آقای معمولی معمولی:
بنظر شما وقتش شده راجع به گناه هم حرف بزنیم؟ موافقید که تیپ گناههای این دوره هم یه جورایی عوض شده؟
ما با ترس ها، توسری خوردنها و محرومیتهای گذشته گانمون که چه عرض کنم، حتی والدین خودمون هم، بزرگ نشدیم.
نسل ما شانش اینو داشته که مراقبت و آگاهی بیشتری در پرورشش بکار رفته. روانشناسی مدرن بوده و تکنولوژی مناسب برای عامی شدنش + امکانات مالی بهتر + والدین تحصیل کردهای که تازه باخبر شدن کلی از مشکلات خودش از کجا میاد. و یه دفعه تربیت درست بچه ها، ماموریت مهمشون شد. البته دارم راجع به خانوادههای اکثر آدمای این جمع حرف میزنم نه اکثریت جامعه.
صرف بودنمون رو تشویق کردن،برای موفقیتهای کوچکمون آتیش بازی راه انداختن، تشویق مان کردن تجربه کنیم و خودمونو باور کنیم، در شکستها حمایت شدیم، آزادی اشتباه کردن داشتیم، دائما قضاوت نشدیم، دوست داشتن یاد گرفتیم و ارزشمند موندیم.... تو دوران انقلاب و جنگ هم، درد دیدیم و همدردی رو با جسم و جان اموختیم، دین رو عمیقتر دیدیم و انتخابها مونو کردیم.
آقای معمولی محترم که کاش می شناختمتان. من هم دو نکته نوشتم که مشارکتی کرده باشم
1. یک وقتی قدیمها وقتی به این آیه نماز بر می خوردیم که گفته بود و انها لکبیره الا علی الخاشعین فکر می کردیم دیگر لکبیره ندارد. این قدرها هم که کار سختی نیست. روتین و معمولی می شود. آدم عادت می کند و می خواند. مثل همان اتفاقی که برای بزرگترهایمان افتاده بود. می خواندند دیگر. فکرش را نمی کردند.روزمره شان شده بود. حالا که بچه های جدید را می بینم می فهمم این آیه یعنی چه. حالا که فردیت آدمها بزرگ شده و هویت ها شکل گرفته، حالا که آدم برای تصمیم گیری برای هرکاری به فایده هایش فکر می کند. چه فایده ای برایم دارد که این کار را بکنم؟ حالا که آدم های هدفمندتر برای لحظه هایشان برنامه ریزی می کنند و هر کاری را که در راستای آن نباشد خط می زنند حالا می فهمم آن آیه یعنی چه: نماز کار سخت و بزرگی است مگر برای آنان که در درون در برابر او احساس کوچکی می کنند.
جنس گناهان تازه ما، سیب های هبوط نسل های تازه تر، از جنس گناهان آدمهای ضعیف و زبون نیست. این را قبول دارم . پرتگاه های تازه ما از جنس خود ویژگی جدید ما است : هویت و فردیتی که لحظه به لحظه بزرگتر می شود.
مجبورم اول این توضیح را بدهم که خود این شخصیت یافتن انسان، این از دست دادن انفعال، این موجود تغییردهنده و متفکر که روز به روز سخت تر تن به عادت و کارهای بی دلیل می دهد، اصلا چیز بدی نیست. این را مطمئنم . به این گواهی که یک بار قرآن را از اول به آخر بخوانی متعجب می شوی از این همه حجم مسئولیت که قرآن از مخاطبش می خواهد. از این سطح حرف زدن با او. آن آدمهای منفعل قدیمی، آن کودکانی که به عادت کار می کردند یا هرجا که دیگران آنها را می بردند می رفتند، کجا مخاطب این خطابهای سنگین و این سرزنش ها ی سخت اند. اینها برای همین انسان بالغ هویت یافته است که بخواهد برای لحظه هایش تصمیم بگیرد. این هند بوک تصمیم های سخت است نه آن تسلیم های بی دلیل و راحت قدیمی. این خطاب های سنگین به هیچ وجه نمی تواند برای انسان منفعلی باشد که سالهای سال متاسفانه مسلمانان بودند.
امّا. می رسیم به امّا.
ما از دایره تسلیم های ساده خارج می شویم ولی به افقهای کبر، به افق های خود بزرگ بینی، خود خدا بینی نزدیک می شویم. جنس پرتگاه هایمان از این جنس جدید می شود. دقیقا به این دلیل که بالغ تر شده ایم و به افق های هستی داریم نزدیک تر می شویم جنس پرتگاهمان هم وحشتناک تر شده است. این قاعده هستی است. پرش های بلندتر و پرتگاه های عمیق تر. افق های بالاتر و زمین خوردن های سخت تر.
می گویم سخت تر چون خدا گفته همه چیز را می بخشد غیر از شرک. و شرک دقیقا چیزی است که نرم نرمک همراه فردیت تازه ما به درونمان می خزد.ان الله لایغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک. از گناهان ساده فهرست قدیمی دور می شویم و به جنس گناه خود شیطان نزدیک می شویم. به کبر.
گناهان این روزهای ما از جنس گناهانی است که رنگ روح را عوض می کنند و این حقیقتی است که عمل قرار بود فقط یکی از معیارهای رنگ روح باشد، فقط یک معیار. آنچه در ترازوهای قیامت می سنجند برای اینکه سرنوشت ابدی روح را تعیین کنند، رنگ روح است نه عمل. جهت گیری روح است که سرنوشت ابدی او را تعیین می کند.( بحث معاد علامه طباطبائی برای رجوع در این مورد خوب است)
می دانم حرفم خیلی توضیح می خواهد ولی حوصله من برای نوشتن متن های این شکلی کم است . امیدوارم لا اقل سر بحث را توانسته باشم درست باز کنم و خدا کند بقیه برای گسترش و یافتن مصداق هایش کمک کنند.
2.یک نمونه ساده دیگر از نکات ریزی که این روزها دارد جا به جا می شود مثال می زنم تا شاید معلوم شود چقدر ساده لوحانه است اگر بخواهیم با آن فهرست های قدیمی و حرف های ساده سر منبرهای معمولی وضع امروز خودمان را محک بزنیم. ماداریم گناهان پیچیده تری می کنیم که حتی برای درآوردن وضعیتشان از نظر سطح عذاب و اینها باید خودمان اقدام کنیم چون واقعا آنها نمی فهمند چه کارهایی داریم می کنیم.یک بحثی که در نهج البلاغه با انواع ادبیات متفاوت طرح شده، طول امل است. آرزوی دراز. حضرتش خیلی نسبت به این ماجرا هشدارهای داغی می دهد. برای آدم آن روزی که زندگیش در یک لایه خیلی ابتدایی و ساده می گذشت و نهایت جایی که می توانست برود و کاری که می توانست بکند همان دور و برها بود این آرزوی دراز اندکی بیمعنی بود یا نهایت تعبیر ساده ای پیدا می کرد.
حالا بروید با دقت نگاه کنید بسیاری از حرف هایی که در دایره درس های موفقیت گفته می شود، خیلی از دوره های خودشناسی و همه کاره شدن در چند روز و چند دقیقه کهرویشان تبلیغ می شود دقیقا فرهنگ درونی طول امل را دارند. زود برنیاشوبید. صبر کنید توضیح بدهم. مرز باریکی است بین طول امل و برنامه ریزی برای آینده. بین هدف دار بودن و آروزی دراز داشتن. علی(ع) با اینکه از یک طرف می گوید برشما باد کار و کار و کار و به پایان رساندن کار. با اینکه می گوید قدر آدمی به قدر همت اوست با اینکه خیلی حرف های مشابه این دارد که دقیقا مضمون هدفمندی و برنامه ریزی را می دهد نسبت به طول امل هشدار می دهد.
طول امل، آن حالت درونی انسان موقع برنامه ریزی است. وقتی که هم بنا را بر این گذاشته ای که همه اختیارات جهان دست توست و ابدی هستی ، هم اینکه هر چه بشود و خواهد شد من باید به این نتیجه برسم رنگ روح تو در آن لحظه، رنگ طول امل است.همان فاصله ادای وظیفه و حصول نتیجه است که آن بزرگ می گفت ما مامور به انجام وظیفه ایم نه حصول نتیجه. خیلی سخت است توضیح دادنش ولی شاید مثالها بتوانند کمکم کنند. بین بچه هایی که تابع آموزه های جدیدند و حتی در خودم، زیاد این را می بینم که دچار وضعیت های تصمیم گیری که می شویم انتخاب های درستی نمی کنیم. فرض کنید دقیقا همین امروز مادرش به دلیلی ، بیماری یا موضوع مهم دیگری به او محتاج است ولی طبق برنامه ریزی های فردی، و طبق هدف گذاریهایی که کرده ، او اصلا نمی تواند امروزش را بدهد به این کار. چه کار باید کرد؟ باید آن آرزوی دراز را حداقل برای یک روز قربانی کرد. ولی چرا باید این کار را بکنم؟ خیلی هایمان به روی خودمان نمی آوریم ولی واقعا بعضی از وظایف و حقوق نسبت به آدمهای دیگررا که در برنامه رریزی به سمت آن هدف مورد نظرمان نیستند یا نادیده می گیریم یا اینکه جان می کنیم تا انجامشان دهیم و صد بار منت می گذاریم.
در حالیکه در نگاه دینی، هدف دراز مدت خودش یکی از وظایف است در کنار وظایف دیگر. برایش برنامه ریزی می کنم چون آن هم وظیفه است ولی در حد وظایف دیگر در حد بقیه حق و حقوق هایی که برگردنم است. نه اینکه تمام زندگیم را و دقیقا تمام حرکت هایم را برای رسیدن به آن تنظیم کنم. اما آموزه های موفقیت و روانشناسی سطحی جدید، تاکید می کنم روانشناسی درست و علمی را نمی گویم، روانشناسی های در دسترس عامه را می گویم، دقیقا خلاف این مسیر را می روند.
باز هم مجبورم همان جمله بالا را بگویم که این فقط آغاز بحث بود. اگر نتوانستم مفهوم را برسانم خواهش می کنم بگذارید به حساب ناتوانیم از طرح این بحث ها و موضوع را فقط به عنوان سرنخی در ذهنتان نگه دارید تا از یکی که بهتر می تواند بگوید حرف درست را بگیرید. امیدوارم به خاطر ناقص گفتن مباحث، بدتر باعث ایجاد شبهه نشده باشم.
نقطه:
نویسنده:
آقای
نقطه جان،
سلام،
این حدیث نفس خودم است. شاید بدرد تو هم خورد.
اساسا «ریا»، مبنایی برای تصمیم گیری و عمل نیست.
کارها را بر اساس قاعده های دیگر باید انجام داد.
از ریا نباید فرار کرد. چون نمی شود فرار کرد. بدی ریا مال این است که آدم کوچک می شود. وقتی کار خوبی را بخاطر خوشامد دیگران انجام می دهی، می بینی که کوچک هستی. وقتی هم که همان کار را بخاطر اینکه دیگران به ریا متهمت می کنند، انجام می دهی. باز هم کوچک می شوی. فرقی نمی کند، فقط در حالت دوم، شاید وجدان خودت را یک کمی آرام کرده باشی
آدم نگاه کند، ببیند الان وظیفه اش چیست، برنامه اش و قرارش با خودش چه بود، همان را انجام دهد. گاهی باید ملاحظه دیگران را کرد. مهمان داری، نمازت را کوتاه تر کن. حتما کوتاه کن. فقط یک کمی سعی کن سهم اینکه مهمانت از طولانی بودن نمازت مسخره ات می کند، در کوتاه شدن نمازت کم باشد. اگر موفق نشدی، خیلی مهم نیست. چون اصلا کار ساده ای نیست. امام صادق(ع) فرمودند: تکان دادن قلب از جایش(یعنی اصلاح نفس) از تکان دادن کوه از جایش سخت تر است. واقعا آدم وقتی فکرش را می کند، اصلا به این راحتی نمی توان، نسبت به تحسین و تشویق دیگران، بی تفاوت باشد. خیلی سخت است. و تا وقتی این صفت در انسان هست، ریا هم هست. ولی نگران هم نباش. دو تا کار می توانی بکنی.
1. همین جا سر نماز، از همین وضع خودت به خدا شکایت کن. از نماز خودت شرمنده شو. بگو: خدایا من نمی توانم. کار خودت است. دیده اید گاهی آدم دلش درد می گیرد، بعد که می رود پیش دکتر، دل دردش یکهو ساکت می شود. دکتر دست می گذارد، می پرسد که اینجا درد می کند؟ آنجا؟ ... جوابی نداری. نمی توانی کمکش کنی. خدا هم طبیب است. یا طبیب من لا طبیب له. هر چیز بدی که موقع نماز درون خودت دیدی، یک فرصت است، سریع باب یک راز و نیاز باز می شود: خدایا، ببین، ایناهاش، اینو می گم. ...
گاهی باید ملاحظه دیگران را بکنی، که «من» تو بزرگ نشود. گاهی نباید ملاحظه کنی، که آنها برای تو بزرگ نشوند. گاهی باید ملاحظه کنی، که تمرینی برای دوست داشتن بندگان خدا باشد. گاهی باید ملاحظه نکنی، که تمرینی برای تو باشد که بندگان خدا را هم بخاطر خدا دوست داری و خدا را از همه بیشتر دوست داری. گاهی باید ملاحظه کنی، که تمرین بیتفاوت نبودن تو باشد نسبت به رابطۀ دیگرانی که دوستشان داری با خدایی که دوستش داری(که می خواهی دیگران را هم به خدا برسانی). گاهی باید ملاحظه نکنی، که تمرینی باشد برای اینکه یاد بگیری تو آنقدرها هم موثر نیستی و اینها همه خدا دارند، صاحب دارند، و صاحبشان از تو خیلی حواسش بیشتر به آنها هست و اگر تو نباشی و بمیری یا قهر کنی و بگذاری بروی، همچنان کسی هست که به فکر آنها باشد. گاهی باید ملاحظه کنی، چون ملاحظه کردن برایت سخت است. گاهی باید ملاحظه نکنی، چون ملاحظه نکردن برایت سخت است. گاهی باید ملاحظه کنی، چون دوست داری ملاحظه کنی، و الان وقتش است که لذت ملاحظه کردن را، وقتی یک کمی آدم شدهای بچشی. گاهی هم نباید ... .
و هر کدام از این دو را تازه از یک بعد، مرور کردیم. هر کدام را ابعاد دیگر هم میتوان بررسی کرد. و تازه اینها تاثیرات کوتاه مدت بود، نه دراز مدت. و ابعاد فردی قصه بود، نه اجتماعی. و ...
دهها صفحۀ دیگر هم میتوان نوشت و باز هم تمام نمیشود. بله؛ خیلی پیچیده است. نه، نمی خواستم خودم را یا کسی را گیج کنم. خواستم بگویم خیلی سخت است.
در کامنت های قبلی که از پیچیدگی و حساب شدگی های پشت حرف های ساده دین نوشته بودم، بعضی ها خوششان نیامده بود. شاید البته منظور من را نفهمیده بودند. ولی حالا شما بیا و قضاوت کن.
این شایدها کدامش بی خودی بود؟ نبود. ولی زندگی کردن با این ها، لااقل برای یکی مثل من که در ابتدای راه است، و پیدا کردن نقطۀ بهینه واقعا سخت است. خدا هم اینها را می دانسته.
دستورات دین، ظاهری ساده و عملی دارند، دقیقا آنگونه که یک راهنمای خوب، یا یک نسخه دارو باید باشد. اما پشت سر همین دستورهای ساده خیلی پیچیدگی هست. حساب همه اینها شده است. همه متغیرها در وزن خودشان ضرب شده اند، معادله بهینه، پیدا شده. تازه شرایط زمان و مکان، و ... همه حساب شده اند. خیلی دقیق. فقط اگر باور کنیم که خدا هم به اندازه یک آقای دکتر متعهد و متخصص می فهمد.
آقای بهجت در پاسخ به سوالی فرمودند:
5- این جانب تصمیم دارم که به خداوند، قرب پیدا کنم و سیروسلوک داشته باشم، راه آن چیست؟
ج: بسمه تعالی- چنانچه طالب، صادق باشد، «ترک معصیت»، کافی و وافی است برای تمام عمر، اگر چه هزار سال باشد. (مشابه مضمون روایت)
برای عمل کردن، دین کار ما را، بیشتر اوقات راحت می کند. لا اقل در ابتدای راه که ما هستیم. (در ادامه، یک کمی خدا انتظارش بالا می رود و انتظار دارد که یعضی از چیزها را خودمان تشخیص دهیم. که ظاهرا به این عمر ما کفاف نمی دهد، مگر خدا معجزه ای در قلبهای ما بکند.)
اما دل، در هر عملی باید حواست بهش باشد. المؤمن ظنین بنفسه: مومن همیشه با نگاه تردید به خودش نگاه می کند.
این در کلیت.
(یک حرف روی دلم مانده، بزنم. آن شایدها را یک بار دیگر مرور کن. بعد شهادت بده که هیچوقت یک روانشناس نمیتواند برای ما، من تنها، یا مثلا من و همسرم، من و ... ، «یک» نسخۀ درست بپیچد که در آن به تمام ابعاد روح ما توجه کرده باشد. این فقط خدا و اولیای او هستند که ما را میشناسد. روانشناسی هم خیلی چیز خوبی است، که به ما کمک میکند بفهمیم که انسان چه موجود پیجیدهای است، و خدا چقدر باید بفهمد، که به ما بگوید چه کار بکنیم و چه کار نکنیم. و بعد هم چقدر دستش درد نکند که حال ما عوام را، که از این همه جزئیات نمیتوانیم سردر بیآوریم، رعایت کرده و یک دستورات واجب و حرام ساده و روشنی را فرموده که ما را به بهترین جاها میبرد. دستش درد نکند. من دست خدا را می بوسم که ما را رها نکرد دست این روانشناسها. بیایید قدر این دستورات خدا را بدانیم. )
واما در جزئیت،
همنشینی با علمای ربانی که در دین خیلی توصیه شده، یکی از اثراتش این است که همین قاعده ها را یاد می گیریم. یا مطالعه احوالات و کلماتشان. و اگر می توانیم مطالعه حدیث. و ... قرآن. قرآن موتور آدم را تنظیم می کند.
در این میان، اما همنشینی با علمای ربانی، و استفاده از محضرشان، یک سر عجیبی است و اکسیر عجیبی است. همۀ آن دیگرها آفت هایی دارد: کج فهمی، تکبر، .. اما علمای ربانی تجسم یافته همان ها هستند، هر کدام در حدودی. البته هیچ چیز بی آفت نیست. ولی خب شرکت در مجالس بزرگان، خیلی کمک می کند. این را بعد از یکسال تجربه بهتر می توان فهمید.
و از همه کلیتر، راهی که همیشه باز است. تواضع کن که نمی دانی. همیشه خودت را کم بدان. بعد وحشت میکنی. عیبی ندارد، حالا به خودش بگو. حالا مناجاتهای خمس عشر امام سجاد(در مفاتیح) را بخوان. آدم هرجایی گیر کند، خدا هست. این خیلی خوب است. این ذکرهایی که مستحب است آدم روزی فلان مقدار بگوید، برای یادآوری و باور کردن همین مهمترین کلیدها است.