یک وقتی برای آموزش مقاله نویسی در کلاس های انشایم مجبور شده ام این بخش خیلی دوست داشتنی از کتاب فضیلت های ناچیز /ناتالیا گینزبورگ را تایپ کنم. دوره ای بود که کتاب، تجدید چاپ نشده بود و در بازار پیدا نمی شد. حالا این کتاب در بازار هست و فکر کنم خیلی از شما دارید ولی باز هم حیفم آمد این تکه درخشان را وارد فضای مجازی نکنم. متن را به خاطر شاگردهایم گزیده کرده ام ( برای متن های خوب، این کار واقعا جرمی نابخشودنی است. از آنهایی که این کتاب را از بس خوانده اند حفظ شده اند معذرت می خواهم) ترجمه هم سکته هایی داشت که در چند جا مجبور شدم درستش کنم.
روابط انسانی
در مرکز زندگی ما روابط انسانی ما قرار دارد. خیلی وقتها می نشینیم و به اثرات آدمهای دیگر روی خودمان فکر می کنیم و تاریخ بلند زندگی مان جلوی چشممان مجسم می شود.
در کودکی بیش از هر چیز چشمانی خیره به جهان بزرگترها داریم. این دنیا به نظرمان بی معنی می رسد. چون از کلماتی که بزرگترها بین خود مبادله می کنند هیچ سر در نمی آوریم. کلماتشان برای ما جذابیتی ندارند حتی بی نهایت غمگین مان می کنند . اما تصمیماتشان درباره جریان زندگی روزانه مان، درباره بدخلقی هایی که ناهار و شام را زهر می کند، به هم کوبیدن ناگهانی در و انفجار صدا در شب برای مان جالب است. فهمیده ایم که هر آن در پس تبادل کلمات آرام، می تواند طوفانی ناگهانی برپا شود، با سر و صدای به هم کوبیدن در و اشیای پرتاب شده. ما کم ترین تغییر غیر عادی را در صدا هایی که صحبت می کنند در نظر می گیریم.
اتفاق می افتد که تنهاییم و غرق در یک بازی و بعد ناگهان آن صداهای خشم آگین بلند می شود. بی اراده به بازی ادامه می دهیم. به فرو کردن سنگ ها و علف ها بر توده ای خاک تا تپه ای درست کنیم. اما در ضمن، آن تپه برای مان هیچ اهمیتی ندارد. احساس می کنیم مادامی که آرامش به خانه برنگشته است نمی توانیم شاد باشیم. درها به هم کوبیده می شود و ما از جا می جهیم. کلمات خشمگین از اتاقی به اتاق دیگر سرازیر می شود. کلماتی که برای ما غیر قابل درک اند. نه سعی می کنیم درکشان کنیم و نه دلایل مبهم آنها را درک کنیم.
گاهی دوستی در کنار ما ست که برای بازی آمده است. با او تپه ای می سازیم و به هم کوبیدن در ها ناگهان به ما می فهماند که آرامش ما به پایان رسیده است. از خجالت سرخ می شویم و تظاهر می کنیم که حواس مان حسابی متوجه تپه است. سعی می کنیم توجه دوستمان را از آن صداهای وحشی که در خانه طنین می اندازد پرت کنیم. با دست هایی که یک باره لخت و خسته شده اند به دقت چوبهای کوچکی را در آن توده خاک فرو می کنیم. کاملا مطمئنیم که در خانه دوستمان هرگز دعوایی برپا نمی شود.در خانه دوستمان همه آرام و مودب اند.
بعد یک روز با آرامش خاطر کشف خواهیم کرد که در خانه دوستمان هم دعوا راه می افتد. در همه خانه های زمین دعوا راه می افتد. کلماتی که بزرگترها رد و بدل می کنند برایمان قابل درک است چون پا به نوجوانی گذاشته ایم ولی دیگر برایمان اهمیت ندارد. حالا برایمان بی تفاوت شده است که در خانه آرامش حاکم باشد یا نباشد. حالا می توانیم موضوع دعواهای خانوادگی را تعقیب کنیم و مسیر ومدتش را پیش بینی کنیم. دیگر از آن نمی هراسیم. درها به هم کوبیده می شود و از جا نمی جهیم.
خانه دیگر برای ما آن چیزی که قبلا بوده، نیست. دیگر آن نقطه ای نیست که از آن جا باقی جهان را نگاه می کردیم. مکانی است که ا سر اتفاق در آن جا غذا می خوریم و سکونت داریم. با عجله غذا می خوریم در حالی که با یک گوش داریم حرفهای بزرگترها را می شنویم. حرف های آنها حالا برایمان قابل درک است ولی به نظرمان بیهوده می آید. غذا می خوریم و با عجله به اتاق مان می گریزیم.
آن چه برای ما مهم است دیگر بین دیوارهای خانه مان اتفاق نمی افتد، بلکه در بیرون، در خیابان و در مدرسه اتفاق می افتد. اگر در مدرسه ، بچه های دیگر کمی به ما بی اعتنایی کنند ، احساس می کنیم نمی توانیم شاد باشیم. کاری می کنیم تا خود را از این بی اعتنایی نجات دهیم. شعرهای خنده دار می گوییم تا دوستان مان خوش شان بیاید. کلمات غیرمعمول به کار می بریم تا بلکه یکی ستایش مان کند. بعد به نظرمان می رسد بین دوستان مان لباس های زرق و برق دار رایج شده است. برخلاف اراده مادر مان تلاش می کنیم در لباس های بی پیرایه مان، چیزکی زرق و برق دار و زننده اضافه کنیم. گرسنه و تشنه پذیرش جهانی هستیم. در تخیلات تنهایی مان، خود را می بینیم که پیروزمندانه سوار براسب، شهرها را در میان جمعیتی که برای مان دست می زند و تشویق مان می کند در می نوردیم.
در خانه آن بزرگترها را که سالها با معمای رفتارهای بی منطق شان بر شانه های ما فشار آورده اند با بی حرمتی عمیق، با سکوت و چهره نفوذ نا پذیرمان تنبیه می کنیم. ما را سالهای سال با رفتارشان زجر داده اند و ما حالا با رفتارمان، با نگاه بی تفاوتی که به آنها می اندازیم، انتقام می گیریم. حتی انتقام بی اعتنایی های دوستان مان را هم از بزرگترها می گیریم. گردبادی از کلمات خشن به سمت ما هجوم می آورد. درها به هم کوبیده می شود. اما از جا نمی جهیم. درها حالا به خاطر ما به کوبیده می شود. ما پشت میزهایمان مقاومت می کنیم. با خنده ای پر از غرور. کمی بعد ، تنها در اتاق مان ، آن خنده ی پر غرور یک باره ذوب خواهد شد و به های های گریه خواهیم افتاد. در حالی که درباره ی تنهایی مان و درباره عدم درک دیگران نسبت به خود ، به خیال فرو می رویم و لذتی عجیب در سرازیر شدن اشک هایمان و خفه کردن هق هق مان در بالش احساس خواهیم کرد.
آن وقت مادرمان سر می رسد. از دیدن اشک های ما متاثر می شود. به ما پیشنهاد می کند برویم بستنی بخوریم ، یا به سینما برویم. با چشمانی سرخ و متورم، اما همچنان با چهره ای سنگی و نفوذ نا پذیر می نشینیم کنار مادرمان، پشت میز یک کافه و ذره ذره بستنی می خوریم. تمام حواس مان به مردم است که به نظر آرام و سبکبال می آیند، در حالی که ما افسرده ترین، تلخ ترین و نفرت انگیزترین انسان روی زمینیم.
چه کسانی اند دیگران و چه کسانی هستیم ما؟ ما مدام این را از خودمی پرسیم. گاهی تمام بعد از ظهر را در اتاق مان می مانیم و با احساس گنگی از سرگیجه، از خود می پرسیم آیا دیگران واقعا وجود دارند یا ما آنان را خلق کرده ایم؟ به خود می گوییم شاید در غیبت ما دیگرانی وجود نداشته باشند و به محضی که نگاهشان می کنیم یک باره سر از خاک بر می آورند. بنابر این به خود می گوییم دلیلی ندارد که بی اعتنایی دیگران، دیگرانی که شاید وجود ندارند، این همه غمگین شویم.
اما باز در حالی که به خود می گوییم دیگران شاید وجود ندارند، به طور توصیف نا پذیری از بی اعتنایی های همشاگردی هایمان رنج می کشیم. وقتی دیگران با ما صحبت می کنند،دل مان می خواهد صورت مان را با دو دست بپوشانیم. چرا که صورت مان به نظر مان زشت و بد شکل می آید.با وجود این، همیشه در این خیالیم که کسی عاشق ما شود. ما را در حالی که با مادرمان در کافه بستنی می خوریم ببیند و پنهانی تا خانه تعقیبمان کند و نامه ای عاشقانه برای مان بنویسد. منتظر این نامه می مانیم، هر روز. و عمیقا متعجب می شویم از این که هنوز در یافتش نکرده ایم. برخی از جملاتش را از حفظیم. بسیاری از اوقات در درونمان زمزمه شان می کنیم. منتظر این نامه ایم چون اگر این نامه برسد، ما راز بزرگی خارج از خانه خواهیم داشت و ما خوشمان می آید که زودتر راز بزرگی داشته باشیم، پنهان از والدینمان.
صبح که می خواهیم به مدرسه برویم، با نگرانی به چهره مان در آینه خیره می شویم. چهره مان، ظرافت مخملی دوران کودکی را از دست داده است. با حسرت به دوران کودکی فکر می کنیم. به هنگامی که تپه های خاکی می ساختیم و تنها درد ما، دعوا در خانه بود. حالا دیگر در خانه دعوا نمی شود. برادران بزرگترمان رفته اند تا برای خودشان زندگی کنند. والدین مان پیرتر و آرام تر شده اند. اما خانه دیگر برای ما مهم نیست. به طرف مدرسه راه می افتیم. تنها در مه. وقتی کودک بودیم، مادرمان تا در مدرسه همراهمان می آمد. حالا در مه تنها هستیم و به طور وحشتناکی مسئول آنچه که انجام می دهیم.
خدا گفته است هم نوعت را همان قدر که خودت را دوست داری، دوست بدار. خدا چیز عجیبی گفته است. به نظر ما خدا چیز غیر قابل انجامی را به انسان تحمیل کرده است. چطور هم نوع مان را دوست بداریم که به ما بی اعتنایی می کند و نمی گذارد دوستش بداریم؟ و چطور خودمان را که این چنین بی ارزش، سنگین و غمگین هستیم دوست بداریم؟ چطور هم نوع مان را که شاید وجود ندارد و توده ای سایه است، دوست بداریم؟
بعد یک روز اتفاق می افتد که محبوب ترین هم مدرسه ای، شاگرد اول کلاس، یک باره با ما رابطه دوستی برقرار می کند. چه اتفاقی افتاده است، نمی دانیم. چشمان آبی اش را به ما دوخته و حتی تا خانه همراهمان می آید. بعد از ظهر می آید تا با هم تکلیف بنویسم. دفترچه ارزشمند شاگرد اول کلاس را که با جوهر آبی و خط زیبای شکسته نوشته شده، در دستانمان داریم. از تکلیفش که تماما بی اشتباه است می توانیم رونویسی کنیم. این شادی چطور نصیب ما شده است؟ ما که از همه بی اعتنایی دیده ایم ، توسط دست نیا فتنی ترین و نامنتظرترین دوست انتخاب شده ایم. برای اینکه از همنشینی با ما کسل نشود و ترک مان نکند، به گونه ای دست پاچه با او صحبت می کنیم. هرچه کلمات نامعمول، هرچه از فیلم و ورزش می دانیم بیرون می ریزیم. تنها که می شویم، هجای نام زیبای خوش آهنگش را تکرار می کنیم.
در مدرسه، وضع ما یک باره عوض شده است.حالا همه می بینند که محبوب ترین دوست، به ما توجه کرده، همه شروع به ستایش ما می کنند.حالا وقتی شعرهای خنده آوری را که سروده ایم ، می خوانیم با دست زدن و فریاد از ما استقبال ما می کنند. وقتی که صحبت می کنیم همه برای گوش دادن سکوت می کنند. سئوال هایی از ما می پرسند. در ورزش و در تکالیفی که نمی توانیم انجام دهیم کمکمان می کنند. دنیا دیگر طرحی هیولایی به نظرمان نمی آید، جزیره کوچک خندانی است پر از دوستان. به خاطر چنین تغییر خوش یمنی در سرنوشت مان از خدا تشکر نمی کنیم. چون که حالا به خدا فکر نمی کنیم. به نظرمان فکر کردن به چیزی که هم شکل دوستان شاد ما و جملات خنده داری که گفته ایم و به خنده انداخته است، نباشدغیر ممکن است. وچهره خودمان در آینه، دیگر چیزی افسرده و بد شکل نیست چون چهره ای است که دوستانمان هر صبح با گشاده رویی به آن سلام می کنند. تقریبا آرزو می کنیم تمامی زندگی مان را بین این دوستان مدرسه بگذرانیم. جملات خنده دار بگوئیم و آن ها را بخندانیم.
کم کم در میان جمع این دوستان، کسی را کشف می کنیم که به طور خاصی از بودن با ما خوشحال است و متوجه می شویم که با او بی نهایت حرف ها داریم.شاگرد اول کلاس نیست. چندان محبوب همه نیست. لباس های زرق و برق دار نمی پوشد. بلکه لباس هایش از پارچه ای معمولی است. شبیه همانی که مادرمان برای ما انتخاب می کند. در حال قدم زدن با او ، متوجه می شویم که کفش هایش شبیه کفش های ما ست. کلفت و ساده. نه زرق و برق دار و سبک مثل مال بقیه. کم کم کشف می کنیم که در خانه او همان عادات خانه ما وجود دارد که مادرش اجازه ی رفتن به فیلم های عاشقانه را نمی دهد همان طور که مادر ما اجازه نمی دهد. کسی است مثل ما، کس است با همان شرایط اجتماعی ما. دیگر از مصاحبت شاگرد اول کلاس که همچنان به دیدنمان می آید کلافه شده ایم. از تکرار حرف های پیش پا افتاده کلافه شده ایم و مباحثی را که برایمان جالب است و تردید هایمان را درباره هستی به طور ناشایستی بر سر و کول شاگرد اول کلاس می ریزیم. آن چنان ناشایست و بی پروا که شاگرد اول، خوب متوجه نمی شود. اما شرمگین لبخند می زند. می ترسد ما را از دست بدهد. دیگر مسحور چشمان آبی اش نیستیم. اکنون در کنار شاگرد اول کلاس به چشمان فندقی رنگ دوست دیگر تمایل داریم و شاگرد اول متوجه می شود و رنج می برد و ما از رنجاندنش لذت می بریم. پس ما هم قادر هستیم کسی را برنجانیم.
با دوست تازه مان شاگرد اول کلاس و دوستان دیگر را تحقیر می کنیم. ما حالا می خواهیم بسیار برتر باشیم. بعد از ظهرهای نازنینی را با دوست تازه می گذرانیم.بودن با شاگرد اول آن قدر پر زحمت بود که سر آخر درد را در عضلات صورتمان به خاطر خنده های مصنوعی احساس می کردیم. با دوست تازه ، نه چیزی برای تظاهر کردن داریم نه برای قورت دادن. کلمات را آزاد می گذاریم تا جریان یابند. حتی تردید هایمان را درباره هستی برایش فاش می کنیم. و آن وقت متحیر برای مان تعریف می کند که او هم همان تردید ها را دارد. می پرسیم:« اما تو وجود داری؟» و او قسم می خورد که وجود دارد و بی نهایت خوش حالیم.
با دوست مان افسوس می خوریم که هم جنسیم. اگر از جنس متفاوت بودیم با هم ازدواج می کردیم تا بتوانیم همیشه با هم باشیم. از هم نه ترس داریم نه خجالت و نه وحشت. اما هنوز سایه ای بر زندگی ما هست، روزی کسی از جنس دیگر ممکن است عاشقمان شود. شخص مناسب ما ، اما کجاست؟ چه طور می شود او را شناخت و چطور در انبوه مردم شهر خودمان را به او بشناسانیم؟ آیا در یکی از خانه های شهر یا در یک نقطه ای از زمین، شخص مناسب ما زندگی می کند، در همه چیز شبیه ما، آماده برای پاسخ دادن به سئوالهای ما، تا بی نهایت آماده ی گوش دادن به ما، بدون خسته شدن، بدون خندیدن به معایب ما و تمام عمر زندگی کردن با چهره ما؟ چه حرف هایی باید بزنیم تا بین هزاران نفر ما را بشناسد؟ چه طور باید لباس بپوشیم؟
هر صبح که از خواب بیدار می شویم به خود می گوییم که امروز ممکن است ملاقات انجام شود. قلب مان با آوای یک نام، انحنای یک بینی یا یک لبخند می تپد . فقط به این خاطر که در درون مان یک باره مصمم شده ایم که آن بینی ، آن نام و آن لبخند از آن کسی باشد که برای ما ساخته شده است. بعد متوجه می شویم که در اشتباهیم و آن شخص مناسب نبود. کاملا برایمان بی تفاوت است و از این موضوع ناراحت نمی شویم چون که وقت ناراحت شدن نداریم.
کم کم از دوستمان جدامی شویم. دیگر به نظرمان او خسته کننده می آید. همه اش وسواس برتری و ظرافت دارد. او بخاطر این قطع ارتباط رنج می برد، همان طور که شاگرد اول کلاس رنج برد. ما این را می فهمیم. اما از این بابت پشیمان نیستیم. حتی از آن به طور مبهمی لذت می بریم. چون وقتی کسی به خاطر ما رنج می برد ، نشانه آن است که در دستهای ما قدرت رنجاندن هست. آن هم مایی که زمانی خودرا ضعیف و بی معنا احساس می کردیم.
یک روز آن شخص مناسب را ملاقات می کنیم. بی تفاوت می مانیم چون که او را نشناخته ایم. بسیار آرامیم. زمین و آسمان تغییر نکرده اند. دقایق و ساعات به آرامی در جریان اند، بدون تپش عمیقی در قلبمان. ما بارها اشتباه کرده ایم و خود را در حضور شخص مناسب پنداشته ایم اما او نبوده است. در حضور آن اشخاص مناسب دروغین، دچار چنان هیاهوی پرشوری می شدیم که دیگر توان فکر کردن برایمان باقی نمی ماند. خود را در مرکز سرزمینی آتش گرفته می دیدیم، درختان، خانه ها و اشیا در پیرامون مان می سوختند بعد هم یک باره آتش خاموش می شد و خاکستری ولرم برجای می ماند.
حالا هیچ چیز در اطرافمان نمی سوزد. هفته ها و ماه ها روزهایمان را با شخص مناسب می گذرانیم ، بدون اینکه بدانیم. عجیب اینکه با این شخص همواره احساس می کنیم در آرامشیم. هرگز از صحبت کردن و گوش دادن خسته نمی شویم.متوجه می شویم که هرگز با هیچ موجود انسانی رابطه ای این چنین نداشته ایم.
خانه مان را ترک می کنیم و می رویم تا با این شخص برای همیشه زندگی کنیم. نه به این خاطر که متقاعد شده ایم که شخص مناسب است برعکس اصلا متقاعد نشده ایم و همیشه گمان کرده ایم که شخص مناسب ما، خدا می داند خودش را کجای شهر پنهان کرده است. اما میل نداریم بدانیم کجا پنهان شده است. احساس می کنیم که دیگر حرفی برای گفتن به او نداریم. چون که همه چیز را به این شخص شاید نامناسب که حالا با او زندگی می کنیم می گوییم. گاهی بین ما و این شخص تضادهای شدید روی می دهد اما این صلح بی نهایتی که بین ماست از بین نمی رود. پس از سالهای بسیار، فقط پس از سالهای بسیار، پس از اینکه بین ما و این شخص، تور درهم تنیده ای از عادات، خاطرات و تضادهای شدید بافته شد، ان گاه خواهیم فهمید که به واقع برای ما شخص مناسب بوده است.
روابط انسانی باید هر روز کشف و ابداع شود. همیشه باید به یاد داشته باشیم که هر نوع برخورد با همنوع، عملی است انسانی و بنابراین همیشه یا خوب است یا بد. واقعیت است یا دروغ، ترحم است یا گناه.