تبليغاتX
بگذریم ... - سیب های تازه آدم
این بحث جدیدی است که در کامنت ها شروع شده و پذیرای شرکت شما  هم هست.

آقای معمولی معمولی:

بنظر شما وقتش شده راجع به گناه هم حرف بزنیم؟ موافقید که تیپ گناه‌های این دوره هم یه جورایی عوض شده؟

ما با ترس ها، توسری خوردنها و محرومیت‌های گذشته گانمون که چه عرض کنم، حتی والدین خودمون هم، بزرگ نشدیم.

نسل ما شانش اینو داشته که مراقبت و آگاهی‌ بیشتری در پرورشش بکار رفته. روانشناسی‌ مدرن بوده و تکنولوژی مناسب برای عامی‌ شدنش + امکانات مالی بهتر + والدین تحصیل کرده‌ای که تازه باخبر شدن کلی‌ از مشکلات خودش از کجا میاد. و یه دفعه تربیت درست بچه ها، ماموریت مهمشون شد. البته دارم راجع به خانواده‌های اکثر آدمای این جمع حرف میزنم نه اکثریت جامعه.

صرف بودنمون رو تشویق کردن،برای موفقیت‌های کوچکمون آتیش بازی راه انداختن، تشویق مان کردن تجربه کنیم و خودمونو باور کنیم، در شکست‌ها حمایت شدیم، آزادی اشتباه کردن داشتیم، دائما قضاوت نشدیم، دوست داشتن یاد گرفتیم و ارزشمند موندیم.... تو دوران انقلاب و جنگ هم، درد دیدیم و همدردی رو با جسم و جان اموختیم، دین رو عمیقتر دیدیم و انتخاب‌ها مونو کردیم.

حالا یه خانوم یا آقای دکتر یا مهندس موفقیم. وضع مالی مون اینقدر که لازم داریم، درسته. جمع فامیل، دوست و آشنا مون هم سالمه، الحمدلله.

گناهان کبیره کدامند، بریم سراغ لیستشون.

ریا: چرا؟ من واقعا از اینی که هستم راضیم. احتیاج ندارم تظاهر کنم یه چیز دیگه هستم یا چاپلوسی کنم- با احترام و اعتماد به نفس بزرگ شدم و خودمو بیشتر از این حرفا دوست دارم.

دروغ: آخه موردی برای ترس ندارم. با خانواده صمیمی‌ هستم، اهل خلاف خاصی‌ هم که نیستم. از آزار دادن مردم هم لذت نمیبرم و اگر کار نادرستی کردم میدونم دیگران میفهمند اشتباهی‌ بوده و من هم از کودکی یاد گرفتم بهائ اشتباهامو بدون جنجال بدم.

دزدی مالی: آوم؟... نه! خوشبختانه (/ بد بختانه؟) برای ارقامی که ارزش سبک سنگین کردن داره، نه. با اینهمه اساتید حاضر و قبراق و باتجربه؟...... بالاخره که تا حالا فرصت دست نداده.

غیبت: بابا نصف دوستان ما همون اول آشنایی آعلامیه دادن که راضی‌ نیستن کلمه‌ای غیبت بشن. (بعضی‌‌ها ظرفیت چه چیز‌ها رو ندران!)، بقیه شون رو هم، راستش هرچی‌ نگاه می‌کنم میبینم حداقل از خود من که بهترن، دیگه حرفی‌ نمیمونه.

تعریف گناه‌های نوع من. بچه گی خوشحال بودم که لیست گناه‌ها رو دیدم و حالا مثل یه تقلب سر هر امتحانی میبرم.اما با این اوضأع عوض شده، حالا همش دارم تو تاریکی‌ شمشیر میزنم. اکثرا هم دوزاریم دیر میفته که از کجا ضربه خوردم.

بین شماها کسی‌ لیست جدید رو نداره ؟

خانم سعی:
 
در مورد گناه هایی که شمردید. راست می گویید. جاذبه ای برای ما ندارند چون عزت نفس داریم و اینها را دون شان خودمان می دانیم اما این عزت نفسی که داریم کامل نیست. اگر عزیز دانستن نفس را ناشی از شناخت انسان بدانیم یعنی همان شناختی که برای انبیا واولیا باعث عصمت می شد خوب ما راه زیادی تا آن داریم. بخشی از عزت نفس مان هم پهلو به پهلوی خود پرستی می زند. برای همین است که مثلا مراء یا جدال می کنیم در بحث ها. یعنی هدفمان اثبات خودمان و شکست دادن طرف مقابل است نه آشکار شدن حق. برای همین است که اگر رقیب جدی در جایی پیدا کنیم حسادت هم با تمام عواقبش سر و کله اش پیدا می شود. تا رقیب نداریم هنری نکرده ایم.
يك سري گناهان هم هستند كه به خاطر اين مدل تربيتي كه گفتيد - و قطعا نقصي در آن هست كه بايد روشن اش كرد- ما نسبت به آن آسيب پذير تر شده ايم. مثال اش احترام به پدر و مادر است. قديم ها اصلا اين احترام و حرمت نگاه داشتن از همان كودكي در بچه ها شكل مي گرفت. سخت نبود برايشان وقتي بزرگ شدند حتي اگر حق با آنها بود احترام نگه دارند اما براي بچه هايي مثل ما و مخصوصا نسل هاي بعدي اين كار سخت است. بايد فكر كنند و اهل خود نگاه داري باشند تا آن حرمت را حفظ كنند.
 
یک موضوع هست که فکر می کنم قبل تهیه لیست گناه های جدید باید روشن اش کرد. شما طوری از تربیت معاصر لااقل برای قشری از مردم صحبت کردید که انگار بسیار سالم و کم عیب است. خوب اگر اینطور باشد و آدم سالم از دل چنین محیط تربیتی بیرون بیاید طبیعتا در مقابل خیلی از گناه ها مقاوم است و تازه می شود همان بحث قدیمی که عدل خدا محیط رشد را در نظر می گیرد و خوبی های آدم های اینچنین از نظر خدا چندان هم هنر نیست و باید دقیق تر و عمیق تر می شده اند.
اما اگر فرض اولیه درست نباشد باید نقاط ضعف این تربیت را در آورد. یک راه اش هم همین است که می گویید. که مراجعه کنیم به خودمان ببینیم در مقابل چه گناه هایی آسیب پذیر تر هستیم و چرایش را در بیاوریم. شاید هم اصلا ربطی به تربیت نداشته باشد. مثل داستان پسر نوح.

آقای سلام( اگر من درست فهمیده باشم همان آقای دو نقطه قبلی می باشند):
 
شیمی تجزیه، کمک می‌کند عناصر اصلی را بشناسیم، و وقتی عنصرها با یکدیگر ترکیب می‌شوند و در آن ترکیب گم می‌شوند، بتوانیم عناصر اصلی را دوباره پیدا کنیم. و کمک می‌کند بتوانیم آن چیزهایی را که در پیرامون خود می‌بینیم، بشکافیم، و عناصر اصلی آن را بشناسیم. چه علم دوست داشتنی‌ای است این شیمی تجزیه. آدم را از ساده‌انگاری در می‌آورد. آدم شیمی تجزیه بخواند، بعد بیاید پایان‌نامۀ دکترای خودش را، در اخلاق بنویسد. روحیات انسان را تجزیه کند، عناصر اصلی جدول مندلیف روح انسان را پید کند، ترکیب کند، برای عناصر و روحیات، معرف بسازد، آزمایش ... . یا اخلاق را باید بگذارند یکی از تخصص‌های شیمی تجزیه، یا باید چند واحد شیمی تجزیه، در تخصص اخلاق، یا روان‌شناسی، ... بگذارند. پیچیدگی‌های روح انسان، حتما خیلی بیشتر از یک سری اشیاء بی‌جان است. یک نفر که شیمی تجزیه خوانده، چقدر استعداد و آمادگی دارد که بیاید در مسائل اخلاق و روان‌شناسی کار کند. (همین الان خودم کلی علاقمند شدم که لااقل یک مروری بر روی اصطلاحات و قوانین در شیمی تجزیه بکنم)

اینجا هم پدیدۀ جالبی اتفاق افتاده. راستش اینکه اگر شما یک وبلاگ بزنی، اصلا فکر نمی‌کنم که من آنجا بیایم و کامنتی بگذارم. اگر من هم یک وبلاگی بزنم، فکر نکنم که شما هم آنجا بیایی و کامنتی بگذاری. حالا چی شده که شما «اینجا» یک «پست» گذاشته‌ای و من دارم برای آن پست شما، یک کامنت پست می‌گذارم. و آن آقای دو نقطه ای که توبه کرد به خاطر اینکه نه نوشتن را درست بلد بود، و نه اینکه منظورش را درست برساند، و مثلا وقت هم که نداشت، حالا چی شده که توبه شکسته و به یک اسم دیگری آمده و دوباره دارد همان اشتباه را تکرار می‌کند؟ این هم خودش یک پدیده‌ای شده در وبلاگ نوسی؛ وبلاگ در وبلاگ. یک کسی که شیمی تجزیه خوانده، بیاید اینها را تجزیه کند، ببیند تهش چه در می‌آید؟ فرضیه‌ها را ردیف کند، بعد برای هر کدام یک معرف درست کند، بزند ببینید چه می‌شود؟ آنهایی که دنبال کِیس می‌گردند، کجا هستند؟ نمی‌دانم از توی این آزمایشات، اگر کسی بلد باشد انجام بدهد، چیزی که بدرد جواب بعضی از سؤال‌های شما بخورد در می‌آید یا نه؟ بگذریم ...

شاید همان لیست قدیمی هنوز خیلی جای کار داشته باشد. مثلا همان مورد اول. معمولا از ریا دو منظور داریم. گاهی ریا، همان تظاهر و دورویی است. یک کاری را برای خوب جلوه کردن پیش دیگران انجام دادن. (یا لااقل بخشی از انگیزه اش، خوب بودن پیش دیگران بوده. شاید بقیه اش بخاطر خدا) گاهی هم یک کار خوبی را بخاطر خدا انجام داده، ولی بعدا آن کار خوب را، و خوب بودن های خود را برای دیگران تعریف می کند، که احساس شخصیت و بزرگی خودش را ارضاء کند. هدف از ریا و تظاهر، مشترک است: محبوب بودن، شخصیت داشتن، ارزش دشتن، از نظر دیگران. همه را خلاصه کن و بگو «ریا»:
ریا ترکیبی از سه تا عنصر است، هر کدام به تنهایی می تواند باعث ریا بشود:

1. خود را کم دیدن: ریا مال کسی است که از آنی که هست راضی نیست. کسی که از وضع فعلیش راضی است، عجب دارد، که از ریا بدتر است. عجب بدترین گناه است، چون موجب توقف آدم می شود. مثل یاس. عجب و یاس خواهر و برادر هم هستند. ریشۀ بیشتر گناهان هستند و و از همۀ گناهان دیگر بدتر هستند.

2. علاقه به شخصیت داشتن پیش دیگران و دوست داشته شدن: کسی ریا می کند که دوست دارد پیش دیگران محبوب باشد. کسی که ریا نمی کند، یا (ادامه دارد.. )

2.1. یا اصلا دوست ندارد دوست داشته شود، (که ممکن نیست، چون مطابق فطرت و ساختار وجودی انسان است و قابل تغییر نیست. امام سجاد(ع) از خدا می خواهد که من را در آسمان و زمین محبوب همه قرار بده.)،

2.2. یا دیگرانی که اطرافش هستند، کم بودن های او را نمی فهمند، یا کم بودن را بد نمی دانند، یا از حسن اتفاق دیگرانی که اطرافش هستند، آدمهای از نظر او خیلی مهمی نیستند و نظرشان چندان برای او مهم نیست، تا به خاطر نظر آنها کاری بکند.

یا ریا کردن را می فهمند(اهل نشانه و ظرافت هستند و آدم زود پیششان لو می رود). اگر اطرافیان آدم درکی داشته باشند که ریا کردن را متوجه شوند،(و ما هم این را بفهمیم) دیگر آدم ریا نمی کند. چون فایده ای ندارد. او همین ریا کردن ما را مذمت می کند. لذا خیلی از اوقات ریا نکردن خودش یک جور ریا کردن است: الان دوست دارد قرآن بخواند، اما نمی خواند، چون اگر بخواند بقیه می گویند «بارک الله چه آدم خوبی». کار خوبی را بخاطر بقیه انجام بدهی، ریا است. بخاطر دیگران انجام ندهی، باز هم ریا است. کار خوب را به خاطر خوبیش انجام بدهی، چه دیگران خوششان بیاید، چه بدشان بیاید، چه بگویند تو خوبی، چه بگویند تو ریاکاری، ... ، این خوب است.

یا هیچ کدام از اینها نه، بلکه به رویش نمی آورند چون می خواهند شخصیت مستقلی داشته باشد، و دچار آسیب های بخاطر نگاه دیگران خوب شدن(که می شود خوب شدن سطحی) نشود.

2.3. یا یک کسی او را خیلی دوست دارد. و این کس یا خوبی را نمی فهمد، یا ارزش برای خوبی قائل نیست، یا کم بودن دیگران را نمی فهمد.

یا اینکه نه، آن کسی که او را خیلی دوست دارد، همه را می فهمد، و حتی این را هم می فهمد: که شما کم خوب هستی، و اینکه این کم بودن چقدرش تقصیر خودت است. ولی یک چیز دیگر را هم می فهمد: خوبی قلابیِ از سر ریا و سطحی را می فهمد. پیش چنین کسی اگر بخواهی ریا کنی، باید واقعا خوب بشوی. و اگر واقعا خوب بشوی، چه خوب. (لطفا گیر ندهید که برخی از بندها یک وجه مشترک هایی دارند. کتاب و مقاله که نیست. یک نوشتۀ عجله ای است که خواندن آن به معنی تحمل کردن عیبهای آن توسط خوانندۀ آن است.)

تمام  گناهان پاسخی به یکی از نیازهای فطری و خوب انسان هستند، منتها پاسخی بد. ریا هم. اساسا ریا، از گناهانی است که سطوح پایینش بد است و سطوح بالایش خوب. به قول آقای بهجت(ره)، درمان ریا این است که: «پیش سرباز ریا نکن، برو پیش رئیس کلانتری ریا کن.... پیش خدا ریا کن.» و ریا پیش دیگران به این دلیل بد است، که تو خراب می شوی.(ضمن اینکه خودش نشانۀ خراب بودن هم هست) ولی ریا پیش خدا، تو را خوب می کند. چون برای ریا پیش خدا، راهی نداری جز اینکه واقعا خوب بشوی. و خدا هم چیزی به جز همین را نمی خواهد.

پس ریا(بگو گرایش هایی که برای ریا کردن به آدم فشار می آورد) هم می تواند عامل بد شدن بشود، هم عامل خوب شدن.
و یک پس دیگر: هیچ کس نمی تواند از ریا(دوباره همان گرایش ها را بگو) فرار کند. اما می تواند مدلش را انتخاب کند؛ رشد دهند یا تخریب کننده.

3. عجله: کسی که ریا می کند، عجله هم می کند. محبوب بودن پیش همه بد نیست. (فطری است) منتها وقتی عجله کنی خراب می شوی.

خلاصه: ریا کردن، به این دلیل بد است که مانع بزرگ شدن آدم می شود. و کسانی که ریا نمی کنند(از مدل بدش)، دو دسته هستند؛
یا عجب دارند، که از ریا بدتر است.
یا زمینۀ ریا پیش نیامده. اینها هنر نکرده اند که ریا نمی کنند. (گرچه همیشه دچار نوعی ریای پنهان هستند.) اماجای هیچ نگرانی نیست. خداوند همه را دوست دارد، نمی گذارد عیبهای ما پیش خودمان مخفی بماند. گاهی امتحان هایی می گیرد، که «بعضی» از عیبهایمان را ببینیم و آنها را اصلاح کنیم و ...

یا عجب ندارند، و زمینۀ ریا هم در اطرافشان هست و با اینحال ریا نمی کنند. اینها آدمها خیلی خیلی خیلی خوبی هستند، خیلی دوست داشتنی هستند، به مرور محبوب دلها هم می شوند، ... اینها آدمهای متفاوت و خیلی خوبی هستند، حتی اگر خودشان فکر کنند که یک آدم معمولیِ معمولی هستند.
 
مرشدزاده:

آقای معمولی محترم که کاش می شناختمتان. من هم دو نکته نوشتم که مشارکتی کرده باشم

1. یک وقتی قدیمها وقتی به این آیه نماز بر می خوردیم که گفته بود و انها لکبیره الا علی الخاشعین  فکر می کردیم دیگر لکبیره ندارد. این قدرها هم که کار سختی نیست. روتین و معمولی می شود. آدم عادت می کند و می خواند. مثل همان اتفاقی که برای بزرگترهایمان افتاده بود. می خواندند دیگر. فکرش را نمی کردند.روزمره شان شده بود. حالا که بچه های جدید را می بینم می فهمم این آیه یعنی چه. حالا که فردیت آدمها بزرگ شده و هویت ها شکل گرفته، حالا که آدم برای تصمیم گیری برای هرکاری به فایده هایش فکر می کند. چه فایده ای برایم دارد که این کار را بکنم؟ حالا که آدم های هدفمندتر برای لحظه هایشان برنامه ریزی می کنند و هر کاری را که در راستای آن نباشد خط می زنند حالا می فهمم آن آیه یعنی چه: نماز کار سخت و بزرگی است مگر برای آنان که در درون در برابر او احساس کوچکی می کنند.

 جنس گناهان تازه ما، سیب های هبوط نسل های تازه تر، از جنس گناهان آدمهای ضعیف و زبون نیست. این را قبول دارم . پرتگاه های تازه ما از جنس خود ویژگی جدید ما است : هویت و فردیتی که لحظه به لحظه بزرگتر می شود.

مجبورم  اول این توضیح را بدهم که خود این شخصیت یافتن انسان، این از دست دادن انفعال، این موجود تغییردهنده و متفکر که روز به روز سخت تر تن به عادت و کارهای بی دلیل می دهد، اصلا چیز بدی نیست. این را مطمئنم . به این گواهی که یک بار قرآن را از اول به آخر بخوانی متعجب می شوی از این همه حجم مسئولیت که قرآن از مخاطبش می خواهد. از این سطح حرف زدن با او. آن آدمهای منفعل قدیمی، آن کودکانی که به عادت کار می کردند یا هرجا که دیگران آنها را می بردند می رفتند،  کجا مخاطب این خطابهای سنگین و این  سرزنش ها ی سخت اند. اینها برای همین انسان بالغ هویت یافته است که بخواهد برای لحظه هایش تصمیم بگیرد. این هند بوک تصمیم های سخت است نه آن تسلیم های بی دلیل و راحت قدیمی. این خطاب های سنگین به هیچ وجه نمی تواند برای انسان منفعلی باشد که سالهای سال متاسفانه مسلمانان بودند.

امّا. می رسیم به امّا.

ما از دایره تسلیم های ساده خارج می شویم ولی به افقهای کبر، به افق های خود بزرگ بینی، خود خدا بینی نزدیک می شویم. جنس پرتگاه هایمان از این جنس جدید می شود. دقیقا به این دلیل که بالغ تر شده ایم و به افق های هستی داریم نزدیک تر می شویم جنس پرتگاهمان هم وحشتناک تر شده است. این قاعده هستی است. پرش های بلندتر و پرتگاه های عمیق تر. افق های بالاتر و زمین خوردن های سخت تر.

می گویم سخت تر چون خدا گفته همه چیز را می بخشد غیر از شرک. و شرک دقیقا چیزی است که نرم نرمک همراه فردیت تازه ما به درونمان می خزد.ان الله لایغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک. از گناهان ساده فهرست قدیمی دور می شویم و  به جنس گناه خود شیطان نزدیک می شویم. به کبر.

گناهان این روزهای ما از جنس گناهانی است که رنگ روح را عوض می کنند و این حقیقتی است که عمل قرار بود فقط یکی از معیارهای رنگ روح باشد، فقط یک معیار. آنچه در ترازوهای قیامت می سنجند برای اینکه سرنوشت ابدی روح را تعیین کنند، رنگ روح است نه عمل. جهت گیری روح است که سرنوشت ابدی او را تعیین می کند.( بحث معاد علامه طباطبائی برای رجوع در این مورد خوب است)

می دانم حرفم خیلی توضیح می خواهد ولی حوصله من برای نوشتن متن های این شکلی کم است . امیدوارم لا اقل سر بحث را توانسته باشم درست باز کنم و خدا کند بقیه برای گسترش و یافتن مصداق هایش کمک کنند.

2.یک نمونه ساده دیگر از نکات ریزی که این روزها دارد جا به جا می شود مثال می زنم تا شاید معلوم شود چقدر ساده لوحانه است اگر بخواهیم با آن فهرست های قدیمی و حرف های ساده سر منبرهای معمولی وضع امروز خودمان را محک بزنیم. ماداریم گناهان پیچیده تری می کنیم که حتی برای درآوردن وضعیتشان از نظر سطح عذاب و اینها باید خودمان اقدام کنیم چون واقعا آنها نمی فهمند چه کارهایی داریم می کنیم.یک بحثی که در نهج البلاغه با انواع ادبیات متفاوت طرح شده، طول امل است. آرزوی دراز. حضرتش خیلی نسبت به این ماجرا هشدارهای داغی می دهد. برای آدم آن روزی که زندگیش در یک لایه خیلی ابتدایی و ساده می گذشت و نهایت جایی که می توانست برود و کاری که می توانست بکند همان دور و برها بود این آرزوی دراز اندکی بیمعنی بود یا نهایت تعبیر ساده ای پیدا می کرد.

حالا بروید با دقت نگاه کنید بسیاری از حرف هایی که در دایره درس های موفقیت گفته می شود، خیلی از دوره های  خودشناسی و همه کاره شدن در چند روز و چند دقیقه کهرویشان تبلیغ می شود دقیقا فرهنگ درونی طول امل را دارند. زود برنیاشوبید. صبر کنید توضیح بدهم. مرز باریکی است بین طول امل و برنامه ریزی برای آینده. بین هدف دار بودن و آروزی دراز داشتن. علی(ع) با اینکه از یک طرف می گوید برشما باد  کار و کار و کار و به پایان رساندن کار. با اینکه می گوید قدر آدمی به قدر همت اوست با اینکه خیلی حرف های مشابه این دارد که دقیقا مضمون هدفمندی و برنامه ریزی را می دهد نسبت به طول امل هشدار می دهد.

طول امل، آن حالت درونی انسان موقع برنامه ریزی است. وقتی که هم بنا را بر این گذاشته ای که همه اختیارات جهان دست توست و ابدی هستی ، هم اینکه هر چه بشود و خواهد شد من باید به این نتیجه برسم رنگ روح تو در آن لحظه، رنگ طول امل است.همان فاصله ادای وظیفه و  حصول نتیجه است که آن بزرگ می گفت ما مامور به انجام وظیفه ایم نه حصول نتیجه. خیلی سخت است توضیح دادنش ولی شاید مثالها بتوانند کمکم کنند. بین بچه هایی که تابع آموزه های جدیدند و حتی در خودم، زیاد این را می بینم که دچار وضعیت های تصمیم گیری که می شویم انتخاب های درستی نمی کنیم. فرض کنید دقیقا همین امروز  مادرش به دلیلی ، بیماری یا  موضوع مهم دیگری به او محتاج است ولی طبق برنامه ریزی های فردی، و طبق هدف گذاریهایی که کرده ، او اصلا نمی تواند امروزش را بدهد به این کار. چه کار باید کرد؟ باید آن آرزوی دراز را حداقل برای یک روز قربانی کرد. ولی چرا باید این کار را بکنم؟ خیلی هایمان به روی خودمان نمی آوریم ولی واقعا بعضی از وظایف و حقوق نسبت به آدمهای دیگررا که در برنامه رریزی به سمت آن هدف مورد نظرمان نیستند یا نادیده می گیریم یا اینکه جان می کنیم تا انجامشان دهیم و صد بار منت می گذاریم.

در حالیکه در نگاه دینی، هدف دراز مدت خودش یکی از وظایف است در کنار وظایف دیگر. برایش برنامه ریزی می کنم چون آن هم وظیفه است ولی در حد وظایف دیگر در حد بقیه حق و حقوق هایی که برگردنم است. نه اینکه تمام زندگیم را و دقیقا تمام حرکت هایم را برای رسیدن به آن تنظیم کنم. اما آموزه های موفقیت و روانشناسی سطحی جدید، تاکید می کنم روانشناسی درست و علمی را نمی گویم، روانشناسی های در دسترس عامه را می گویم، دقیقا خلاف این مسیر را می روند.

 

باز هم مجبورم همان جمله بالا را بگویم که این فقط آغاز بحث بود. اگر نتوانستم مفهوم را برسانم خواهش می کنم بگذارید به حساب ناتوانیم از طرح این بحث ها و موضوع را فقط به عنوان سرنخی در ذهنتان نگه دارید تا از یکی که بهتر می تواند بگوید حرف درست را بگیرید. امیدوارم به خاطر ناقص گفتن مباحث، بدتر باعث ایجاد شبهه نشده باشم.

نقطه:

یک سوال برایم پیش آمد از حرف های آقای سلام
انجام ندادن کاری برای این که دیگران اسمش را ریا نگذارند، این هم ریا است؟؟؟؟
من خسته شدم از این که خیلی پیش میاید کاری را بدون توجه به دیگران انجام داده ام ولی آنها اسمش را ریا گذاشته اند
درحالی که چه آنها از کارم باخبر میشدند چه نمیشدند، آن کارها را انجام میدادم.
اما مدتیست جلوی دیگران سعی میکنم کاری نکنم، مبادا اسم ریا روی آن بگذارند.
حالا این کار واقعا همان ریا است؟
چرا؟
پس دوری از مواضع تهمت چه میشود؟


 

 جعفر شیرعلی نیا:
 
آن‌كلام عجيب كجاست؟
حاشيه‌ي يكي از صفحات كتابي قديمي، كسي نوشته بود: اگر همه‌ي مردم دنيا دسته‌جمعي خودكشي كنند خدا چه‌قدر خيط مي‌كند. نوشته‌اي كه حداقل شصت‌سالي از عمرش مي‌گذشت. راستش من حرف خانم مرشدزاده را درباره‌ي قديمي‌ها و جديدي‌ها قبول ندارم. ما (اگر راست باشد) در سال‌هاي بسيار دور فرعون قدر و زيرك را داشتيم كه پرشي به مراتب بلند‌تر از امروز ما داشت و همين امروز نه تنها در ايران كه در آمريكا و بسياري از كشورهاي مردماني بسياري داريم كه ليست گناهانشان همان است كه برشمرديد. بعضي‌ها معتقدند كه مردمان هزاره‌هاي دور به مراتب از مردمان امروز قدرتمندتر و حتي از نظر تكنولوژي پيشرفته‌تر بودند و امروز بسياري از آثار گذشته‌هاي دور در دسترس است كه كسي نمي‌داند چگونه به آن رسيده‌اند. از گذشته‌هاي خيلي دور تا همين امروز براي كساني نماز لكبيره بوده است.
سووال من يك پايه عقب‌تر است چرا گناه بد است و خوب خوب است و چرا نبايد گناه كنيم؟ فكر مي‌كنم مشكلي كه امروز ما داريم و خيلي‌هاي ديگر پيش از اين داشتند همين است كه عمق وجودشان با جواب‌هايي كه به اين سووال داده شده قانع نشده است. جوابي كه اجنه را شگفت‌زده كرده بود. كه مي‌گفتند ما كلام عجيبي شنيديم كه ...
 
 حم:
 
با قسمتی از حرف آقای شیرعلی نیا موافقم. هنوز خیلی از مردم لیست گناهانشان همان لیست قدیمی کتاب گناهان کبیره است.
اما، به هر حال، فکر می کنم گناهی که این روزها ما آدم ها خیلی زیاد مرتکب می شویم و خودمان هم نمى فهمیم که چه کار کرده ایمف حق الناس است. تعبیرم از حق الناس کمی پیچیده تر از تعبیر عادی عوام مردم است. یک مثال بسیار ساده و بسیار پیش پاافتاده می زنم برای روشن شدن منظورم.فرض کنید شما در تهران زندگی می کنید. دلتان گرفته و رفته اید به یک تفریحگاه عمومی تا شاید کمی دلتان باز شود. خانواده ای که قبل از شما آن جا بوده اند، زباله هایشان را ریخته اند همان جا و رفته اند. حالا شما به جای یک تصویر زیبا، با آلودگی تصویری بدی مواجه هستید. دلتان باز نمی شود هیچ، اعصابتان از کثیفی آن جا خردتر هم می شود. این حق الناس است. خانواده قبلی، حق شما را پایمال کرده. همین را می شود به قوانین راهنمایی و رانندگی و خیلی چیزهای دیگر، تعمیم داد. و البته باید دانست که مصداق های حق الناس، همیشه این قدرها هم پیش پاافتاده و کم اثر نیست. گاهی یک رفتار بسیار ساده ما، در جامعه چنان تاثیری می گذارد که اصلا به ذهنمان هم نمی آید.
شاید برای این که حق الناس نکنیم، باید خیلی به اثری که در جامعه می گذاریم دقت کنیم.


 نویسنده: fh:

 
بابا شما چه آدماي خوبي هستيد! اينجانب تك تك اين گناهاني رو كه ميگين انجام دادم و تازه يه كارايي كردم كه شماها احتمالا به ذهنتون هم نرسيده كه اينجا بنويسين. احتمالا مثل مني نبايد كنار مثل شمايي كامنت بذاره. فقط خواستم به يك پاتولوژي اشاره كنم كه من در وجودم دارم: خودآزاري از نوع والايش شده. به اين معني كه من خيلي دوست دارم به بدي هاي خودم فكر كنم و از اين كار دو نتيجه ميگيرم: 1)ته دلم حس ميكنم (بدون اينكه به خودم اعتراف كنم) كه ببين من چه باحالم كه اينقدر به خودم سخت ميگيرم (بدبختيم از اونجا شروع شد كه تو بينوايان خوندم "ماريوس مثل تمام انسانهاي نيك بيش از آنچه لياقتش را داشت به خودش سخت ميگرفت") 2) سرزنشي كه ميكنم خودم رو يه جور به حساب كفاره گناه ميذارم و به اين صورت از زير بار اصلاح واقعي شانه خالي ميكنم. كس ديگري هم اين سندرم رو داره؟ درماني سراغ داريد؟ (به جز آدم شدن البته< چون ظاهرا اون كار ازم برنمياد! :دي)

آقای سلام:

نقطه جان،
سلام،
این حدیث نفس خودم است. شاید بدرد تو هم خورد.

اساسا «ریا»، مبنایی برای تصمیم گیری و عمل نیست.

کارها را بر اساس قاعده های دیگر باید انجام داد.

از ریا نباید فرار کرد. چون نمی شود فرار کرد. بدی ریا مال این است که آدم کوچک می شود. وقتی کار خوبی را بخاطر خوشامد دیگران انجام می دهی، می بینی که کوچک هستی. وقتی هم که همان کار را بخاطر اینکه دیگران به ریا متهمت می کنند، انجام می دهی. باز هم کوچک می شوی. فرقی نمی کند، فقط در حالت دوم، شاید وجدان خودت را یک کمی آرام کرده باشی

آدم نگاه کند، ببیند الان وظیفه اش چیست، برنامه اش و قرارش با خودش چه بود، همان را انجام دهد. گاهی باید ملاحظه دیگران را کرد. مهمان داری، نمازت را کوتاه تر کن. حتما کوتاه کن. فقط یک کمی سعی کن سهم اینکه مهمانت از طولانی بودن نمازت مسخره ات می کند، در کوتاه شدن نمازت کم باشد. اگر موفق نشدی، خیلی مهم نیست. چون اصلا کار ساده ای نیست. امام صادق(ع) فرمودند: تکان دادن قلب از جایش(یعنی اصلاح نفس) از تکان دادن کوه از جایش سخت تر است. واقعا آدم وقتی فکرش را می کند، اصلا به این راحتی نمی توان، نسبت به تحسین و تشویق دیگران، بی تفاوت باشد. خیلی سخت است. و تا وقتی این صفت در انسان هست، ریا هم هست. ولی نگران هم نباش. دو تا کار می توانی بکنی.

1. همین جا سر نماز، از همین وضع خودت به خدا شکایت کن. از نماز خودت شرمنده شو. بگو: خدایا من نمی توانم. کار خودت است. دیده اید گاهی آدم دلش درد می گیرد، بعد که می رود پیش دکتر، دل دردش یکهو ساکت می شود. دکتر دست می گذارد، می پرسد که اینجا درد می کند؟ آنجا؟ ... جوابی نداری. نمی توانی کمکش کنی. خدا هم طبیب است. یا طبیب من لا طبیب له. هر چیز بدی که موقع نماز درون خودت دیدی، یک فرصت است، سریع باب یک راز و نیاز باز می شود: خدایا، ببین، ایناهاش، اینو می گم. ...

2. دستورات دین اسلام، خیلی ساده هستند. و همین سادگیش آدم را گول می زند. اما این دستورات در دراز مدت به طور معجزه آسایی ما را درست می کنند. مثل این دستگاه های دیجیتالی جدید که آدم سر در نمی آورد چه کار می کند، ولی تنظیم موتور می کنند. گاهی نماز جماعت می خوانی، مجلس روضه می روی، ... تا یاد بگیری در مقابل مسخره دیگران بی تفاوت بشوی. گاهی نماز شب تنهایی می خوانی، صدقه پنهانی می دهی، تا یاد بگیری بدون تشویق دیگران هم کار کنی.

گاهی کار خوبت را پنهان می کنی، گاهی باید آشکار کنی، گاهی یک کار به ظاهر خوب را نمی کنی(چون مثلا مهمان داری)، ... اما همه اش بر اساس یک قاعده هایی هست.

3. یک سفارش کلی هم داریم، و آن پرهیز از شهرت و تعریف است. تا می توانی، از تشویق و تعریف فرار کن. کارهای خوبت را کسی نبیند. تا می توانی هم یعنی آنجایی که طبق قاعده لازم نیست کاری را انجام بدهی. مثلا نمازت را اول وقت بخوان، چه کسی خوشش بیاید، چه بدش بیاید. اگر برنامۀ مستحبی هم برای خودت گذاشته ای که مثلا بعد از نماز مختصر تعقیباتی بخوانی، یا یک صفحه قرآن بخوانی، الان هم کار واجب تری پیش نیامده، باز هم کاری به خوش آمدن یا نیامدن دیگران نداشته باش. کارت را بکن.

نکته اول و دوم، اصلی تر بودند. با همان دو تا، همه چیز درست می شود. به قول آقای امجد مثل یک سرود زیر لب زمزمه می کرد: چه غم دارم، خدا دارم، چه غم دارم، خدا دارم، ...

حسن ختامش هم سوال، و جوابی از آیت الله بهجت:

سؤال: ما آلوده به پستی های درونی و بیرونی هستیم، ما را طبابت کنید و در پیمودن این طریق، ما را راهنمایی فرمایید؟

جواب: بسمه تعالی، زیاد بگویید: (اَستَغفِرُ الله) و خسته نشوید و خاطر جمع باشید این علاج است. (داءُکُم الذُنُوبُ وَ دَواءُکُم الاستغفار: درد شما، گناهان است، و دوای شما استغفار. حدیث از پیغمبر) [به سوی محبوب:68]

این ضمیرهای مخاطب را همه اش داشتم به خودم می گفتم. «نقطه»، بهانه ای بود، که حرف دلم باز شد، حدیث نفس کردم.

 نقطه:

جناب سلام! ممنون از پاسخ کاملی که دادید
با خواندن جواب، فکرکردم که انگار همه مشکل من سر همین یک جمله هست که شما هم گفتید:
"گاهی باید ملاحظه دیگران را کرد"
میشود کمی از مصداقهای "گاهی" بگویید؟
تشخیص این که کدام "گاه" ها باید به نظردیگران اهمیت دهیم، و در کدام "گاه" ها باید نظرشان برایمان بی اهمیت باشد، خیلی سخت و مهم است
 
آقای سلام:

عذر خواهی می کنم اگر جواب خوبی برایت ندارم.

شما درست فرمودی، واقعا این تشخیص خیلی سخت است. اگر هم بشود که ساعت ها نشست و در مورد قواعدش فکر کرد و نوشت، یقینا تمامی نخواهد داشت. ملاحظه دیگران را کردن، در اوجش، فقط کار پیامبران است. گاهی باید ملاحظه دیگران را کرد، که از ما، یا از دین ما، نرنجند. گاهی باید ملاحظه دیگران را نکرد، تا آزاد بودن ما و استقلال ما را ببینند، شاید همین کمکشان کند. گاهی باید ملاحظه نکرد، که آنها هم کمی خودشان را بالا بکشند. گاهی باید بهشان بر بخورد، گاهی اگر بهشان بربخورد، دیگر بر نمی گردند.

گاهی باید ملاحظه نکرد، تا بفهمند که ما خیلی به دین خودمان مطمئن هستیم و نفسمان از جای گرم بلند می شود. گاهی باید ملاحظه کرد، تا ببینند که ما اگرچه خیلی به دین خودمان می نازیم، ولی خیلی به خودمان نمی نازیم و خودمان را بالا نمی گیریم که تکبر ما را گرفته باشد. گاهی باید ملاحظه کرد، تا ببینند این دین آدمها را دیگر دوست بار می آورد، گاهی باید ملاحظه نکرد تا بدانند اگر چه ما آدم ها را از آنها که دین ندارند خیلی بیشتر دوست داریم، ولی این دوست داشتن به این معنی نیست که به توجه آنها و به مقبول بودن و محبوب بودن پیش آنها نیاز داریم و می اندیشیم. ...


گاهی باید ملاحظه دیگران را بکنی، که «من» تو بزرگ نشود. گاهی نباید ملاحظه کنی، که آنها برای تو بزرگ نشوند. گاهی باید ملاحظه کنی، که تمرینی برای دوست داشتن بندگان خدا باشد. گاهی باید ملاحظه نکنی، که تمرینی برای تو باشد که بندگان خدا را هم بخاطر خدا دوست داری و خدا را از همه بیشتر دوست داری. گاهی باید ملاحظه کنی، که تمرین بی‌تفاوت نبودن تو باشد نسبت به رابطۀ دیگرانی که دوستشان داری با خدایی که دوستش داری(که می خواهی دیگران را هم به خدا برسانی). گاهی باید ملاحظه نکنی، که تمرینی باشد برای اینکه یاد بگیری تو آنقدرها هم موثر نیستی و اینها همه خدا دارند، صاحب دارند، و صاحبشان از تو خیلی حواسش بیشتر به آنها هست و اگر تو نباشی و بمیری یا قهر کنی و بگذاری بروی، همچنان کسی هست که به فکر آنها باشد. گاهی باید ملاحظه کنی، چون ملاحظه کردن برایت سخت است. گاهی باید ملاحظه نکنی، چون ملاحظه نکردن برایت سخت است. گاهی باید ملاحظه کنی، چون دوست داری ملاحظه کنی، و الان وقتش است که لذت ملاحظه کردن را، وقتی یک کمی آدم شده‌ای بچشی. گاهی هم نباید ... .

و هر کدام از این دو را تازه از یک بعد، مرور کردیم. هر کدام را ابعاد دیگر هم می‌توان بررسی کرد. و تازه اینها تاثیرات کوتاه مدت بود، نه دراز مدت. و ابعاد فردی قصه بود، نه اجتماعی. و ...

ده‌ها صفحۀ دیگر هم می‌توان نوشت و باز هم تمام نمی‌شود. بله؛ خیلی پیچیده است. نه، نمی خواستم خودم را یا کسی را گیج کنم. خواستم بگویم خیلی سخت است.

در کامنت های قبلی که از پیچیدگی و حساب شدگی های پشت حرف های ساده دین نوشته بودم، بعضی ها خوششان نیامده بود. شاید البته منظور من را نفهمیده بودند. ولی حالا شما بیا و قضاوت کن.

این شایدها کدامش بی خودی بود؟ نبود. ولی زندگی کردن با این ها، لااقل برای یکی مثل من که در ابتدای راه است، و پیدا کردن نقطۀ بهینه واقعا سخت است. خدا هم اینها را می دانسته.

دستورات دین، ظاهری ساده و عملی دارند، دقیقا آنگونه که یک راهنمای خوب، یا یک نسخه دارو باید باشد. اما پشت سر همین دستورهای ساده خیلی پیچیدگی هست. حساب همه اینها شده است. همه متغیرها در وزن خودشان ضرب شده اند، معادله بهینه، پیدا شده. تازه شرایط زمان و مکان، و ... همه حساب شده اند. خیلی دقیق. فقط اگر باور کنیم که خدا هم به اندازه یک آقای دکتر متعهد و متخصص می فهمد.

آقای بهجت در پاسخ به سوالی فرمودند:
5- این جانب تصمیم دارم که به خداوند، قرب پیدا کنم و سیروسلوک داشته باشم، راه آن چیست؟
ج: بسمه تعالی- چنانچه طالب، صادق باشد، «ترک معصیت»، کافی و وافی است برای تمام عمر، اگر چه هزار سال باشد. (مشابه مضمون روایت)

برای عمل کردن، دین کار ما را، بیشتر اوقات راحت می کند. لا اقل در ابتدای راه که ما هستیم. (در ادامه، یک کمی خدا انتظارش بالا می رود و انتظار دارد که یعضی از چیزها را خودمان تشخیص دهیم. که ظاهرا به این عمر ما کفاف نمی دهد، مگر خدا معجزه ای در قلبهای ما بکند.)

اما دل، در هر عملی باید حواست بهش باشد. المؤمن ظنین بنفسه: مومن همیشه با نگاه تردید به خودش نگاه می کند.

این در کلیت.

(یک حرف روی دلم مانده، بزنم. آن شایدها را یک بار دیگر مرور کن. بعد شهادت بده که هیچ‌وقت یک روان‌شناس نمی‌تواند برای ما، من تنها، یا مثلا من و همسرم، من و ... ، «یک» نسخۀ درست بپیچد که در آن به تمام ابعاد روح ما توجه کرده باشد. این فقط خدا و اولیای او هستند که ما را می‌شناسد. روان‌شناسی هم خیلی چیز خوبی است، که به ما کمک می‌کند بفهمیم که انسان چه موجود پیجیده‌ای است، و خدا چقدر باید بفهمد، که به ما بگوید چه کار بکنیم و چه کار نکنیم. و بعد هم چقدر دستش درد نکند که حال ما عوام را، که از این همه جزئیات نمی‌توانیم سردر بیآوریم، رعایت کرده و یک دستورات واجب و حرام ساده و روشنی را فرموده که ما را به بهترین جاها می‌برد. دستش درد نکند. من دست خدا را می بوسم که ما را رها نکرد دست این روانشناس‌ها. بیایید قدر این دستورات خدا را بدانیم. )


 واما در جزئیت،
همنشینی با علمای ربانی که در دین خیلی توصیه شده، یکی از اثراتش این است که همین قاعده ها را یاد می گیریم. یا مطالعه احوالات و کلماتشان. و اگر می توانیم مطالعه حدیث. و ... قرآن. قرآن موتور آدم را تنظیم می کند.

در این میان، اما همنشینی با علمای ربانی، و استفاده از محضرشان، یک سر عجیبی است و اکسیر عجیبی است. همۀ آن دیگرها آفت هایی دارد: کج فهمی، تکبر، .. اما علمای ربانی تجسم یافته همان ها هستند، هر کدام در حدودی. البته هیچ چیز بی آفت نیست. ولی خب شرکت در مجالس بزرگان، خیلی کمک می کند. این را بعد از یکسال تجربه بهتر می توان فهمید.

و از همه کلی‌تر، راهی که همیشه باز است. تواضع کن که نمی دانی. همیشه خودت را کم بدان. بعد وحشت می‌کنی. عیبی ندارد، حالا به خودش بگو. حالا مناجات‌های خمس عشر امام سجاد(در مفاتیح) را بخوان. آدم هرجایی گیر کند، خدا هست. این خیلی خوب است. این ذکرهایی که مستحب است آدم روزی فلان مقدار بگوید، برای یادآوری و باور کردن همین مهمترین کلیدها است.