راست مي گويند آدمها كوه نيستندآخرش به هم ميرسند. من بعد بيست و يك سال دوست بچگي هايم را توی یک مسابقه شنا ميبينم. راست مي گويند دنيا كوچك است چون من خيلي اتفاقي اسم دخترم را استخر نزدیک اداره بابایش مي نویسم و تو همان استخر، جايي كه اصلا فكر نمي كنم يك آشنا ببينم مينا را مي بينم.
نفر آخر تو ردیف جلویی من است. استخر « قصرآب»، جشن آخر تابستان گرفته. دخترها دارند مسابقه ميدهند رتبه پايان دوره را بگيرند. من هم مثل بقیه مادرها ولو شدهام روي صندلي راحتيهاي سفيدي كه رديف روي بالكن چيدهاند ودارم شلپ شلوپ دخترها را تشویق ميکنم که یکهویی ميبینمش. ذوق زده ميشوم. آدم فکر ميکند دیگر هیچ وقت دوستهای قدیمياش را نميبیند یا اگر ببیند نميشناسد. پوستش مثل آن وقتها روشن نیست. ابروهایش را باریک کرده، اماحتی شک هم نميکنم که خودش است. نميتوانم صدایش کنم. با بغل دستی اش گرم حرف زدن است. دارند سکوی برندهها را به هم نشان ميدهند. برای چهار تا الف بچه چه دم و دستگاهی گذاشتهاند. هر سه تایی که ميپرند تو آب، بعدش همان جور خیس و آبریزان به ترتیب رتبهشان ميروند بالای سکوو مدال ميگیرند. مینا خیلی چاق شده. شباهتی به دختر لاغر کوچکی که عکسش را تو آلبوم خانه مامان داریم ندارد. تو آن عکس، شهره، همسایه سر کوچهمان هم هست. مثل سه قلوها چسبیدیم به هم.
با پيراهنهاي گلدار و چيندار دخترانهمان، دو زانو نشستيم تنگ هم. دوربین، دست محبوبه خواهر من است. از دوستهایش امانت گرفته. محبوبه ميگوید: «قیافهتون جدی باشه». ما لبهایمان را به هم فشار ميدهیم که خندهمان نگیرد. پشت سرمان یک پوستر بزرگ هست. طرح مدادی یک کبوتر آماده پرواز که بالهایش از دوطرف ما زده بیرون و نوکش درست بالای روسریهای گل منگلی ماست. هفت سالمان است ميتوانیم شمرده و بخش بخش کلمات را بخوانیم ولی باز هم نميفهمیم چرا محبوبه خواهر من و مرجان خواهر مینا، با ماژیک روی بالهای کبوتره نوشتهاند «عقیده و جهاد». یکی این بال یکی آن بال. شهره ميگوید: «اینها را نمينوشتین کبوتره نازتر بود». محبوبه ميگوید: «عکسهای نازی مامانیتان را بروید آتلیه بگیرین». ما عروسكهايمان را يك دستي بغل مي كنيم چون مرجان، خواهر مینا مي گويد:« يك دستتون را مشت كنين بگيرين بالا». خودش ميآید دامنهایمان را ميکشد روی پاهایمان که زانوهای لختمان پیدا نباشد. ميگوید: «دهانها تا آخر، باز ». مینا ميگوید: «مگر گلومون چرک کرده؟» سه تايی ميخندیم. محبوبه با دوربین جلوعقب ميرود. مرجان سه تا کتاب بزرگ ميآورد تا ما با آن یکی دست بگیريم بچسبانيم به سینه. عروسكهايمان را مي گذاريم كنار. محبوبه ميگوید: «تا ته حلقتون پیدا باشه». خواهرهایمان عكس را ميبرند براي نمايشگاه مخفي عكس تو خوابگاه دانشگاه پلي تكنيك. اسمش را ميگذارند «فرياد نسل فردا». روزی که خودشان ميروند بازدید، ما را هم ميبرند. یواشکی ميرویم تو. محبوبه ميگوید اگر ساواک جای نمایشگاه را بفهمد، همهمان را ميگیرند. دانشجوها مرتب لپ من و مینا وشهره را ميکشند. معروف شدیم به «دخترهای آن عکسه». بعضی وقتها توی تظاهراتها هم اگر با هم باشیم یکی ما را ميشناسد و به دوست و رفیقهایش نشانمان ميدهد.
زنی كه روي صندليهاي بالكن استخر «قصر آب» نشسته، دیگر شکل دختر تركهاي آن «فریاد» معروف نیست، ولی خانمي و مرتبياش عین همان بچگيهاش است. چادرش را مثل من همينطور ول نداده دورش، تا هرچه خاك زمين است بگيرد به خودش. پرهاي چادر را قشنگ جمع كرده روي زانوش، زير دوربين فيلمبرداري. بند چرمي دوربين را انداخته دور ساعدش، آماده است که از دخترها فیلم بگیرد. سه تا از دخترهای گروه نه سال ميپرند تو آب. آب ميپاشد روی میلههای بالکن و سنگ مرمرهای آن جلو را خیس ميکند. مادرهایی که ردیف اولاند بیهوا خودشان را ميکشند عقب ولی شتک آب تا آنجاها نميآید. مربي نه سالهها كناره استخر ميدود: «پا بزن، تندتر، دستها كشيده». مينا بلند ميشود از نماي ورودي استخر و مادرهايي كه هيجان زده دارند اسم بچه هايشان را مي گويند و دست مي زنند فيلم مي گيرد. چرخ كه ميخورد سمت ما، دستم را ميآورم بالا يك بشكن ميزنم تو مسير تصويرش. يكهويي دوربين را ميكشد كنار. بیست سال ميشود همدیگر را ندیده ایم. کلاس سوم بودیم کار و کاسبی بابایش خوب شد خانهشان را که ته کوچه ما بود فروختند رفتند خیابانهای بالا. تا چند سال پیش خواهرهامان، محبوبه ما و مرجان آنها، توی جلسهها همدیگر را ميدیدند و جسته گریخته یک خبرهایی از خانوادهشان داشتیم ولی بعد که رابطه آن دوتا شكرآب شد، ما هم به کل از هم بیخبر شدیم.
بلند ميگویم: «نسل فردا! چطوری؟» اول چشمهایش پر از ذوق است مثل مال من، ولی هنوز هیچی نگفته قیافهاش را عوض ميکند. سرد نگاهم ميکند، آرام ميگوید: «سلام». دوروبریها که از لحن هیجانزده من براق شده اند طرف ما، خیال ميکنند اشتباه گرفتم و رویشان را ميکنند طرف استخرکه بیشتر از این شرمنده نشوم. چرا این جوری ميکند؟
سنجاق سر مربی 9سالهها باز شده، موهایش پریشان ریخته دورش، ولی ولکن نیست. سر سنجاق تو دهانش، همینجور که دارد موهایش را جمع ميکند ميدود و داد ميزند: «برگرد! زودباش! سر جای اول,تون!». گیجام. نشستهایم پهلوی هم ولی هردومان ساکتیم. مینا یا تقتق مفصل انگشتهایش را ميشکند یا به دوربین ور ميرود. من تو دلشوره اینام که دخترم سرما نخورد. اگر هر گروهی بخواهد این قدر طول بکشد تا نوبت شش سالهها بشود عصر شده. نسیم ميزند، دخترمن هم که پرپرو است، زود ميافتد به فیرفیر. ميگویم: «دخترت تو هفت سالهها است؟» ميگوید آره و دوربین را از جلوی چشمش نميآورد کنار. چرا این سالها هيچ سراغي ازش نگرفته ام؟. این اخلاقم بد است که از زنگ زدن به دوستهای قدیميام فرار ميکنم، اما دست خودم نیست. از تلفنهایی که هی تویش سکوت ميشود و هی باید گفت: «دیگه چه خبر؟» بدم ميآید. حرفهایی که دلت ميخواهی بزنی گیر ميکنند. شروع نميشوند. مجبور ميشوی بپرسی آرتروز مامانش بهتر شده؟ پسرش را از پوشک گرفته، دخترش کدام مدرسه ميرود؟ گوشی را هم که ميگذاری ميبینی فاصلهتان از قبل هم بیشتر شده. از تیکه طعنهها و ایهام اشارههایش ميفهمم دلخوريش سر اختلاف هاي خواهرهامان است. دوستی و دعوای ما تا کی قراره به آنها ربط داشته باشد؟ زني که کنار مینا نشسته، صندلهای طلائیش را با نوک انگشتهای آن یکی پا در ميآورد و ميگوید: «شما چه جور تو این گرما چادر سرکردین؟» ناخنهایش قرمز خوشرنگاند. ميگوید: «من كه جوراب و کفش هم نپوشیدم باز کلافهام.» تازه ميفهمم که فقط ما دوتا چادری هستیم. مینا لبخند ميزند. من کلافهام، چطور یکی که تو بچگی جیک و پیکمان با هم بوده، حالاسر هيچ و پوچ دلخور است؟ بحث و جدلهايي كه ما نه سرش ايم نه ته اش،چه ربطي به رابطه ما دارد؟ مينا آن وقتها تنها كسي بود كه رويم ميشد بهش بگويم عاشق پسرهاييام كه تو تظاهرات از تيرهاي چراغ بالا ميروند يا سر درختها پرچم تكان ميدهند. يك بار حتي درگوشي بهش گفتم كه من آخرش با يكي از اين پسرها عروسي ميكنم. حالا همين مينا خانم محرم راز، خيال ميكند من تو دم و دستگاه سیاسی محبوبهام. کینه چهار سال پیش را دارد که مرجان كاندید شده بود برای مجلس. به من چه كه انجمن زنانی که محبوبه تویش عضو است سنگ تمام گذاشتند تا نامزدهای زن جناح مرجان اینها رای نیاورند؟
برگة تبليغاتي مشخصات و عكس مرجان را انداخته اندتو خانه مامان. شاید پنجشنبه ظهر است، چون ما، دخترها و نوهها، همه خانه مامانايم. مامان دست ميکشد روی عکس و ميگوید: «چه چروك افتاده صورت مرجان، اين هم مثل محبوبه حرص و جوشخور است.» ميگوید: «اين دوتا زود خودشون را پير كردن.» من دارم ظرف ميشورم، دستهام خيس است. با دو انگشت گوشةبرگه را ازش ميگیرم ببينم مشخصات چي براش نوشتند. مامان ميگوید: «يادتون نره اسمش را تو رأي من بنويسين.» محبوبه، تازه رسيده دارد خريدهايي كه براي مامان كرده پاكت پاكت ميگذارد تو. از همان راهرو ميگوید: «رأي ندين به اينها.» من و مامان همديگر را نگاه ميکنیم. خندهمان ميگیرد. مامان ميگوید: «باشه نميديم، تو جوش نزن.» محبوبه با سيبزمينيها، يك خبرنامة محرمانه ميآورد ميدهد دست من، ميگوید: «سادگي نكنين، مملكتو ندين دست اينها.» خبرنامه، شرح مواضع و مشخصات پشت پردة كانديداهاي جناح مرجان اينها است. مامان ميگوید: «محبوبه! تو هرچي ميخواي بگي، بگو! براي من، تو و مرجان يكياين. شب و روز باهم ميآمدين ميرفتين. هركي نميدونس خيال ميكرد دختر ماست. حالا بهش رأي نديم، بديم به غريبهها؟» محبوبه كلافه شده. دنبال يك دليلي ميگردد كه مامان بفهمد. ميگوید: «مامان! اينا ميگن زنها، آزاد. هر زن حاملهاي بچه شو نخواس، آزاده بره فرتي بندازتش تو سطل بيمارستان.»
مامان بدتر گيج ميشود، آن مرجان خجالتي چطور قراره بچههاي زنهاي حامله را بندازد تو سطل؟ مینا هم خجالتی و کمرو بود. دوتا خواهر به مامانشان رفته بودند. این اخلاقها تو آن دوره زمانه عیب بود. مایه آبروریزی بود. نميشد از خجالت سرخ و سفید بشویم و پایههای ستم فرعونیان را متزلزل کنیم. نميشد که یواش و متین به استکبار بگوئیم دست از سر مستضعفان جهان بردارد. هم مرجان هم مینا مرتب یک کارهایی ميکردند که یعنی بگویند ما خیلی پرروایم. دست پیش ميگرفتند که پس نیفتند. من هم كه ميخواستم دل نازكي و دم به گريه بودنم معلوم نشود، همين كار را ميكردم. دست پيش ميگرفتم. محبوبه ميگفت تيتيش ماماني هستي. دل نداشتم خون و زخم ومجروح ببينم، ولي به روي خودم نميآوردم. سفت خودم را ميگرفتم لو نروم. مخصوصاً خودم در انباري زيرپله را روي شهره قفل كردم كه بچهها ببينند. ميدانستم خبرش به محبوبه ميرسد. ميخواستم این را بگذارم تو کارنامه افتخارات انقلابیم که محبوبه به مامان نگوید «این ته تاغاری نازک نارنجیات را نگذار بیاید دنبال من.»
دختر مینا از سالن آمده بیرون که ببیند مامانش رسیده یانه. حالا دارد کنار آب بالا پائین ميپرد و دستهایش را تو هوا تکان ميدهد که تو فیلم مامانش قشنگ بیفتد. زني كه كنار ميناست و حالا دارد با چند تا كاغذ خودشم باد مي زند مي گويد:« دخترت از اون تودل برو هاس». دخترش شیطون وشلوغ است. پوستش مثل مامانش روشن است و مایوی قرمزی که پوشیده خیلی بهش ميآید. من به دخترم سپردم تا نوبتش نشده مایوش را نپوشد. همان جا توسالن، دورو بر کلاسهای بدنسازی بازی کند تا مربی صدایش بزند. بس که ميترسم دوباره سرما بخورد و از همان اول پائیز گرفتارمان کند. کاش یک بیسکوئیت برایش خریده بودم.خیلی از نهارش گذشته، بچهام شکم خالی جان ندارد دست و پا بزند. دو تا از دخترها، سر اینکه کدام زودتر رسیدهاند دعوایشان شده و دارند جیغ جیغ ميکنند. ميگویم: «مینا! از شهره هیچ خبری داری؟»سرایدار استخر سینی لیوانهای آب پرتقال را ميگیرد بینمان. از آن طرف لیوانهای پلاستیکی مات دارد نگاهم ميکند. باورم نميشود شهره را یادش رفته باشد. دخترها دارند دوستهایشان را تشویق ميکنند. صدا به صدا نميرسد. بلند ميگویم: «عمه عروسکهامون بود. برادرش را اعدام کردند. همان وسط کلاس سوم از محل ما رفتند» لیوان سرخالی آب پرتقال را برميدارد. ميگوید: «چه حافظه خوبی داری. من اسمش به زحمت یادم ميآید.»
شبانه از محل ما اسباب کشی کردند. همسایهها از وقتی فهمیده بودند برادره تو خانه تیمی بوده و تو بازار بمب گذاشته، صد جور حرف در آمده بود. هر کی هم یکی ميگذاشت رویش. ميگفتند سیانور خورده. محبوبه و مرجان ولی مطمئن بودند اعدام شده. با آن بمب، پانزده تا كاسب و رهگذر مرده بودند. شهره خيلي وقت بود نمي آمد بازی. محبوبه مي گفت برادره شهره را قاطي كارهايش كرده بوده. چون كسي به يك دختر بچه مشكوك نمي شده بعضي چيزها را مي دادند شهره جابه جا كند. مينا باورش نمي شد ولي من مي دانستم شهره هر كاري برادرش بگويد مي كند. مادرشان بدبخت داشت دق مي كرد. شهره مدرسه نميآمد. توی کوچه اگر ما را ميدید راهش را کج ميکرد.
دو دقیقه یک بار آدم همه چی را تار ميبیند. چرا صندلیهارا راست گذاشتند زیر آفتاب؟ این همه سایه زیر چنارهای بلند حیاط است. چنارها حیاط را خیلی قشنگ کردهاند. پیچکها حلقه حلقه روی تنه چنارهای پیر رفته اند بالاو استوانه درست کرده اند. به قول دخترم مثل یک دامن چین چینی سبز. پشت درختها دورتادور حیاط میلههای بلند زدهاند و برزنتهای کلفت سبز را از بین میلهها رد کردهاند که استخر از خانههای اطراف دید نداشته باشد. انباری زیر پله مدرسه هیچ روزنی به بیرون نداشت. من که آن قدر دل نازک و احساسی بودم چه جوری توانستم شهره را هل بدهم تو.
ميگویم: «برادرت تو را خام کرده.» صدایم را مثل مبارزهای الجزایری ميکنم. محبوبه چند روز قبل مرا با خودش برده توی یک سالنی فیلم«انقلاب الجزایر» را دیده ایم. ميخواهم ژستم مثل وقتی باشد كه آنها از خیانتکارهای محلی اعتراف ميگرفتند. ميگویم: «برادرت پوستر ميده بزنی تو مدرسه؟» پوستري كه آرم سازمان دارد مچاله و پاره شده تو دستم است. مینا کنارم ایستاده. مثل لبو سرخ شده ولی تا ميبیند بچهها دارند نگاهش ميکنند، بلند ميگوید: «ما نميذاریم بچهها را بکشی طرف خودت» صدای هردومان مثل نوار ضبط پیچ خورده ميلرزد. بغض تا دم حلقم آمده ولی خودم را قرص ميگیرم. گریهام اگر بگیرد، خبرش به محبوبه ميرسد. فکر ميکنم کاش چراغ را برایش روشن ميگذاشتیم. کاش ميبردیمش توی توالت که عنکبوت ندارد. منتظرم مینا بگوید: «بسشه، بیاریمش بیرون.» نميگوید.
خانم صندل طلايی میگوید: «آدم خودشم هوس ميکند بپره تو آب.» مینا ميگوید: «بعد اینها نوبت دختر من است. اگر مدال طلایی نگیره خیلی خودش را ميبازه.» تو فکرم که چرا از دختر من خبری نیست. یکی دوگروه دیگر بیشتر به نوبتش نمانده. سه جفت پای برهنه کوچک روی سنگهای سیاه کناره استخر آماده پریدناند. سه تا بازوی کوچک، کشیده مي شوند توی هوا. کمرهای باریک قوس ميخورند. سرها تو گردن، دوتاشان آب را نگاه ميکنند. آن یکی زیر چشمی دهان و سوت مربی را نگاه ميکند. روزهاي آخر شهره آب زيركاه شده بود. درست قبل اينكه يك روز با كيفش بگيرند ببرنش كميته و ديگر مدرسه نيايد. محبوبه مي گفت يك صبح تا شب بيشتر نگهش نداشتند. گفتنداين فقط آلت دست بوده. مي گفت ته كيف آبي خرگوش دارش يك كم موادمنفجره جا سازي شده بوده. من ومينا حس مي كرديم خيلي بچه ايم.
دختر مينا سوم شده. بچههاي شاد و شنگول، بغض شان خيلي نازاست. آدم دلش ميخواهد برود گوشه لبهاش را كه هي ميآيد پائين و به زور جمعش ميكند ببوسد. بااينكه صورتش خيس است، باز هم معلوم است يكي دوتا از آن قطرهها اشكاند. مينا رفته آن طرف بالكن. يك دختر مايو رنگينكماني ميايستد رو سكوي اول. نفر دوم كلاه سفيد شنا را درميآورد كه تو عكسها خوب بيفتد. دختر مينا ميرود رو پلة پائيني. پاهاي تپلوش را چسبانده به هم،انگار همين الآن فهميده باشد شلوار، پايش نيست. سرش پائين است. سنگ سياههاي دوراستخر را نگاه ميكند. هوا دم ندارد. برگهاي چنار تكانكي هم ميخورند. چه مرگم است كه نفسم هي گير ميكند. حلقة آبي مدال گرد برنز را مياندازند گردن دختر مينا. سرش را ميآورد بالا. همه دارند دست ميزنند. دختر مينا پلكهاش را پشت هم باز و بسته ميكند. آفتاب مستقيم ميخورد تو صورتش. من نفس گير كردهام را به زحمت ميدهم بيرون. هر كاري ميكنم قيافة شهره از جلو چشمهام كنار نميرود. وقتي از تو تاريكي آورديمش بيرون، همين جوري بغ كرده بودو نور توي سالن چشمهاش را ميزد.
سرم را مي برم جلو و از تو سوراخ كليد مي گويم:« شهره! شهره!».مينا با وحشت شانه هايم را تكان مي دهد: «چرا يكهو بي صدا شد؟». جواب نميدهم. ترسيده ام. دسته كليد را از لاي انگشتهاي يخ كرده من ميكشد بيرون و هول هولكي اتيكتهاي سفيد چسبيده روي سركليدها را ميخواند: دفتر، آزمايشگاه، سالن، پشت بام. انباري خيلي تاريك است. لبة پائين در، طبله كرده و تا كشيده ميشود رو موزائيكهاي پاگرد صداي كشدار تيزي ميكند. فقط نيمكت شكستههاي كله هم ريخته پيدا است و زونكنهاي كهنة پر از ورق زرد كه چپاندهاند لاي نيمكتها. ميرود تو، گوشة راست را نگاه كند. يك دسته نقشه جغرافيايي لوله شده ميافتند روي كفشهاش. من ايستاده ام تو چهار چوب در و جرات ندارم جم بخورم. مينا يكهو ميگويد: «اينجايي؟ چرا صدات در نميآد دختر؟» من نوك كفش صورتيهاي شهره راميبينم. ميناميگويد: «پاشو بيا بيرون». شهره اين پاآن پا ميكند. نور چشمهاش را ميزند. معذب ايستاده، پاهاش تنگ هم. يكي دوتا از بچههاي پشت سر، كه ميخندند ما تازه پاچههاي خيس شلوار خاكستريش را ميبينيم. مي روم از سرايدارمان شلوار اضافي مدرسه را كه كلاس اوليها به نوبت ميپوشند بگيرم. تمام راه را گريه مي كنم.. شلوار چيت گلدار، براي شهره كوتاه است. وقتي ميآيد تو كلاس، ساقهاي پايش پيدا است.
«دخترها حواستون به منه؟» مربي هفت سالههاست كه دارد داد ميزند. سوت ميكشد كه مطمئن شود دارند گوش ميدهند: «شماها برنميگرديد سر جاي اول! فقط يك طول! روشنه؟» مينا ميگويد: «خدا به دادم برسه با گريههاي تو خونه». دارد دوربين را ميگذارد تو كيف جير قهوه ايش: «ميخواست حتماً اول شه». يك دفعه اي سرش را ميآورد بالا، تازه يادش ميافتد دارد با من حرف ميزند. ميپرسد: «نوبت دختر تو نشده؟» ميگويم: «سه تا ديگه برن، نوبتشه». براي دخترم كه آمده بالا و تو نوبت دوش گرفتن ايستاده، دست تكان ميدهم. هنوز نرفته تو آب، سرماش گرفته، شانههاش را داده تو و دستهاش را بغل كرده. ركاب مايوش هي ميافتد رو بازوهاي لاغرش. اشاره ميكنم كه درستش كند. ركابها را ميكشد تا گردنش بالا و ميخنده كه يعني خوب شد؟ مينا ميگويد: «چه ريزه ميزه است دخترت». دخترم ميايستد زير دوش. پشت آن يك پرده آبي كه ميريزد روي سر و روش، قيافه اش معصوم تر شده. ازش عكس مياندازم. يكي از بچه هاي گروه شش سال عروسكش را با خودش آورده. عروسكه را مي نشاند كنار تنه چنارها و خودش مي رود آماده شود. دختر مينا هنوز كنار سكوها است. دارد با گريه يك حرفهايي به مربيشان ميزند. لبههاي استخر را نشان ميدهد و پشت هم لبهاش با هيجان به هم ميخورند. عروسكه درست روبروي ما آن طرف آب نشسته.
رخت كنها شلوغ است. شانس ما، كلاس بدنسازي هم همان ساعت تمام شده. درهاي دو طرف سالن هم بازاست نسيم كه ميآيد،، كوران ميشود. دختر مينا ميگويد: «سردمه» چه برسد به دختر من. ميرويم تو بالكن منتظر بشويم كه اقلاً آفتاب باشد، تنشان خشك شود. وقتي ميرسيم بالا دخترم هنوز دارد ميلرزد. دير بجنبم دوهفته بايد مريض داري كنم. ميگويم:«گوشه ديوار برات چادر ميگيرم، مايوت را دربيار».دختر مينا هم پيله ميكند كه:«مامان تو هم چادر بگير». مينا قبول نميكند. تو استخر به آن با كلاسي، كار جالبي نيست. زن صندل طلائي كه دست دختر تپلويش را گرفته، از پائين پله هاي بالكن برايمان دست تكان مي دهد و خداحافظي مي كند. دختر مينا يك دنده است. آخرش مادره را واميدارد بيايد كنار ما و چادرش را مثل من گرد بگيرد. مدالش را ميدهد دست مامانش و ميرود آن پشت. دختر من دارد زور ميزند يك جوري لباس عوض كند كه مدال گردنش بماند.
دوتايي ايستاده ايم رو به ديوار مرمري بالكن و چادرها را حلقه كرده ايم دور دخترهامان.خوششان آمده. دارند طولش ميدهند. دختر من ميگويد: «شده خونه عروسكي، مثلاً تو همساية مايي». دختر مينا دمپايي آبي صدفيش را از زير، سر ميدهد زير چادر من و ميگويد: «بفرما همسايه!».
بعدازظهر داغي است. فقط صداي پرة پنكه همسايهها ميآيد. عروسكهامان را نشانده ايم روبروي هم، روي پلة سنگي جلوي در خانة ما. يكي اين ور يكي آنور. ميگويم: «مثلاً جلسة عروسكي». دستم را ميكروفون ميكنم جلوي لبهاي قرمز عروسك شهره: «لطفاً اگر نظري داريد.» موهاي حنايي وزوزي و چشمهاي آبي عروسك شهره تو آفتاب برق ميزند. بهش ميآيد عروس بشود يا برود خانة خاله چاي الكي بخورد. حرفهاي گنده بهش نميآيد. من ومينا منتظريم. شهره دوتا دست پلاستيكي عروسك را ميآورد بالا، مثل اينكه بحث خيلي اوج گرفته باشد. ميگويد: «رفقا، ايدوبولوژي شما به درد نميخورد.» سهتاييمان ميدانيم ايدوبولوژي را تو حرفهاي برادرش شنيده. نوبت عروسك مينا است. ميكروفون را ميگيرم جلوي سوراخ كوچك وسط لبهاي غنچه اي. ازاين عروسكها است كه پستانك تو دهانشان نباشد، گريه ميكنند ولي نوارش را از سينه اش كشيده ايم بيرون. صدايي نميآيد. مينا دارد به همةسخنرانيهايي كه با خوا هرش رفته فكر ميكند تا يك جملة قلمبهتر از شهره بگويد. يكهو با صداي كلفت شده ميگويد: «شما همهتان زر، زور، تزويرين.». شهره ميگويد: «چرا حرف بد ميزني؟ برو زبالهداني تاريخ.» مينا عروسك شهره را از سكو مياندازد پايين. پيراهن تور توري اش ميپرد هوا، مژههاي بلندش ميرود روي هم. ميخنديم. من ته دلم گرفته. خاكهاي دامن عروسك را ميتكانم، پستانك را ميگذارم تو سوراخ لبهاش، ميگويم: «ديگه بسه، حالا مامانبازي».
بنگاه شادی
آمدم دون و آب قناری های مادر را بدهم دوش بگیرم برگردم بیمارستان. مانتویم بوی چرم و عرق کاناپه سیاهی را می دهد که تا صبح رویش پهلو به پهلو شدم. مادر یک بار ناله کرد ولی پلک هایش باز نشدند. به سرم زد همان موقع تو گوشش اذان بگویم شاید حساسیت نشان بدهد، فایده نداشت، مثل نوزادها خوابیده بود. از فکر اینکه ممکن است مردهای عرق کرده زیادی روی این کاناپه سیاه خوابیده باشند، چندشم می شد. پرستار کشیک گفت: «ملافه به همراه مریض نمی دیم . باید از خونه می آوردین». گفتم:« اگه یکی خونه نداشته باشه چی؟» نصفه شب که آمد دید هنوز راست نشستم خودش دلش سوخت. گفت :«دیازپام بیارم برات؟»گفتم:«اهل این دواها نیستم». گفت: «قطره های سرم مادرت را بشمر». تا 500 امتحان کردم. حتی خمار هم نشدم.
خدا را شکر قناریها نمرده اند. همان دم در هال مانده ام، انگار منتظرم مادر از اتاق کناری یا آشپزخانه بیاید بیرون:« ببین کی راه گم کرده؟» آب می زنم به صورتم. زیر چشمهایم گود افتاده . دانه دانه موهایم بوی الکل و دوا می دهد.
قناری ها از زنگ تلفن می پرند . لابد رعنا است. سفارش کردم مادر به هوش آمد خبرم کند. اول کسی حرف نمی زند. می گویم الو. کسی حرف نمی زند. گیج وسط هال ایستاده ام، سوز از کجا می آید؟ در هال را که پشت سرم بستم. صدای گرفته اش می آید، انگار از ته چاه:« حاج خانم دخترت را پیدا کردی؟» باورم نمی شود خودش باشد. طول می کشد زبانم بچرخد حرفی بزنم. تلفن قطع می شود. یک آن به سرم می زند سیم را از پریز بکشم ولی اگر از بیمارستان زنگ بزنند چی؟
کاش مادر از لباس کهنه هایم یک تی شرت نگه داشته باشد که الآن بعد حمام بپوشم. گفت: « شگون نداره این شرتی پرتی ها را با خودت ببری خونه بخت» به شلوارهای جین رنگ رفته و مانتوهای مشکی نخ نمای دختریم عادت داشتم ، همان موقع به خودم سپردم بعدا یک موقع که مادر خانه نباشد، بیایم لباس کهنه هایم را ببرم ولی هیچ وقت نیامدم . قبل عقدم کمد دیواری ته اتاق کناری مال من بود حالا خیلی وقت است تو طبقه هایش، چادر نماز های سفید و مقنعه ها را گذاشته. روی در کمد هم یک کاغذ پاره کج با چسب نواری دراز زده و نوشته:« دخترا! نماز با چادر سیا مکروه است.» منظورش به خواهر هایم، رعنا و ملیحه، است که وقتی می آیند اینجا دیدنش و عجله دارند نماز هایشان را با همان چادر مشکی که سرشان است می خوانند. بس که با رفقای مسجدی اش کارهای فرهنگی می کنند ،حدیث درباره حجاب می زنند به دیوارها، سخنران برای هدایت جوانها دعوت می کنند، دیگر توی خانه هم از این تذکر های مکتوب می گذارد. تذکرها را برای خواهر هایم و بچه هایشان می گذارد، من که به نظرش از اهل شقاوت شدم، دیگر امیدی بهم نیست. چند تا از اعلان هایی که برایمان زده به دیوار هال، امر به معروف بشویم یادگاری با خودم برده ام. پر از غلط های دیکته ای است . نوشته :« غیبت، خوردنی احل جهنم است»، دستش موقع نوشتن الف ها و لام ها و حروف کشیده لرزیده ولی نستعلیق اش شبیه نستعلیق قدیمی ها شیرین و دوست داشتنی است. کمد بوی خاک مهرها را می دهد و بوی پودر شوینده ای که چادر نمازها را با آن شسته اند. طبقه اول، کتاب و جزوه های دانشگاه را می گذاشتم، بالایش لباسهایم بود و عطر و کرم. طبقه سوم هم سی دی پلیرم بود و سی دی ها. الآن یک کاغذ هم از من نیست. زیر تختش را نگاه می کنم فقط بقچه های محرمانه هست. همان هایی که سال به سال باز نمی شدند و فقط خودش می دانست چیزهای تویش به چه دردی می خورند. یک لنگه جوراب کهنه هم از من نمانده. همه را شسته اطو کرده داده به خیریه. صبح بعد عروسیم تلفن کرد. صدایش بغض داشت: « حرصم می دادی ولی جای خالی ات هم .... چشمم به چیزهات می افته دلم گر می گیره. سر چل و دو سال که ناغافل تو رو حامله شدم همه گفتن ناقص می شه برو بندازش دکتره گفت بعیده زنده بمونه فقط آقا جونت بود که می گفت این بچه، عزیز می شه. می گفت می شه مونس پیریت.....» ملیحه که من دوسالم بود عروس شد. کلاس سوم راهنمایی بودم که رعنا را هم شوهر داد. هشت سالی فقط خودمان دوتا، تو این خانه بودیم. کارد و پنیر بودیم، همه اش دعوایمان می شد ولی اگر یک شب هم دیر می رسیدم با چشمهای ورم کرده از گریه ایستاده بود سر کوچه. من که رفتم دیگر خیلی تنها شد.
لباسهایش همه برایم تنگند. دختری هایم سایزمان به هم می خورد. ولی الان... راست راستی این قدر چاق شدم؟ این چند وقت که ساندویچ و سیب زمینی های لعنتی بیرون را خوردم، بدترم کرده. هر دفعه فکر می گیردم یک چی توز بزرگ می خرم بعد نمی فهمم چند تا خیابان راه می روم خرت خرت با حرص چیپس می خورم. پیراهن گل درشت سبزش از این راحتی های شل و ول است، شاید تن من برود. آن وقتها از لباسهای خودم که خسته می شدم می آمدم سراغ کمد مادر، لباسهای مادر را می پوشیدم. همه اش تن من هم می رفت. بعد می ایستادم جلوی آینه قدی پذیرائی به قیافه خودم می خندیدم. مادرهم حرص می خورد و ریز ریز بهم چیز می گفت . می دانستم لباسش را اگر کس دیگر بپوشد دیگر به دلش نمی چسبد و دوباره می اندازد روی رخت چرک ها. زمستانهایی هم که همه کاپشن و پالتوهایم جاهای مختلف دانشگاه جا مانده بود، صبح یواشکی می رفتم ژاکت مشکی بافتنی اش را از کمدش کش می رفتم می کشیدم روی مانتویم. عادت ندارد لباس به چوب رختی بزند. پپراهن و دامن و روسری را تا کرده، گذاشته روی هم.. روی پیراهن سبز، تک تار های موی بلند و یک دست سفیدش چسبیده. .چند بار با ملیحه و رعنا، توطئه کردیم مجبورش کنیم برود موهایش را رنگ کند، لب پائینی اش را می گزید و می گفت «مو طلائی بشم واسه قبر و قیامت ؟» از وقتی آقا جون مرد، موهایش را هم حمام به حمام، شانه می کند چه برسد اینکه برود آرایشگاه. دل و دلداده، جانشان برای هم در می رفت. بعد از آقا جون دلش بر نمی دارد یک نخ از ابروهای پر پشتش بردارد.
دوباره آبگرمکن عهد بوقش را گذاشته روی شمعک. مادر من! اسراف کجا بود؟ کدام رساله نوشته آب خانه پیرزن ها همیشه گرم باشد، اسراف است؟ می گوید :« گاز به یه بنده خدای دیگه هم می رسه» من بنده خدا، الآن این درجه را روی 5 هم بگذارم یک ساعت طول می کشد آب داغ بشود.
پیراهن گل درشت سبز، مثل بچه تو بغلم است که تلفن دوباره زنگ می زند. خودش است ولی چند لایه خاک انگار نشسته باشد روی تارهای حنجره اش. دوباره می گوید:« حاج خانم! دخترت رو پیدا کردی؟»سرما از ستون مهره هایم رد می شود تا نوک انگشتهایم می رود. از لای پیراهن یک جفت از جوراب مشکی های نایلونی کلفت مادر که گوله کرده توی هم می افتدزمین. صدایم جیغ جیغی است :« حاج خانم رو تخت بیمارستانه. خیالت راحت شد؟». سیم فنری تلفن را توی مشتم فشار می دهم: « التماست کردم بهش نگو . بر می داری زنگ می زنی به یه پیرزن تنها با قلب مریض. »صدایم را نمایشی و مسخره می کنم: « الو؟ دخترتون دوماهه نیومده خونه» یک آن حس می کنم مثل همه دعواهایمان توی این پنج سال، دارم راه می روم هق هق می کنم و لای فیر فیر هایم حرف می زنم و او روبرویم فرو رفته توی مبل، صفحه خاموش تلویزیون را نگاه می کند و یک کلمه هم چیزی نمی گوید. تمام شد. نمی گذارم گریه ام بگیرد. صدایش هنوز گرفته است انگار خیلی وقت است باید یک سرفه کند ولی نکرده:« گفتم باهات حرف بزنه برگردی» یکهو داد می زنم:« روحش خبر نداش زندگی من جهنم شده. خودم را آواره کردم. رفتم خونه خواهرام، خونه دوستهام.هرشب یک جا، تا نیام اینجا که نفهمه بعد تو عین خر . .» از صدای جیغی خودم می ترسم. یکی از قناری ها بال بال می زند و خودش را می کوبد به میله ها. نمی توانم آب دهانم را قورت بدهم، توی گلویم گیر کرده. فقط صدای نفسهای هردومان می آید. نفسش چقدر آشناست. می ترسم گریه ام بگیرد. می گوید:« کدوم بیمارستانه مادرت؟» هیچ وقت حرف من را جواب نمی دهد. فقط موضوع را عوض می کند. انگار با بچه طرف است. دست می کشم روی پیراهن. تلفن را قطع می کنم. یخ کرده ام. کاش می دانستم خواهرم نیست بر نمی داشتم. حالا می داند اینجایم شاید پاشود بیاید.
دلم نمی خواهد باز زنگ بزند دلم هم نمی خواهد خانه ساکت باشد .فقط صدای هار هار آبگرمکن می آید . قناری ها هم ناگهانی و خفه جیر می کشند آدم مورمورش می شود. زنگ می زنم 118 شماره بیمارستان را بگیرم. صدای خانم راهنمای 345، بی خبر و یکنواخت است . دلم می خواهد حالا حالا ها حرف بزند. آدرس بپرسد. بگوید گوشی را نگهدارید بعد .با راهنمای 346درباره مدیرشان که مرخصی نمی دهد درباره اینکه دیشب شام چی پخته حرف بزند. ...
تکرار آرام و شمرده شماره ها : بیست و دو، سی و سه.... با تشکر از تماس شما. لب فرش را می زنم کنار، تکه کاغذ بردارم شماره را بنویسم. مادر عادت دارد کاغذ هایش را زیر فرش بگذارد. چهار بار تا حالا برایش دفترچه خریدم بلکه دست از این تکه پاره ها بردارد دفترچه های نو، را جایزه می دهد به بچه هایی که می آیند مسجد که تشویق شوند، بعد خودش گوشه روزنامه و دفتر تلفن و کاغذهای آگهی که توی خانه می اندازند می نویسد. تلفنچی بیمارستان غرغر می کند که چرا شماره اتاق را نمی دانم . چقدر هم نوشتنی دارد مادر. حدیث هایی که قبل روضه، سخنران روی منبر گفته( شفائت ما به اون که نماز نمی خونه نمی رسد) یا بیت شعرهایی که بین حرف ها خوانده( من غم و عشق حسین با شیر از مادر گرفتم). از موعظه های آقایی که توی رادیو قبل اذان حرف می زده یادداشت برداشته که تا ما را دید بگوید، زکات علمش را داده باشد . قرار های کار خیر هم آن قدر زیادند که اگر فهرست نکند ممکن است زمان بندیش به هم بخورد. آدرس خانواده فقیرهایی که باید برود رسیدگی کند و شماره تورهای مشهد سوریه مکه. همه اینها، درهم توی کاغذهای زیر فرش اند .
تلفنچی بیمارستان می گوید شماره اتاقشان 115 است لطف کنید روی یک کاغذ بنویسید هردفعه زنگ می زنید بیمارستان ما را تو درد سر نیندازید. با رعنا و ملیحه که می آئیم اینجا، عادت داریم کاغذهای زیر فرشی را بخوانیم و مادر را دست بندازیم. بهش برنمی خورد خودش هم با ما می خندد. زیر آگهی چلو کبابی جوانان، همان جا که نوشته با یک بار سفارش مشتری می شوید نوشته خانم سعید منش پنجاه تومان از قرزش را داده سی تومان دیگر مانده. روی آگهی بعدی نوشته معده را از طعام خالی دار تا درآن نور معرفت بینی. جوهر خودکار قطع و وصل می شده و جمله ای که آقای سخنران گفته درباره اینکه منشا همه معرفتها و نورها در گرسنگی و زهد است نیمه کاره مانده. .پرستار بخش می گوید باید گوشی را نگهدارید بروم خواهرتان را ازمراقبتهای ویژه صدا کنم کاغذها دورم را پر کرده اند. .به خاطر خط ریز مادراست که چشمهایم می سوزد یا دارد بغضم می گیرد. خیلی وقت است باید گریه کنم و نکرده ام.
روی یک دسته برگه مشخصات دخترپسرهایی را نوشته که دارد برایشان دنبال مورد مناسب می گردد. به هم وصل کردن دختر پسرها کار شبانه اش است. شبها که توی خانه تنهاست، می نشیند پای تلفن و با شبکه زنهای مسجد و روضه و محله پسر یا دختر مورد نظر را سرچ می کنند. کناره صفحه یک روزنامه همشهری کهنه نوشته: «پسر دانشجو آزاد گرگان اقتساد می خواند می تواند کار اداره ای بگیرد سید سیگار نمی کشد چادری روگیر می خواهد دختر سفید باشد چشم ابرو مشکی. » پسر دومی، مشخصاتش فرق می کند:« نوار گوش می کند، خانواده اسیل. دختره مانتویی باشد .سنگین رنگین .آرایش نکند.»
زنگ که می زدم احوالش را بپرسم می گفتم: «ازبنگاه شادی چه خبر؟» می خندید. از من همیشه قایم می کرد. مشتری های بنگاه که زنگ می زدند اگر من خانه شان بودم صدایش را می آورد پائین نفهمم یا فقط بله و نه می گفت. می دانست کل کل راه می اندازم:« ندیده نشناخته اینا را می ندازین به هم؟ دنیا فرق کرده مادر!» می گفت « پرس و جو می کنیم ! الکی نیست که! خانما می رن کارآگاهی » و از آن خنده هایی می کرد دو تا چال روی گونه هایش می انداخت:« خانما می رن در و همسایه ها همکارا را می بینن.» می گفت:« مادر! دختر پسر خدا پیغمبر سرشون بشه مهرشون به دل هم می افته». عصبانی می شدم: « دیگه به اون آسانی نیست . کی می خواین اینو بفهمین؟ آدما علاقه دارن فکر دارن اخلاق مخصوص دارن» عصبانی که می شدم نگران می شد. هول می شد:« چه بد می بینی. این جور نبودی که. چیزیته ؟ حرفتان شده؟چیزی از من قایم می کنی؟» هر چه موضوع عوض می کردم. حال خواهرهایم را می پرسیدم فایده نداشت. می گفت« مدیونی اگه خبری شده به من نگی» چی می توانستم بگویم؟ بگویم مادر عزیزم، همه خواستگارهای ریز و درشتی که تو بنگاهت پیدا کرده بودی رد کردم رفتم زن یکی شدم که اندازه یک ارزن همدیگر را نمی فهمیم. پرستار می گوید رعنا رفته پائین از داروخانه سرم جدید بگیرد .حال مریض هم هیچ فرقی نکرده. وقتی می گفتی مدیونی به من نگویی انتظار داشتی بگویم هرشب سرم داد می زند یا کتک کاری می کند. مرد بد، به نظرت یا معتاد بود یا دست بزن داشت. نمی دانم صدایم چه جوری است که پرستار بخش فکر می کند باید دلداریم بدهد:« نگران نباشین مادرتون به هوش می آد، می گم خواهرتون حتما زنگ بزنه»
بس که به بنگاه شادی مادر پیله کردم، تو کاغذهای جدیدش، مشخصات عروس دامادها را کامل تر گرفته. به روز شده، نوشته:« دختر نصرت خانم، سبزه، قد متوست، دانشگاه قبول نشده، زبان می ره، کامپوتربلد است. شوهر با کار بیرون موافق باشه. حساس، زود راضی می شه.» بعدی را نوشته:« 26 سال، پایش عیب دارد، مرد زن مرده باشد قبول می کنه.» می گفت:« دختر، جون به جونش کنی دلش شوور می خواد» می گفتم:« اون دخترای قدیم بودن» صورتش را می کشید توهم:« همین حرفا رو زدین فساد زیاد شده. دست جوونا را بگیرن برسونن به هم. خیابون ها این طوری نمیشه. » چرا این قدر از بنگاهش ایراد می گرفتم؟ شاید هم دختر فقط شوور می خواهد.
زنهای شبکه بنگاه شادی که خواستگار برایم پیدا می کردند رویش نمی شد بهم بگوید . من هنوز برایش دختر کوچولو بودم، توی رویم نمی توانست از این حرف ها بزند. توضیحشان را می نوشت. کاغذ را می گذاشت زیر قوطی اسپری تو کمدم. برگه ها را می بردم توی سلف دانشکده با بچه ها می خواندیم می خندیدیم.
روزی که قرار بود رضا با مادرش بیاید، مادر خیلی گرفته بود. میوه ها را که چید تو میوه خوری بلور، دستش را گرفت به کمرش، بلند شد. آه کشید:« کی معرفی اش کرده؟» گفتم:« آشنای یکی از دوستامه» چشمهایش پر از نگرانی بود ولی فقط پرسید:« اهل نماز روزه هست؟» می دانستم چه طور راضی اش کنم:« از دو طرف سید است با سند محکم» با اکراه لبخند زد.
لباسهای خانه ام را پوشیدم رفتم تو اشپزخانه، مادرگفت:« چه زود رفتن. چرا با هم حرف نزدین؟ازش سئوال نداشتی؟» پیاز سرخ می کرد. گفتم: «ما زیاد با هم بیرون می ریم. حرف هامون را زدیم.» حرفی نزد رویش هم برنگرداند، فقط دیدم قاشق چوبی تو هوا ماند و پیاز داغ ها سیاه شدند. یک چیزی را شکسته بودم. چشمهایش را که دیدم فرار کردم توی اتاق و سرم را بردم لای کتاب و جزوه هایم مثل وقتی توی بچگی گلدان یا بشقابی از دستم می افتاد.
ظرف آب قناری های معصوم خشک خشک است. مادر خیلی دوستشان دارد. بفهمد بی آب مانده اند برای چند روزش غصه جور شده. شیر آب را باز می کنم توی ظرف پلاستیکی سبز آب قناری ها. به آن کناره روزنامه فکر می کنم که می شد مادر آن وقتها درباره من نوشته باشد: «سبزه. چشم درشت. سال آخر دانشگاه. مرد درس خوانده باشد.» شاید مادر اگر برایم مشخصات می نوشت آخرش می گذاشت: « محبتی است».چقدر دلم یک کاغذ می خواست که در باره من نوشته باشد. با همان نستعلیق نوشته باشد «محبتی» است. مشت پر از دانه ام را از زیر در قفس آرام می برم تو . طفلکی ها چقدر گرسنه بودند.
رعنا از بخش زنگ می زند :« نشین اونجا هی گریه کن، اصلا بیخود رفتی صدایت مثل غاز شده بس که زار زدی» کاش گریه کرده بودم. می گویم هی کار تو کار شده و هنوز حمام نرفته ام .قرار می شود اگر حال مادر فرقی کرد بهم خبر بدهد می گویم تا این جایم، یک ماهیچه با نخود بار می کنم به هوش آمد، آبش را بدهیم بخورد جان بگیرد.
گوشت، صورتی و لطیف است مثل صورت نوزادی که مرد گفت پسر است . روی کیسه فریزرش با خودکار آبی، بدخط نوشته اند: «حاج خانم». هفته پیش که آمده بودم به مادر سر بزنم این گوشت عقیقه را آوردند. بچه یکی از این پسردخترهایی که مادر پارسال به هم وصلشان کرده بود به دنیا آمده بود . برایش گوسفند کشته بودند، یک ماهیچه درسته هم فرستاده بودند برای مادر. باباهه که از موتورش پیاده شد نایلون گوشت را بدهد دستم، سه بار گفت: «بچه پسره! »انگار می ترسید صدایش از زیر کلاه کاسکت بهم نرسیده باشد. گفت: «ما خیلی مدیون مادریم» هیچ خوشم نمی آید یکی غیر خودمان بهش بگوید مادر. گفتم: «پیغامتان را به حاج خانم می دهم» مادر خوشحال شد: « ا، چه زود بچه دار شدند»
دو لیوان آب می ریزم روی ماهیچه کمرنگ. نخود و لوبیاهارا در قوطی روغن نباتی های قدیمی توی انباری پشت آشپزخانه نگه می دارد. انباری پر است از قابلمه ها و پلاستیک هایی که با زنهای مسجد جمع کرده اند به عروس های فقیر جهاز بدهند. چقدر وقت می گذاشت با زانوهای آرتروزی اش راه می افتاد دور بازار، این سرویس ها را می خرید. طاقت نداشتم ببینم هردفعه با چه حال و چه رنگ و رویی از این خرید ها بر می گردد. تا می رسیدخانه دعوایمان می شد: « نمی شه این پول را بدین خودشون جهاز بخرن» می گفت:« بدبختی شون یکی دو تا نیس پول برسه دستشون یا مواد می شه یا می زنن تو یه کار دیگه ». چه روبان قرمزی هم زده اند به دسته جاروی عروس. چقدر دستگیره، دم کنی،روگازی و رویخچالی تکه دوزی شده سیب و انار! اینها را خانم های محله داده اند. دختری که حالا حتما خودش عروس و نوه دارد با این تکه های صورتی و گل بهی خوشبخت شده حالا داده یک دختردیگرخوشبخت بشود. لی لی لی لی . نخود توی آخرین قوطی است. هرچه تا حالا با خواهرها برایش از این قوطی های حبوبات و ادویه خریدیم برداشته گذاشته توی همین جهازها، گفته مگر من عروسم چیز نو بخواهم این ها را می دهم یک دختری دلش خوش بشود. بوی پلاستیک نو دلم را هم می زند. دستم می خورد به یک کاسه نبات زرد کهنه. نوچ است. تا حالا سر دو سه تا سفره عقد رفته. دوتا کبوتر وسطش من را یاد دختر پسرهای نونواری می اندازد که دست تو دست هم می آمدند دم در، یک تکه پارچه می آوردند برای تشکر از مادر . نخود ها لای مشتم عرق کرده اند. باز می کنم انگشتهایم را. دانه دانه می ریزند روی سبدهای سفید عروس ها. لی لی لی لی.
تلفن زنگ می زند. قناری ها می پرند. دگمه فندک گازرا فشار می دهم تته تته می کند ولی گاز را نمی گیراند. دوباره فندک را می زنم. پس مادر این گاز لعنتی را چه طوری روشن می کند؟ شاید از بیمارستان باشد. کاش مادر از این کالر آی دی ها داشت. می فهمیدم کی دارد زنگ می زند. شاید سوراخ شعله ها، چربی گرفته. چراکبریت دم دست ندارد؟ فندکش حتما لم دارد. شیر گاز را تا آخر باز می کنم. ت ت ت. نمی گیرد. توی کمد کنار گاز دنبال کبریت یا کاغذ می گردم.
.کارت را از شکاف آبگرمکن می کنم تو، کارت دعوت عروسی ها را جلو چشم نمی گذارد. با رعنا و ملیحه، موقع جمع و جور خانه پیداشان می کنیم و سر به سرش می گذاریم: « مادر! اینا را قایم کردی ریا نشه؟ چند تا شدن تا حالا؟» . کارت به شمعک می رسد روشن می شود، تا دم اجاق گاز برسم بوی دود رفته هوا و پودر کاغذ سوخته می ریزد روی سرامیک ها. شعله روشن می شود. کارت را می اندازم توی ظرفشویی و آب را باز می کنم. خاکسترها، خیس و پخش می شوند. فقط «به صرف شربت و شیرینی » نسوخته و آدرس تالار.
تلفن زنگ می زند. پشت هم.