قورمه سبزی «یک و یک» درجات پدر شوهر مرحومم را در بهشت بالاتر ببرد تا اینکه بگذارد ما خودمان را با آن مواد نگهدارنده مسموم کنیم. کلید که می اندازم توی در، بوی فسنجانی که تویش رب انار اصل زده اند مستم می کند.
« نمی تونیم تنهاش بذاریم شیوا. دکتر گفته دارو روزای اول گیجی می ده بهش؛ ممکنه بخوره زمین. شوخی که نیس. قلبشه»
صبح روز چهارم آمدن محترم خانم است. ساعت شش صبح، من و رضا نشسته ایم پشت میز آشپزخانه . قیافه های درمانده مان دیدنی است. امروز هیچ کدام نمی توانیم خانه بمانیم. رضا دو روز مانده و توی شرکت حسابی از دستش عصبانی اند. من پریروز یکی از بچه های قدیمی را گذاشتم جایم امروزهیچ کس را پیدا نکردم. اگر هر برنامه دیگری بود رضا می فهمید که من نمی توانم ولی ماجرا وقتی مربوط به مادرش می شود نمی تواند منطقی باشد. از پنج و نیم صبح تا حالا دارد بحث می کند که روزنامه تو را بیرون نمی کند اگر یک روز نروی. از در هم که می روم بیرون جواب خداحافظی ام را نمی دهد. ترشح عذاب وجدان احتمالا امروز معده ام را سوراخ می کند.
شانس من امروز کار هم زیاد است. قرار است همراه روزنامه ویژه نامه در بیاورند و تعداد صفحاتی که باید ویرایش کنیم دو برابر شده. بین هر دو تا صفحه یک زنگ می زنم خانه . محترم خانم هیچ خوشش نمی آید کسی مواظبش باشد یا برایش دل بسوزاند. توی تلفن آخر عصبی می شود: «خوبم دیگه مادر! دل بده به کارت زودتر تموم شه؛ بچه م سارا این قدر مهد نمونه.»می گویم چشم حاج خانم و از اینکه محترم خانم و مدیر واحد فنی، موضعشان یکی شده و هردو معتقدند من باید دل بدهم به کارم خنده ام می گیرد. طرف های ظهر دیگر چشمهایم واقعا می سوزد و دست خط نویسنده ها را تار و به هم ریخته می بینم. یک چایی می ریزم و کنار پنجره ای که فقط پله های اضطراری زنگ زده ساختمان روزنامه توی قابش پیداست به مادر شوهرم فکر می کنم. لابد الآن هرچه کریستال های قدیمی جهازم بوده از ته انباری و کابینت ها پیدا کرده و گذاشته توی دکورها و گلدان و ظرف سفالی هایی که من گذاشته ام دور و برخانه، همه را برده توی بالکن. دیشب می گفت:« این خانه را پرکاسه کوزه گلی کردین؛ هرکی ندونه خیال می کنه چقدر ندار شدین».همراهم زنگ می زند. صدای رضا از اضطراب می لرزد. یک ساعت است که هرچه زنگ زده خانه کسی برنداشته.
اول من می رسم بعد رضا. کسی خانه نیست و در واحد باز است. رنگ رضا مثل کاشیهای کف حماممان شده . زنگ همه واحد ها را می زند. فقط خانم رضائی هست که کسی را ندیده. یک استکان چای با دو تا توت خشک تو نعلبکی روی میز آشپزخانه مانده. دست می زنم به کناره های استکان، سرد سرد است.
قسمت دوم:
زهره ترک شدیم و دمانس و پرده سبز
« زهره ترک شده بودیم. در خانه باز باز . هیچ کی هم محترم خانم را ندیده بود. رضا مثل بچه ها اشک می ریخت.» ساعت 8 شب ولو شده ام روی صندلی آرایشگاه و برای رویا جون ماجرای گم شدن دوهفته پیش مادر شوهرم را تعریف می کنم.
زنگ که زدم وقت بگیرم رویا گفت دیره . گفتم بعد از ظهرها می روم بیمارستان پیش مادرشوهرم نمی توانم بیایم. مهتابی سقفی آرایشگاه سوخته بود. می گفت موریزه های زیر ابروت را درست نمی بینم خط ابروت خراب می شود. گفتم وقت نکرده ام با موچین موها را بردارم الآن رابینسون کروزوئه شده ام. تو روزنامه خیال می کنند از جزیره آمدم، تازه فردا عصر هم کلاس دارم، توی کلاسمان هم که می دانی همه چقدر ترگل ورگل می آیند. بگذار بیایم. می داند که موهای دور لب و ابروی من چه تند تند و نامنظم در می آیند. دخترهای کلاس را هم قبلا برایش تعریف کرده ام که چه جوری اند.
فضای نیمه تاریک آرایشگاه مثل فیلم های ترسناک و سرد است . انگار هر آن ممکن است از وسط این آینه های قدی بزرگ و پوسترهای مدل مو که زنهای بلوند و باریک، وسطش ژست گرفته اند موجود متفاوتی ظاهر بشود. سر گردانده ام و گونه راستم را چسبانده ام به چرم صندلی تا رویا بتواند راحت ابروی چپم را بردارد. به نظرم می آید پرده برزنتی سبزو کلفت پشت در تکان می خورد. پرده را زده که مشتری ها می آیند و می روند، آرایشگاه از کوچه دید نداشته باشد. یادم می آید که خودش پشت من، آمد تو . همیشه حواسش هست که در را ببندد و حتی زنجیر پشتش را هم بیندازد. بلند بلندحرف می زنم که اوهام برم ندارد« صدای بلندگوی وانت سبزی که اومده بود، محترم خانوم پای بی جوراب، با دمپایی رسونده بود خودش را تو کوچه. وانت تند می رفته. فکرشو بکن رویا! زن 60 ساله دو تا خیابون دنبال ماشین دویده . توی کوچه بهمنیار رسیده بوده بهش»
توی آینه روبرویم رویا را نگاه می کنم که روی نوک پنجه کتانی های سفیدش ایستاده بدنش را کشیده عقب و مثل نقاشهای حرفه ای از آن فاصله به ابروی من نگاه می کند ببیند درست حالت گرفته یا نه. به خاطر نور کم مجبور است بیشتر از همیشه هم دقت کند. می گویم:« همون جا سر بهمنیار هم قلبش گرفته، افتاده زمین. مردم رسوندنش بیمارستان» رویا هنوز تو نخ حالت ابروی من است. این دختر جوان ساکت مرموز را به خاطر همین چیزها دوست دارم. صورت آدمها برایش مثل بوم می ماند. کارش را که شروع می کند این قدر حس می گیرد که خیال می کنی روی صندلی قراضه قدیمی داری به یک اثر جاودانه هنری تبدیل می شوی. من البته یک اثر هنری پر سرو صدایم که یکریز دارد حرف می زند « دیشب ساعت 9 که از بیمارستان رسیدیم یک وانت وایساده بود جلوی در. پسره پیاده شد گفت شیوا خانوم شمایین؟ رضا عصبانی گفت: شما؟ پسره چند تا کیسه فریزر سبزی تازه خرد کرده اتیکت زده منظم داد دستمون. گفت حاج خانم گفتن هر هفته برای شیوا خانم که آدرسشان اینجاست سبزی بیاورم. دید ما همین جور مات داریم نگاش می کنیم گفت حاج خانم دیگه. خال داشت روی دماغشون. صورتشون گرد بود. »
باز به نظرم می آید پرده سبز تاب بر می دارد. رویا پشتش به در است . می ترسم چیزی بگویم بیخود او را بترسانم. نگاهم را می دهم به تی شرت آجری رنگ رویا جون که به شلوار جین سرمه ای خیلی جواب داده و باز بلند بلند حرف می زنم:« پسره می گفت حاج خانم بهم گفتن دوست ندارن دست مرد بخوره به سبزی. حاج خانم پرسیدن زنت کجائیه؟ گفتم تبریز گفتن پدر مادرش هم مال تبریز بودن ؟ گفتم بله. همه اجدادش تبریزی بودن. گفتن پس بده سبزی ها را خرد کنه. من و رضا خنده مون گرفت. به نظر محترم خانم تمیزی در انحصار ترک هاست. بقیه از این نظر مشکل ژنتیکی دارن» لبهای رویا به خنده نازی باز می شوند که من دلم می خواهد ژانگولرهای بهتری هم از محترم خانم سراغ داشتم که پشت سر این یکی زود تعریف کنم.
توی خانه و محل کار و کلاس، چهار کلام حرف به زور می زنم. رضا می گوید باید هردفعه زیر لفظی بدهیم چیزی از روزنامه تعریف کنی ولی نمی دانم اینجا چرا این قدر حرف می زنم. شاید آرایشگاه ساکت با نور سفید و سبدهای فلزی بیگودی و سنجاق و ردیف قوطی های اسپری و ژل، تنم را مور مور می کند. یکی دوباربه خاطر همین سارا را با خودم آوردم .جلوی همه آینه ها شکلک های خنده دار در می آورد و هرچی مواد اینجا بود می زد به موهایش و صورتش:« با این چی کار می کنن؟ اینو می زنن به دماغ؟با چی موهاشونو چین می دن؟ » سارا و خانم شه مهرالآن دارند چه کار می کنند؟ از وقتی محترم خانم رفته بیمارستان و عصرها می رویم ملاقات، بچه ام را خیلی کم دیدم. از مهد کودک با سرویس می آید، می رود پیش همسایه مان، خانم شه مهر، تا من و رضا برسیم خانه.
وقتی نشسته ام روی صندلی نیمه خوابیده آرایشگاه و اینطور پشت هم حرف می زنم یاد فیلم خارجی ها می افتم که مردم می روند پیش روانکاو و یک بند قصه های زندگیشان را تعریف می کنند. رویا همان مدل روانکاوها ساکت است . زنهای محل می گویند یک چیزیش است. می گویند کارش به این خوبی ولی حیف اخلاق ندارد. از نظر زنها هرکی زیاد حرف نزند اخلاق ندارد. می گویند خودش هم مثل مادرش یک چیزیش هست. هیچ کس مادره را ندیده. خانم رضائی، همسایه واحد دوم طبقه سوم ما می گوید مادرش فراموشی شدید دارد،کسی را نمی شناسد و کارهای خطرناک می کند . می توانم حدس بزنم خانم رضائی این اطلاعات را با چه جور مکر و حیله ای از زیر زبان رویا کشیده. این زن تا ته و توی آدمها را در نیاورد سر راحت نمی تواند روی بالش بگذارد.
ولی من اصلا به خاطر همین رویای ساکت می آیم. برای صرفه جویی در پول مشاوره. چرا بروم این همه پول بدهم یکی حرف هایم را گوش کند؟ من همه اعتراف هایم را توی همین اتاقک آرایشگاه رخساره می کنم. بین رفقای قدیمی ام، الآن مد شده همه می روند پیش مشاور. با دوستهای دوره دبیرستانم یک مهمانی دوره داریم که هر دفعه خانه یکی مان می افتد. از وقتی تو یکی از این مهمانی ها خبرش آمد یکی از هم دوره ای های خودمان، همان فیروزه نظری که تا کلاس دوم مدرسه مان بود، مشاور شده و کارش هم گرفته، هر کی دو بار گریه اش می گیرد می گوید افسردگی گرفتم می رود پیشش. هر کدام هم می روند زنگ می زنند به من و آگهی می کنند که برو. می گویند این فیروزه، کارش حرف ندارد. بروی خودت می بینی چقدر سبک می شوی. فیروزه را می خواهم چه کار؟ رویا جون خودش فکرها و موهای اضافی من را با هم از ریشه می کند. الآن تمام همکارهای من، عیب و ایرادهایشان، کارهایی که در آینده می خواهم بکنم و بچگی دوست داشتم بکنم ، اشکال های رضا و ریز دعواهایمان با هم، آرزوهایی که بهش نرسیدم و حتی ماجرای کلاس رفتن من را که از رضا هم قایم کردم، می داند. مشاور از این بهتر؟
جلوی آینه کنار لیوان چاقی که تویش انواع برس ها را گذاشته اند یک کتاب باز است. از روی این صندلی که نشسته ام نمی توانم نوشته هایش را ببینم. قلابی که موها را با آن از توی سوراخ های کلاه مش بیرون می کشند وسط کتاب است که صفحه اش گم نشود. می گویم:« اهل رمان خوندن هم که هستی» لبخند می زند. کناره صفحه های کتاب یک قطره رنگ موی شرابی ریخته و پخش شده. می گویم: «مودب پور می خونی یا نسرین ثامنی؟ خواهر بزرگه من و همسایه مان، خانم رضائی، عاشق این دوتان.» رویا نمی گوید چی دارد می خواند. عجیب نیست. عادت دارم. دوست ندارد در مورد خودش حرف بزنیم . از من هم یک جورهایی رودرواسی دارد. می داند اهل خواندنم. فکر کنم می داند با بقیه زنهایی که می آیند پیشش فرق دارم. با رویا و خواهرم و خانم رضائی که هستم خودم را مثل اینها می کنم .حرف های خاله زنکی می زنم، تعریف های معمولی می کنم. دوست ندارم خودم را خیلی بالا بگیرم.
تلفن همراهم توی کیف دستی ام زنگ می زند. خوشحالم که صدایی غیر از صدای زنگ دار خودم می آید. رویا کیف را می دهد دستم. حامد خطیب شاد، دبیر صفحه ادبیات، شماره مرا از کجا پیدا کرده؟ می گوید داستانک صفحه ادبیات را ناظرهای صفحه رد کرده اند؛ گفته اند اشکال ممیزی دارد. هر دری زده نتوانسته جایگزین پیدا کند و نیم ستونش الآن خالی است. می گوید:« شما احیانا داستانکی یا قطعه ادبی کوتاه ندارید؟ قبلا نباید جایی چاپ شده باشه».غافلگیر شده ام نمی دانم چی جواب بدهم. نمی خواستم حالا حالاها این کار را بکنم. این طوری همه نقشه هایم از بین می رود. آقای خطیب شاد اصرار می کند. از کجا می داند که من کار قابل چاپ توی روزنامه دارم؟ تا حالا که از من نمونه کار ندیده.
گوشی را که می گذارم توی کیف، دوباره فکر می کنم باد پیچیده توی پرده سبز : «رویاجون بذار پاشم ببینم در را پشت سرمان بستیم» قیچی کوچکش را باز می کند:« تموم شد .دم ابروت را بچینم بعد پاشو». نمی دانم رویا صبح تا عصر چطور اینجا دوام می آورد. پنجره که ندارد. به خاطر مردهای فضولی هم که تا ببینند کوچه خلوت است سرک می کشند تو، مجبور است در را هم بسته نگه دارد. این جا پارکینگ تک ماشینه یک خانه خیلی قدیمی بوده، از آنها که چندین سال پیش صاحبش پژو 504 سبز پسته ای عزیز کرده ای را تویش می گذاشته یا یک فیات آلبالویی ولی حالا با سرامیک کف و آینه کاری دیوارها شده «آرایشگاه رخساره» . برای اینکه مالیات ندهد تابلو ندارد. اسم را فقط کوچک و کمرنگ روی زنگ نوشته. توی این شش ماهی که آمده اند این محل، زنها خودشان از هم آدرس گرفتند و سرش شلوغ شد وگرنه اسم و رسمی ندارد.
نمی توانم جلوی خودم را بگیرم؛ تا رویا می رود برای ابرویم رنگ درست کند تند کتاب جلوی آینه را می بندم که اسمش را بخوانم. جلدش تصویری درهم از خط و نقطه است و آن بالا با فونت خاصی نوشته:« دمانس و دیگر اختلالات شناختی». گیج و گنگ رویا را نگاه می کنم که دارد رنگ و اکسیدان را در لیوان پلاستیکی کوچکی هم می زند و می آید. چشمهایم را که می بندم تا رنگ روی ابرویم بگذارد آهسته می پرسم:« دانشجویی؟» خوشحالم که بهانه ای برای بسته بودن چشمهایم دارم. طول می کشد تا جواب بدهد. سکوت بدی شده. می گوید:« تموم شده. جامعه شناسی دانشگاه علامه خوندم» چشمهایم را تا وقتی از کنارم می رود باز نمی کنم. چه حس عجیبی دارم. حس می کنم آب شده ام و الآن شکل مایعی از من روی صندلی چرمی باقی مانده. چرا یکهو همه چیز برایم این همه فرق می کند؟ مثل این است که با لباس خانه رفته ام مهمانی رسمی. این شش ماه که مرتب می آیم اینجا و حرف های خاله زنکی می زنم یک بار هم شک ام نبرده. چرا باید شک ام ببرد؟ کسی با لیسانس علوم انسانی می آید بند بندازد و مو حالت بدهد؟ چقدر برایم فرق می کند آن تعریف های احمقانه را پیش یک دختر دیپلمه معمولی کرده باشم یا یکی که شبیه خودم است؟ حسابی حالم گرفته شده. تا ابروی من رنگ باز کند دارد با جاروی دسته بلند موهای جورواجور زن ها را که ریخته روی سرامیکها جارو می کند. می شود فهمید امروز چند تا زن، مو کوتاه کرده اند و جنس موهای هر کدامشان چه جوری بوده. مجعد سیاه، مش کرده لخت، شرابی نرم. یعنی این قدر کار قحط شده که این دختر توی یک مدرسه راهنمایی معمولی هم نتواند معلم بشود؟ یعنی خرجی شان در نمی آید؟ می پرسم: « دمانس یعنی چی؟» جارو توی دستش بی حرکت می ماند. بعد که دوباره شروع می کند می گوید:« زوال عقل». اکسیدان، پوست زیر ابرویم را می سوزاند. تو این فکرم که من دوباره می آیم اینجا؟ انگار از یک چیز یا فکر نامعلومی خجالت می کشم. دمانس چه ربطی به جامعه شناسی دارد؟ نمی دانم؛ شاید اصلا دیگر نیامدم. می دانم اگر هم بیایم ساکت می مانم. خداحافظ اتاقک روانکاوی رخساره!
رویا رنگ را از روی ابرویم بر می دارد و با پنبه الکلی جایش را تمیز می کند. می روم سراغ کیفم که تا رویا رفته دستهایش و فنجان پلاستیکی را تو روشوئی انباری بشوید پول را بگذارم جلوی آینه . اسکناس ها را می شمارم و می گذارم کنار کتابش . تا سر بلند می کنم توی آینه روبرو پیرزنی را می بینم با موهای سفید پریشان و لباس تو خانه ای گلدار .که پشت سرم ایستاده و دست های لرزانش را می خواهد بکشد به موی من. طول می کشد تا جیغ بزنم ولی آن قدر همه صدایم بیرون می ریزد که فکر می کنم یک چیزی ته گلویم پاره شد.
اول صدای چیزی می آید که از دست رویا می افتد روی سرامیکها ، بعد صدای پایش که از انباری می پرد بیرون و بعد فریادش که پر از نگرانی است:« مادر!».
می نشیند روی صندلی مشتری ها و زل می زند به آینه روبرو. موهای سفیدش پریشان ریخته اند روی صورت گرد. کیفم را از صندلی کنارش بر می دارم. حس می کنم زودتر باید بروم بیرون. رویا ایستاده کنار صندلی، با نوک انگشتها دسته دسته موهای نرم و لخت را از روی چشمهای مادرش می زند کنار:« پاشو بریم خونه» صدای مادره نازک و نرم است، به صورتش نمی خورد:« چه مهربونی . اسمت چیه؟» رویا می بوسدش:« من رویاتم» مادره گیج نگاهش می کند و یکهویی بلند می شود می دود طرف در.
قسمت سوم:
چه کسی سارای من را جا به جا کرد و بوی اسفند وآدمک گودیناف
الهام شه مهر، رنگ پریده، پشت در واحدمان ایستاده. چشمهایش باد کرده و صدایش گرفته . این 5 سالی که همسایه ایم، ندیده ام این طور آشفته باشد و ژولیده لباس بپوشد. توراه پله ها یا پارکینگ که همدیگر را می بینیم همیشه فکر می کنم خودش را درسته داده اتوشوئی و لای نایلون تحویل گرفته. کار بیرون ندارد ولی هرکی نداند خیال می کند از این دخترهای بازاریاب شرکت های تجارتی معروف است؛ پر شر و شور حرف می زند با یک ته لبخند روی لبها. مثل دخترهای 18 ساله هم بدنش را روی فرم نگه داشته به زحمت می شود چربی اضافی تو تنش پیدا کرد. امروز صبح هم که دم در ساختمان همدیگر را دیدیم مثل همیشه اش بود. از دوی صبحگاهی بر می گشت . نفس زنان پرسید که توی محل، آرایشگاه سراغ ندارم و گفت رویا خانم که قبلا بهم آدرس داده بودی چند روزه می روم نیست. حالاچرا از صبح تا حالا، این همه زیر و رو شده؟ تو نمی آید. ایستاده توی درگاه، با شال نخی آبی چروک که روی سرش چرخیده و موهایی که شانه نکرده و نامنظم از همه طرف ریخته اند توی صورتش. می گوید : « می شه سارا را ببرم پارک؟» یک پرده خاک انگار نشسته روی حنجره اش . ساکت می مانم. دارم تمام مهارت« نه» گفتنم را جمع می کنم. چه بلایی سرش آمده؟ به یکی از هدف های این هفته اش نرسیده یا مدیریت زمانش به هم ریخته؟ شاید هم مجموع نمرات تست شخصیتی که تازگی زده نشان داده آقای شه مهر، مرد مناسب این شخصیت نیست( اگر جمع نمرات تان از 50 بیشتر شده شما بهتر است با مردی ازدواج کنید که) تنها حدس هایی که می توانم بزنم در همین حدود است. رد کمرنگ خط چشم ریخته، پائین چشمهایش را سیاه کرده. صدایش می لرزد:« یه بستنی می خوریم برمی گردیم». همیشه مثل بلیط فروش های آژانس های هواپیمایی با آدم حرف می زد. خیال می کردی دارد بلیط پرواز مادرید را بهت می فروشد یا هتلی در هاوایی برایت رزرو می کند. باورم نمی شود این صدای لرزان مال خودش باشد. از وقتی محترم خانم را از بیمارستان آوردیم به خودم قول دادم دیگر سارا را پیشش نگذارم الآن هم اگر همان الهام شه مهر همیشگی اینجا ایستاده بود راحت سر قولم می ایستادم ولی قیافه پریشانی که روبرویم است زبانم را بند آورده. ما زنها دلمان برای یکی بسوزد به کل یادمان می رود تا دیروز چشم دیدنش را نداشتیم( چه بد که بعضی مردها هم این راز را می دانند).
از پشت سرم صدای پای محترم خانم می آید که دارد خودش را آرام می رساند پشت در. دو روز بیشتر نیست از بیمارستان مرخص شده. هنوز دست به دیوار می تواند راه برود. سرگیجه دارد و تا زیاد سرپا بایستد بیحال می شود. خانم شه مهر، محترم خانم را که آمده شانه به شانه من ایستاده، گیج و گنگ نگاه می کند انگار تا حالا این زن را ندیده. ناگهانی و تند می پرسد« بهتر شدین حاج خانوم؟» وبعد منتظر جواب نمی شود « یه بستنی می خوریم و زود می آرمش شیوا خانوم ». موقع گفتن «شیوا خانوم» صدایش همان تحکم روزهای قبلیش را پیدا می کند که باز مرا یاد قولم می اندازد. می گویم : « سارا تو مهد ناهار درست حسابی نمی خوره می خوام زود شامش را بدم» محترم خانم زل زده توی چشمهای سرخ خانم شه مهر و حرفی نمی زند. الهام شه مهر دیگر چیزی نمی گوید و با پر شالش بازی می کند. توی سکوتی که شده، مهارت نه گفتنم ذره ذره ذوب می شود. پس من کی می خواهم یک زن مدیر و مدبر بشوم. به درک. این هم روی بقیه وقت ها که نمی توانم قورباغه قورت بدهم و نمی دانم چه کسی پنیرم را جا به جا می کند« سارا شلوار مخمل صورتی ات را بپوش».
سارای من مثل بقیه دختر 5 ساله ها تو نقاشی هایش خانه های دودکش دار داشت و دخترکی که با موهای افشان جلوی خانه طناب بازی می کند. دامن گلدار دختره همیشه تا لب رودخانه پر از ماهی پائین نقاشی می آمد و یک خط لبخند پهن از این طرف صورتش می رفت تا آن طرف. اما دو هفته است فقط آدم های عجیب غریب می کشد. کاغذ ها را با ذوق نشانم می دهد « خانم شه مهر گفته از اینا معلومه چه بچه ای ام» دست می کشد روی کاغذش« ببین آدمه همه چی داره. مامان! من با هوشم؟» آدمک هایش من را غمگین می کنند. می خواهد دختر کامل بکشد و نمی تواند. به جایش شکل های به هم ریخته ای می کشد که اجزای عجیب دارند. دخترهایی که می کشد مثل زنهای گیج و سرگردان اند. مثل همین الهام شه مهر که فکر می کند با دختر 5 ساله باید راجع به آزمون آدمک گودیناف حرف بزند، ازش تست خود پنداشت بگیرد یا کاری کند تند تند و یک شبه با هوش بشود. برای تمرین این دفعه کلاس، همین الهام خانم را می نویسم. به اندازه کافی خاص هست.
دستم را داغ کردم بچه پیش همسایه بگذارم. اگر آن هفته ای که محترم خانم بستری بود سارا را با خودم می بردم بیمارستان و می گذاشتم پیش نگهبانی که بچه های زیر 7 سال را توی بخش راه نمی داد بهتر از این بود که بگذارمش توی تونل زمان خانم شه مهر که از آن سر، یک آدم گنده خنده دار بیرون بیاید. برای من مثلا آدم شناس شده؛ می گوید :« بابارضا خرج ول است». می فهمم منظورش ولخرج است ولی به روی خودم نمی آورم :« چرا؟» موهای فرفری اش را دور انگشتش لوله می کند:« چون وقتی می خوابد پایش را می اندازد روی پاش. عکس خواب آدما خونه خانم الهام خانوم بود.» نمی پرسم عکس خواب آدمها دیگر چی است. می گوید:« تو مثل اون عکسه می خوابی که خانم شه مهر گفت دوس داره تنها باشه.» تو آشپزخانه که غذا درست می کنم تمام مدت دور و برم می پلکد:« مامان شما از آن درخت نوک تیزها دوست داری یا از آن گردها؟ مربع بیشتر دوست داری یا دایره؟ زرد بهتره مامان یا قرمز؟........» فقط همین را کم داشتم که دخترم روزی ده بار جای من را در دسته بندی های مختلف آدمها پیدا کند:« پس شما از اونایی که...پس شما دوست داری که...پس شما ...» . امروز من جزو هیچ تقسیم بندی ای نیستم. فقط از آن دسته آدمهایم که آرزو می کنند داستانشان توی روزنامه چاپ نشده بود. ویراستارهای دیگر حسابی بهم حساس شده بودند. تمام روز تیکه انداختند. هرباری که خطیب شاد از کنار اتاق رد شد گفتند:« اومد از ویراستاری هوشمندانه صفحه ها تشکر کنه». هوشمندانه را با تاکید روی شین می گفتند؛درست مثل خود خطیب شاد . نگذاشتند چیزی از ذوق چاپ اولین داستان برایم بماند.
نگران شده ایم . بستنی خوردن توی پارک، سه ساعت طول می کشد؟محترم خانم همان موقع که در را بستم گفت:« برو برا بچه م اسفند دود کن» و نشست به آیت الکرسی خواندن و فوت کردن سمت در. آن موقع من گفتم ضعیف شده الکی دلواپس می شود. حالا خودم هم افتاده ام به دلشوره. ساعت 8 شب، رضا می آید. روزنامه امروز را با ذوق و شوق می گذارد روی میز. دور اسم من که پائین داستانکم چاپ شده هفت هشت تا دایره کشیده. می گوید کلی به بچه های شرکت پز دادم که زنم نویسنده است. چرا تا حالا رو نکرده بودی ؟ می گوید این چرت و پرت هایی که نوشته بودی معنی هم داشت؟ ما که هرچی خواندیم نفهمیدیم آخرش چی شده بود؟ خودش را آماده کرده حسابی سر به سرم بگذارد، خبر سارا را که بهش می دهیم نطقش کور می شود. زنگ می زند به آقای شه مهر. آقای شه مهر خبری ندارد. آمده خانه و دیده زنش نیست. بهش زنگ زده موبایلش خاموش بوده. وقتی می شنود سارا را برده بیشتر از اینکه انتظار داریم نگران می شود. می گوید:« دوباره الهام...» . زود حرفش را می خورد و می گوید الآن می رود پارک دنبالشان. شماره همراهش را می دهد به رضا. رضا گوشی را که می گذارد شروع می کند به سخنرانی شماتت. مردها استاد این نوع سخنرانی هستند. تمام حرف ها را روز ازل به ما زنها گفته اند و تعجب می کنند چرا ما آن حرف هایی که خودشان مطمئن اند یک وقتی بهمان زده اند یادمان نمی آید، رضا بارها به من گفته بوده نباید بچه پیش این زنه گذاشت.
یادم نرفته که این زنه اتفاقا به نظر رضا خیلی هم موجود توانایی بود. در سخنرانی های قبلی رضا، این من بودم که خودم را می گرفتم و خیال می کردم کسی ام و نمی توانستم با این جور زنها ارتباط برقرار کنم. همان شب که شه مهرها مارا دعوت کردند، رضا از انواع نوشته ها و برنامه ریزیهای دور آپارتمانشان حظ کرده بود. روی تابلوی اعلاناتی که نزدیک آشپزخانه شان زده بودند پاکت های نامه در بسته ای بود که روی درشان نوشته بود:« هدف های هفته بعد»، « هدف های ماه بعد»، « هدف های شش ماهه»...... پاکت ها با سوزن های ته گرد در تابلو فرو رفته بودند و کنارشان نمودارهای عجیب غریبی بود که رضا سفارش داد خانم شه مهر یکی از آنها برای شرکت شان بزند تا کارآیی سیستم شان بیشتر شود. الهام شه مهر قزوینی بود؛ دانشگاه آزاد تاکستان حسابداری خوانده بود. اینها را همان شب مهمانی فهمیدیم. نمی دانم با آقای شه مهر کجا آشنا شده بود و چطور ساکن تهران شده بود ولی 5 سالی بود عروسی کرده بودند و زندگی شان فکر کنم خوب می گذشت چون آقای شه مهر، شب مهمانی، طوری برنامه ریزیها و جمله های نغز استادان موفقیت که جا به جا روی دیوارها چسبانده شده بود نشانمان می داد که انگار اینها تابلوهای زنش باشند یا میزی که از انواع کیک ها و غذاها چیده. زنش چند سالی می شد که این طرف آن طرف شهر کلاس مهارت های زندگی می رفت ،در دوره های استاد حلت و مهندسی ذهن استادهای مختلف شرکت می کرد و حتی گاهی سه چهار روزی با اعضای همین دوره هایشان می رفت سفر.
زن توانا، حالا دختر مرا برداشته و ساعت 8.5 شب، هنوز او را نیاورده خانه. ..............( بقیه این قسمت را در همشهری داستان بخوانید)
قسمت چهارم:
پونه ای دم لانه ام، بز و زنی محبوس در گلستان
ساعت 5. 8 نفس زنان می رسم روزنامه. باز نیم ساعت دیر رسیده ام چون مربی سارا، یک ربع دم در مهد کودک، معطلم کرده که بگوید سارا خیلی باهوش است و وظیفه مادری من ایجاد( می خواست چون من ویراستارم لفظ قلم حرف بزند و ایجاب را هم مدام می گفت ایجاد) می کند زودتر او را بگذارم مدرسه. از در شیشه ای که رد می شوم جا می خورم. همهمه ای است.آدمهای همه واحد ها آنجایند. حدس اولم تحصن یا اعتصاب است ولی هیچ دلیلی به ذهنم نمی آید، به زلزله و آتش سوزی در یکی از طبقات هم فکر می کنم ولی جلو که می روم می فهمم هیچ کدام این خبرها نیست. آسانسور بین طبقه اول و دوم مانده و آدمهای طبقه های مختلف، از خدا خواسته، نیم ساعتی است منتظرند دوباره راه بیفتد. حتی اقتصادی ها که طبقه سوم اند از پله ها نرفته اند و همان جا ایستاده اند با بقیه به حرف زدن. مردی که لباس کار یکسره ی زرد پوشیده، در آسانسور را هل می دهد و سیاه و ژولیده می آید بیرون. ناگهانی همه ساکت می شوند. مرد زرد پوش، مثل سخنرانی که متن نطقش را نیاورده باشد هول می شود، صدایش را صاف می کند. رشته های کلفت معلق توی اتاقک را نشان می دهد و جوری که همه سالن بشنوند می گوید :« نصف روز کار دارد». کسی از جایش تکان نمی خورد. مرد بیشتر هول می شود و دوباره به آسانسور اشاره می کند. رشته های سیاه کلفت توی اتاقک یک آن می لرزند و نوری که توی اتاقک روشن است قطع و وصل می شود، مرد زردپوش انگار که برای اثبات حرفش معجزه آورده باشد ذوق زده می گوید:« ببینید! خراب است». نویسنده ها و صفحه بندها، یکی یکی راه می افتند طرف پله های اضطراری آهنی و زیر لب فحش های غیر فرهنگی می دهند، جوری که آدم به کل یادش می رود اینجا روزنامه است. دو تا از زنهای تایپیست، جلوی من اند. یکی شان را می شناسم از قدیمی هاست. قبلا تو راهروها و غذا خوری دیدمش .آن یکی، قیافه اش آشنا نیست. حدس می زنم جدید آمده باشد، به طبقه اول که می رسیم، دستور پخت کیک یک تخم مرغی را یادگرفته ام. طبقه دوم، می فهمم شوهر آن که جدید آمده چه غذاهایی دوست دارد. طبقه سوم، می فهمم شوهر آن قدیمیه دوست دارد زنش چه لباس هایی بپوشد. طبقه چهارم، کاش هدفون داشتم یا ام پی تری.
از پشت سر، کسی صدایم می کند:« خانم سرمد! خانم سرمد!». خطیب شاد است. یکی دو نفر را رد کرده تا خودش را به من رسانده و هنوز بریده بریده نفس می کشد. می دانم که صورتم از دویدن صبح و از بالا آمدن پله ها سرخ است و رویم نمی شود سرم را کامل بلند کنم. می گوید:« صحبت کردم اگر بشه بیاین تو تحریریه. حیفه یکی که می تونه بنویسه، بنشینه صب تا شب تو اون اتاق ویرایش کنه» مجموعه داستانکهایم را چند روز پیش برایش برده ام که بخواند نظر بدهد و از حرفش می فهمم که خوشش آمده. طبقه ششم ایم. نفسم بالا نمی آید. هن هن کنان می گویم:« من از پس کار تو تحریریه بر نمی آم» توی پاگرد طبقه هفتم ایستاده ایم تا نفسمان جا بیاید. تایپیست ها که یک جایی عقب مانده بودند، حالا می رسند به ما و رد می شوند. شوهریکی شان برای تولدش بلیط کیش گرفته. خطیب شاد، مات نگاهم می کند:« نمی فهمم چرا خودتون را دست کم می گیرین؟»
وقتی می رسم تو اتاق کوچک خودمان، آن قدر نفس ندارم که به بقیه ویراستارها، سلام کنم. رنگم مثل آب انارهای تجریش شده. خیس عرقم. همه میخندند. خودشان پیش از من، با همین حال رسیده اند بالا. از بخت بلند من، رضا هم همان موقع زنگ می زند. صدایش گرفته است، می گوید:« شیوا! می شد یه جور بهتری سر و ته ماجرا را هم بیاری. پیرزن بیچاره را سنگ رو یخ کردی» می گوید:« حالا من چه طوری این زن مریض را تهران نگه دارم. از صبح کلافه ام کرده بس که زنگ زده گفته بلیط بگیر» نمی توانم هیچ جوابی بهش بدهم. چون نفس ام هنوز بالا نمی آید. رضا فکر می کند قهرم. تا می آیم خودم را جمع و جور کنم چیزی بگویم قطع می کند. بهش زنگ نمی زنم. فقط همین را کم دارم که ویراستارهای دیگر بفهمند سر چه موضوع عجیبی، با شوهرو مادرشوهرم حرفم شده. تازه یکی دو روز است ماجرای داستانک چاپ شده من تو روزنامه یادشان رفته. یک هفته ای تفریحشان را فراهم کرده بودم. داستانک من را می گفتند وآخرش را با مدل های مختلف عوض می کردند و غش و ریسه می رفتند. تقصیری هم ندارند. توی این اتاق دربسته ، آدم دلش سیاه می شود بس که فقط کلمه می بیند. باز یک موضوعی باشد آدم سر به سر یکی بگذارد دلش خوش می شود، روز آسانتر می گذرد. حالا تازه خبر ندارند خطیب شاد می خواهد مرا ببرد جزو نویسنده ها. فکر کنم از عصبانیت ، سیاه بشوند. حالم که جا می آید، زنگ می زنم به رویا ، وقت بگیرم عصر قبل از کلاس بروم آرایشگاه. باز بر نمی دارد. الآن یک هفته است که تو ساعتهای مختلف زنگ زده ام و بر نداشته.
مردی که آن طرف کوچه ، روی چهار پایه پلاستیکی زرد نشسته، می گوید:« نیستن خانوم. این قد زنگ نزن. آرایشگاه رو گذاشتن برا اجاره». پشت سرش، پر از آگهی های کاغذی خانه های محله است. روی شیشه نوشته « پارسیان در دو روز مسکن شما را به فروش می رساند». مرد با چشمهای درشت سیاه و ابروهای پرپشتی که تا نزدیک چشمها آمده اند زل زده به من، منتظر است چیزی بپرسم. نمی پرسم. می روم طرف در بغلی. می گوید:« خونه نیس. یک ساعت پیش رفت بیرون». دلم برای رویا تنگ می شود؛ دخترجوان تنها، از دست مردهایی مثل این یارو، چه عذابی کشیده. بیخود نبود بعد هر مشتری ای که می آمد تو آرایشگاه، پشت در می ایستاد و تا زنجیر را نمی انداخت، خیالش راحت نمی شد. فقط همان شب که با هم تنها بودیم یادش رفت در را ببندد و مادره آمد تو آرایشگاه.
آقای مسکن پارسیان، دو لبه کاپشن را می کشد روی هم و خودش را از سرما جمع می کند . مجبوری بنشینی این بیرون، مردک؟ هنوز منتظر سئوال من است. سه تا دختر دبیرستانی شلوغ، با کوله پشتی های رنگ و وارنگ، از پیاده روی آن طرف کوچه، رد می شوند. مقنعه های سرمه ای را تا آخرین حدی که نیفتد توی گردنشان، داده اند عقب. یکی شان موها را قدر یک دیگچه قدیمی، پوش داده بالا. رد که می شوند، مرد، با لحن کشدار می گوید:« کوچه را گذاشتین رو سرتون، خوشگلا!» دختر دیگچه به سر، برمی گردد و چشم غره می رود: « دل تون برا جیغ های مامانم تنگ شده ؟» آقای مسکن پارسیان یکهو لحنش عوض می شود:« عین دختر ننرها هی مامانتو نیار اینجا. حرف هم به شمادخترا نمی شه زد؟».
دخترها که دورتر می شوند، من را می بیند که هنوز مردد پشت در خانه ایستاده ام . می گوید:« زنگ بالا را نزن مادرش هول می کنه » یک پیکان قدیمی پرسر و صدا همان موقع از توی کوچه و بین ما دو تا رد می شود . مجبور می شود بقیه حرفش را داد بزند:« مادرش خل وضع است» پیکان گذشته و حالا می تواند درست قیافه عصبانی من را ببیند. می گوید:« خودش گفته اگه زنگ بزنن مادرش تن لرزه می گیره راه می افته دورخونه. کلید پایین را داده به ما. مشتری می بریم زنگ خونه شون را نزنیم» راه که می افتم صبرش تمام می شود و سئوالی را که نپرسیدم، جواب می دهد:« دیگه نمی تونه پیرزنه را تنها بگذاره. وضعش بدتر شده»
امروز فقط همین غصه رویا را کم داشتم. آن از تلفن رضا به روزنامه که اعصابم را ریخت به هم ، آن هم از کلاس، که پیامک زدند تشکیل نمی شود. چطور هیچ وقت به صرافت نبودم شماره همراه رویا را بگیرم؟
دلم می خواست امروز کلاس تعطیل نشود و تمرین هایمان را بخوانیم. شنبه شب، وقتی تازه همه کارهای خانه تمام شد، ساعت دوی شب، داستانی را که مشق این هفته کلاس بود نوشتم. کاش دست کم امروز داستان پر درسر را سر کلاس می خواندم یکی بهم می گفت ارزش شب بیداری خودم و غم و غصه محترم خانم و اخم و تخم رضا را داشته یا نه.
دو بند از داستان نوشته بودم، محترم خانم بی خوابی سرش زد، آمد تو هال. چند بار آب خورد چند بار رفت دستشویی. آخرش هم طاقت نیاورد:« دعواتون شده، شیوا خانوم ؟» چرا یک زن باید شوهرش را تنها بفرستد بخوابد و بعد بنشیند توی کاغذها چیز بنویسد؟ خیلی سعی کردم برای محترم خانم یک توضیح معقول پیدا کنم ولی نتوانستم. ذهنم خسته و در گیر شخصیت های داستان بود، نمی خواستم بگویم که کلاس می روم. عذر بدتر از گناه می شد. همین که نتوانستم دلیل پیدا کنم، اوضاع را بدتر کرد. محترم خانم تصمیم گرفت مشکل من را خودش حل کند. سر صبحانه، یک جلسه سخنرانی برایم گذاشت که این شلوارهای کلفت و لباس های شرتی پرتی چیه که جلو شوهرت می پوشی؟ بچه ام رضا، دل دارد. به نظرش دل رضا در گل ها و بته های لباس بود و من با این لباس های ساده، دل رضا را ناپدید کرده بودم. سر لپ هایم هم که هیچی نمی مالیدم و چی از این بدتر؟ توی روز که ما رفتیم سرکار، نشسته بود از پارچه های توی چمدان که قبلا فامیل هایشان داده بودند یک دامن بلند تا مچ پا برایم دوخته بود: گلستان! شاخه و گلبرگ ها درهم فرو رفته. سرخ و زرد و بنفش. بالایش کشدار که راحت بتوانم بکشم پایم و تنبلیم نیاید. بی هیچ حرفی پوشیدم و گذاشتم حظ کند که چقدر دلبر شده ام . خوشحال بودم که یک روزش با دوخت و دوز، پر شده. این روزها بیکاری خیلی اذیتش می کند . می خواهد برگردد همدان، رضا نمی گذارد چون دکتر گفته تا چند وقت باید زیر نظر باشد . عادت ندارد یک جا بنشیند حوصله اش سر می رود . کارهای عجیب غریب می کند یا بهانه گیر می شود. قبلا از این جور زنها نبود، این روزها مدام عیب و ایراد می گیرد. با همه همسایه ها، دوست شده ولی باز هم وقتش پر نمی شود. هر روز صبح بهش می گویم:« یک آژانس بگیرم برید پیش مادر. مادر من هم که روزا تنهاس. با هم حرف می زنین یک کم دلتون وا می شه» می گوید:« نه! تو که می دونی شیوا جون، من خیلی اهل دعا قرآن نیستم. می شینم حرف صد من یک غاز دنیا را می زنم، حاج خانم رو هم از جلسه و نماز، دعا می اندازم». فقط با مادر من این جوری رودرواسی دارد.
دامن توی دست و پایم می پیچید و نمی گذاشت بدو بدوهای عصرگاهیم را بکنم. زنی محبوس در گلستان شده بودم. رضا که آمد نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و محترم خانم گذاشت به حساب اینکه رضا دلش را دوباره به دست آورده. نایلونهای خرید را که از دستش می گرفتم گفتم « حاج خانم از صب تا حالا پای چرخ بوده و اینو برام دوخته» می خواستم رضا جلوی زبانش را بگیرد و مسخره هایی را که همان جا سر زبانش مانده بود توی دلش نگهدارد. ولی نمی توانست. تا آخر شب که مادرش خوابید، بس که هر دفعه داشتم می خوردم زمین ، خنده اش را قورت داد عضلات صورتش درد گرفته بودند. اگر می شد محترم خانم را توی خانه سرگرم کنم که مدام بیرون نرود و کار دست خودش ندهد، دعوای دیروز پیش نمی آمد ولی نشد.کاش می توانستم سفارش بدهم هر روز یک گلزار جدید برایم بدوزد ولی با زنها گروه و دسته راه نیندازد.
از روزنامه برمی گشتم دیدم جلوی سوپر پروتئین راد نام، شلوغ است. فکر کردم تصادف شده، رد شدم. جلوتر نگه داشتم سس مایونز و خیار شور بخرم. خانم رضائی خرت و پرت هایی که خریده بود حساب می کرد، تا چشمش به من افتاد گفت مادر شوهرت غوغا کرده. ...............( بقیه این قسمت را در همشهری داستان بخوانید)