این واقعیتی است که دلت برای چای تنگ می شود. صبح ماه مبارک بلند می شوی دهانت خشک است و چیزی می خواهی که تو را راه بیندازد خماری خواب های درهمی را که دیده ای ببرد . واقعیتی است که صبح از آشپزخانه که رد می شوی به خودت می گویی «چایی را اگر اجازه می دادند توی روزه بخوریم بس بود» . اجازه نداده اند. همین؟
چه خیال غلطی است اینکه فکر می کنیم این عبادتها ریاضت اند فقط نبودن و نکردن و نگذاشتن.. چیزی از جنس نه. از جنس گرفتن و برداشتن و دریغ کردن. از کودکی یادمان داده اند که فقط چیزهایی را بناست نکنیم . خودمان را آگاهانه و به سختی بناست از لذت هایی محروم کنیم چون خدا گفته است. چون در رساله ها نوشته اند. همین؟ خدا و محروم کردن؟ خدا و گرفتن ؟ خدا مثل بزرگتر سخت گیری می آید و اسباب بازی کودکانه ما، چای و عادتهای دیگر ما، را از دستمان می کشد و می برد و می گوید حالا یک ماه هم بزرگ باش؟ بچه که اسباب بازیش را بگیرند بزرگ نمی شود فقط گریه می کند. فقط بهانه می گیرد.
واقعیت این نیست که خوردن را گرفته اند که رنج بکشیم. که لذت بچه گانه مان را نداشته باشیم تا شاید بزرگ شویم. واقعیت رمضان این است که جای آن دلخوشکنک های ساده کوچک لذت بزرگتری را بخشیده اند. لذت کلمه. لذت فهمیدن کلمه. یکی شدن با کلمه. ما این را نادیده می گیریم. چون بلد نیستیم به آن تن بدهیم . لذتی است که بهش عادت نداریم پس بهش راه نمی دهیم. می گویند جای همه لذتهای کوچکت راه را باز می کنیم یک دل سیر از کلمه لذت ببر. به قول خودمان حال کن. نه اینکه فقط بعدا در قبر و قیامت و معاد و بهشت جایگزین این خلا را می دهند. خلا کجا بود؟ کلمه و چای؟
و ما فقط روزه می گیریم و نهار ظهر را نمی خوریم و چای را و نان و برنج و گوشت را و وقت نمی کنیم قرآن بخوانیم و وقت نمی کنیم دعا بخوانیم و کلمه نمی خوریم و معلوم است که خیال می کنیم فقط چیزهایی را گرفته اند. ماجرا این است که جای برنج و نان و گوشت و سالاد، کلمه را آورده اند نزدیکتر. ذات کلمه را آورده اند دم دست ولی ما وقت نمی کنیم دست دراز کنیم و کلمه را لمس کنیم و بگذاریم بعد این لمس همه رنجها اصلا همه هستی یادمان برود این است که دهانمان خشک می شود و دلمان برای همان چای کیسه ای ابلهانه اداره و بوفه دانشگاه هم تنگ می شود. کلمه خشک را که در طول سال برای امثال ما قابل خوردن نبود این ماه دم می کنند می توانی هورتش بکشی. اسم این را می گذاری محرومیت؟
شب هفتم و هشتم و دهم و پانزدهم می گذرد و صفحه دعای ابوحمزه مفاتیح خانه ما باز نمی شود. چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟