دلم می خواست یک لوله کش ماهر را که با یک نگاه می فهمد عیب از کجاست یا با ظرافت تمام لوله ها را جا به جا یا وصل می کند نخبه اعلام می کردند. به یک برقکار یا یک گچ کار زبر دست که کارش حرف ندارد و توی کار خودش تک است می گفتند نخبه یا مثلا به یک آرایشگری که دستهایش در حد معجزه و اینها روی مو و صورت حرکت می کنند و از موجود زیر دستش یک نسخه نو می سازد. در مملکت من یک جوان کاشی کار که در کارگاهی سنتی نشسته و با مهارتی برتر از همه پدرانش دارد آن فیروزه ای های دست نیافتنی را تراش می دهد تا مسجد یا حمام یا هر بنای تاریخی دیگری را مرمت کند اسم و صفتی ندارد ولی آن که یک سال عمرش را نشسته زیر عکس ها و زیر و بالای صفحه های کتاب درسی را چلانده در مغزش و روزی نوزده بیست ساعت تست زده و تست زده خیلی اسم و صفت ها دارد .« تست زن» مورد نظر را باید روی تخم چشم گذاشت و نگذاشت آب توی دلش تکان بخورد و باید مواظب بود که فرار مغزها نکند ولی مهم نیست که جوانی در جایی دارد گره می زند و گره می زند تا قالی چینی بازار را از قالی ایرانی ندزدد.
دستها و چشمها و پاهای ماهر مهم نیستند. مهارت، این معیار باستانی سنجش فراموش شده است. آن قدیمها شاگرد برتر هر درسی بودی باید هنری هم می آموختی تا بشود نامت را گذاشت آدمی ولی الآن لازم نیست. الآن لازم نیست و ما بدون هنرهای کوچک بدون مهارت های لذت بخش، چه زود غمگین، چه زود افسرده و چه زود تمام می شویم. آن چیزی که قدیمها اسمش را می گذاشتند مهارت یا هنر همان که در رزومه طرف می پرسیدند «فلانی چه صنعتی بلد است؟» آن چیز در واقع لمس زندگی بوده است. لمس ذات زندگی. یا با آتش طرف باش یا خاک یا نخ یا گیاه، با آهن یا چوب . مهم است. گیرم در درسی از استادت سر شده ای، شده ای که شده ای باید با یکی از اینها هم مانوس باشی. دستت باید بخورد به همان چیزها که دست مردمان می خورد تا زندگی یادت نرود.
من خیلی طرفدار فرار مغزها هستم. فکرش را بکن اگر همه این نخبه هایی که دور و برمان می بینیم و می شناسیم بخواهند اینجا بمانند ما چقدر آدم خواهیم داشت که بلد نیست زندگی کند؟ چه او ضاع غیر قابل تحملی خواهد شد؟بعضی هایشان از بدوی ترین مهارت بشری که ارتباط با ادمهای دیگر است هم دور مانده اند بلد نیستند در جامعه خودشان زندگی کنند. با مردم کوچه و بازار نمی دانند چطور باید تا کنند.( البته تا دلت بخواهد زرنگی بلدند . زود می توانند بفهمند برای ثبت اختراع چه فوت هایی هست و برای گرفتن فلان وام یا هزینه کنفرانس چه کلک هایی می توان سوار کرد) نخبه ای که مردمش را نمی شناسد( یک بار نگذاشته اند توی صف نانوائی بایستد یا برود سبزی و گوشت بخرد)،تحفه ای که فرصت دست و پنجه نرم کردن با سختی های زندگی با آدمهای دیگر با طبیعت و با درونیات خودش را نداشته است چه دردی از ما دوا خواهد کرد؟ نخبه ای که خودش را هیچ جوره نساخته است اصلا فرصت تجربه خودش و لمس درونیات خودش را نداشته است معلوم است که هنوز نمی داند چه مرامی می خواهد داشته باشد. به چه حقایقی می خواهد پایبند باشد. فکرش را بکن یک نخبه که می تواند خیلی زیرک و پیچیده باشد مرام راستی و درستی نداشته باشد. باید دعا کنیم فرار کند. برود آن جا اقلا سیستم اجتماعی قانونمند، ادبش می کند دست و پایش را می بندد، اگر اینجا بماند ...... باید دعا کنیم فرار کند.